<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوسیه</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 27 Sep 2008 01:12:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نامه های تنها ترین مرد شهر به خودش-2</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;قصد و غرض از آن مطلب کذایی قبلی این بود که باب دوستی و مرافقت بین ما بسته شود و هر کدام پی کار خویش گیریم که اساسا چاره ای جز این نداریم. اما دیدم این رسم جوانمردی و فتوت نیست که ختم رفاقت، ناگفته سخن و ناشنیده پند برگزار شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بگذار از اینجا شروع کنیم که تو به طرز رقت آوری تنهایی. وقتی می گویم تنهایی مراد آن دلتنگی های ناگهانی ویران کننده ای است که شب ها که مثل کارتن خواب ها تا بوق سگ بی دلیل در روزنامه می مانی یقه ات را می گیرد. وقتی برای فرار از این تنهایی آخرین نفری هستی که از روزنامه خارج می شوی. وقتی همدم ات می شود یوتیوب و گشتن دنبال تصنیف های شجریان. وقتی تمام دلخوشی ات می شود نشستن پشت مانیتور و خواندن چند کامنتی که نمی دانی چه کسی و از کجا بر این دفتر مجازی نشانده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;وقتی می گویم تنهایی مراد آن زاویه تنگ و تاریک میان جمع شاد و سرخوش رفیقان است که برای جام های تو که از پی هم می روند می شود یکسری پای متحرک به نغمه یک موسیقی جلف کوچه بازاری. برای آنها فرصت آشنایی با کیس های جدیدی که می شود در همین چند ساعت رقص و مستی، چشم رضا و مرحمتشان را متوجه خود کرد و برای تو یادآوری رخوت بی حاصل زندگی نامراد. برای آنها می شود کراوات های اتو کشیده هماهنگ با کت و شلوارهای خوش دوخت چشم نواز و برای تو یقه چروکیده زیر کروات وارفته نیمه باز. برای آنها چشم های دریده از شادی و برای تو بغض فروخورده. برای آنها خودنمایی و برای تو پنهان شدن در پستوی خاک گرفته درون. برای آنها &quot; با من برقص و خودت بهم بچسبون&quot; و برای تو&quot; ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان&quot;. برای آنها نظربازی و برای تو حیرانی و بی خبری. برای آنها چشم های عشوه گر و برای تو خیره شدن به سرامیک های رنگ پریده کف سالن. برای آنها ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;وقتی می گویم تنهایی مراد بی بهره ماندنت از توانایی رذالت است. می گویم توانایی و بر آن تاکید می کنم که ریا و تزویر از طلوع صبح ازل تا غروب خورشید ابد یگانه مفر آدمیزاد از این زندگی نکبت است. دنیای به اصطلاح انسانی ما تمایل غریبی به رذالت و پستی و تزویر و نیرنگ دارد. ترجمه سادگی احمقانه و پخمگی ابلهانه آدم هایی از جنس تو می شود تنهایی. وقتی به این آدم های خوب خورده و خوب پوشیده و پروار دروغ نمی گویی، وقتی تحقیرشان نمی کنی، وقتی رازهایشان را فاش نمی کنی، ضعف هایشان را توی صورتشان تف نمی کنی، تفرعن طلبکارانه ات را برای به زانو در آوردنشان به کار نمی گیری،به چشم ابزار ترقی و لذت به آنها نگاه نمی کنی، شایسته احترام و رفاقت و دوستی نیستی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;وقتی می گویم تنهایی مراد آن قامت شکسته ناسازی است که سعی می کنی راستش نگه داری. آن دایره بی ارزش ارزشهایت که به کاسه گدایی می ماند. آن تصور از دست رفته آرزوهایت که فروریخته و تو زیر آوارش نفس های احتضارت را می شماری.آن دنیای بی نقص درونت که هستی بر مدار آن می گشت و حالا امروز این تویی که سرگشته دور&quot; چه دانم؟&quot; های بسیارت می گردی مگر روزی طریق صلاح و آرامش را پیدا کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;وقتی می گویم تنهایی مراد بی بهره ماندن از آدم هایی نیست که نیششان به بدخلقی های همواره ات باز است و دردها و رنج هایت ملعبه شوخی های حقیرانه اشان.غرض دوستان اندک و کم شمارت نیست که صادقانه-حداقل در ظاهر- دوستت دارند بلکه آن &quot;آه&quot; خاموشی است که حتی در گرمای تابستان که از گرمگاه سینه می خیزد ابری می شود در برابر چشم های بی رمقت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;وقتی می گویم تنهایی مراد همان واژه تنهایی است بی کم و کاست که سنگین و باوقار جزئی از وجودت شده. و اینکه چرا تنهایی؟ باشد تا بعد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 01:12:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به خودم</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بیست و هفت سال و چند ماهی گذشته از دوستی امان ولی من حتی تصویر روشنی از تو در ذهن ندارم. صورتت اصلا یادم نیست. هنوز همان بچه تپل سفیدرویی هستی که به رسم آن روزها دور موهایت را آلمانی زدی تا شلوار خمره ای مخملت را با پیراهن سفید و کراوات قرمز تو تولد خواهرت بپوشی؟بعید می دانم خیلی از آن سال ها گذشته. هنوز هم مثل آن سال ها بزدل و ترسویی؟ یک بار، نه خیلی بیشتر از یک بار وقتی خرپلیس بازی می کردیم بچه ها انگشتت کردند و تو از ترس حتی جرات نکردی به روی خودت بیاری. فقط شب ها که چشم هایت را می بستی خیال برت می داشت که داری بچه های محل رو زیر مشت و لگد لت و پار می کنی. اَه پسر از همون بچگی حال به هم زن بودی. چی می شد اگر سینه سپر می کردی و با مشت می کوبیدی پای چشمشون. فوقش یه کتک مفصل می خوردی دیگه.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چند تا تصویر دیگه از تو یادم مونده. یک زمانی عارف شده بودی، با بهزاد پسرخاله ات سیر معانی الهی می کردید. تا اونجا که می دونم حالا کلا بی خیال این حرفا شدی. راستی شنیدم بهزاد مرد. خدا بیامرزدش، بچه خوبی بود. خل بازی هات تقریبا از همان موقع شروع شد. زدی تو کار موسیقی اول تنبور زدی، بعد رفتی سراغ گیتار، چند سال گیتار الکتریک زدی، شنیدم جدیدا دف و سه تار هم می زنی. با حالیش به اینه که تو هیچ کدوم هیچ پخی نشدی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;آخرین تصویر روشنی که از تو یادم می آد مربوط به پنج سال پیشه. آخرین روزهای خدمت، توی دشت های کنار دریاچه ارومیه، مانور گردان 364 توپخانه لشکر 21 حمزه، شلیک تیر ناگهانی با توپ های 155 میلیمتری آمریکایی. هدایت آتش بودی و باید زاویه توپ رو به دست می آوردی. مثل همیشه گند کاشتی. زاویه تیر را اشتباه حساب کردی. اگر مانور با نیروهای پیاده بود گلوله صاف می خورد وسط نیروهای خودی و از دشمن فرضی شکست می خوردی. چرا هیچ وقت نمی تونی هیچ کاری رو درست انجام بدی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو این پنج سال گذشته ازت بی خبرم. قبلا می شناختمت. کل شق بودی و در عین حال ترسو و بزدل. هیچ وقت نتونستی از حق خودت دفاع کنی. همیشه مثل دخترها اشکت دم مشکت بود. ولی با این احوال می شناختمت. می دونستم به چی اعتقاد داری و پای چه چیزهایی می ایستی. ولی پنج ساله که دیگه هیچی نیستی. تصویر نداری. ذهنت خالیه. تمام بدیهیات زندگی دود شدن و رفتن هوا ولی هنوز بعضی چیزها رو ازدست ندادی. آفرین. هنوز ترسویی و بچه ننه. هنوز صبح تا شب به خودت دروغ می گی و برای خودت دل می سوزونی. هنوز هم هیچ دوستی نداری. هنوز برای تایید شدن از طرف دیگران مثل سگ دنبالشون می دویی. هنوز هم هیچ کس آدم حسابت نمی کنه. اگه ده بار تو یک جمع شروع به حرف زدن کنی هر ده بار کسی حرفت رو قطع می کنه. انگار اصلا دیده نمی شی. هنوز هم مثل بچگی ها که توی دروازه همیشه گل می خوردی و فحش می شنیدی یه شکست خورده ای.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;همه این ها را برات نوشتم که بگم اون پسره اون شب راست می گفت که تو یه ترسوی محافظه کاری. فقط ادای شجاعت رو در می آری. و در آخر اینکه احتمالا من آخرین دوست تو هستم ولی می خواستم بگم که از این به بعد روی دوستی من حساب نکن چون خیلی وقته که دیگه همدیگر رو نمی شناسیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 00:43:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پير شدم و تغير نمي يابم</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; امروز به لطف لغزش هاي بي شمار زندگي در مقام رفيعي نشسته ام كه مدام از دست روزگار تيره گون و صعب روزي بي دليل آسمان آرزوهايم شكايت مي كنم لكن&quot; از دشمنان شكايت برند به دوستان/ چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در ايام جواني آنقدرها توش و توان مي توان در خود سراغ گرفت كه به اين احوال ريشخند تمسخر زد و در پي لاابالي گري رفت اما دريغا، در مرزي كه زندگي سرود اختتاميه جواني را مي خواند ديگر نمي توان به اين مصايب به ديده تحقير و زبوني نگريست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;آگاهي به اينكه ديگرعهد شباب به سر رسيد و اميدي به باز آمدن نشاط جواني نيست، يكباره و سرزده در روح و جان حلول مي كند كه از قديم اليام گفته اند در مستراح اگر باز است احتياط واجب سرفه كردن است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;في المثل سالي كه گذشت در همين ايام ماه رمضان فارغ از گشت هاي ارشاد و گزمه هاي حكومت بي احتياط در خيابان سيگار مي كشيدم و هر چه طبع مبارك اقتضا مي كرد مي خوردم ولي امسال جرات و جسارت چنين افعالي را در خود نمي يابم. يا هنوز به سال نكشيده كه زاغ سياه دلبرك گل عذاري را چوب زدم و در اشارتي بي محابا  پيشنهاد دوستي و مرافقت پيش كشيدم(هر چند به سرانجام نرسيد) ولي امروز كه ساقي سيم ساقي دل از من برده به هزار و يك استدلال عقلاني و منطقي به اين نتيجه رسيدم كه آبروي به زحمت يافته را پاي دليري عشق نريزم. البته كه به سياق اين بي عملي دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد و با ديگران پيوست. به قول معروف&quot; شير كه پيرمي شه موش از ماتحتش بلقور مي چينه&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;از همه تلخ تر اينكه نه از دوران جواني خاطراتي دلپذير و باشكوه به يادگار بردم كه اين روزهاي تلخ كهولت را با آن سر كنم و نه رغبتي به فروانداختن پوستين قلندري كهولت دارم. مانده ام لنگ در هوا و پريشان احوال كه در اين آينده نيامده چه گلي بر سر خواهم گرفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;غرض اينكه ناكرده جواني پير شدم و كسي به سامانم نمي پرسد و به درمانم نمي كوشد. شب همه در غم ايام گذشته شكوه به ماه مي كنم و ثمري نمي بينم جز افزودن بر محنت و كاستن از راحتي و آسودگي. تنها دلخوشي ام هم شده غمنامه نويسي در اين فضاي مجازي كه اگر از هراس شماتت دوستان نبود روزي نبود كه دلمردگي هايم را به عرض نرسانم. بر من ببخشاييد كه تقصير از من نيست و اقتضاي پيري است. &quot;به شير بود مگر شور عشق سعدي را/كه پير گشت و تغير در او نمي آيد.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 21:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز به جای همه زندگی</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تمام سال های نکبت بار و ملال آور آینده ام را فقط با یک روز عوض می کنم. ای روح خبیث زندگی تنها آرزوی زندگی ام را برآورده کن: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;صبح زود وقتی هنوز مه مخملی گرمی روی دریا نشسته باصدای خراشیده جیغ های یک مرغ دریایی آرام چشم هایم را باز می کنم. نسیم گرم و مطبوعی که از روی دریا بلند می شود یادم می اندازد امروز زیر سایه سنگین درخت نخل بی بری در ساحل مرجانی دریای کارائیب بیدار شده ام. اینجا دریا موج ندارد و آب اسیر صخره های نزدیک ساحل شده است و مرجان های رنگارنگ کف آب، آدم را یاد کارتون &quot;سرنتی پیتی&quot; می اندازد. بعد از اینکه یک گیلاس آب پرتغال با این چترهای مسخره ای که به لیوان وصل می کنند سر می کشم، دست یکی از دخترهای دورگه ای که رنگ پوستشان تیرگی دلنشینی دارد را می گیرم و با هم به آب می زنیم. شنا کردن در آب خنک دریایی که جزیره های سبز کوچک اطرافش را گرفته اند و ماهی هایش کنار پا لیز می خورند برای من که بچگی جنون شنا کردن داشته ام همپای رستگاری است.  دختر دورگه دستم را می گیرد و به ساحل می کشاند تا زیر سایه آلاچیق حصیری که پیرمردی چروکیده با یک گیتار به زبان اسپانیولی آواز می خواند شراب موز بزنیم و سیگار برگ هاوانا دود کنیم. لغزیدن قطره های آب روی تیرگی مسحور کننده پوست دختر اغواکننده است. یک ساعتی تو یکی از اتاق های هتل کنار دریا گم و گور می شویم. بعد دوباره برمی گردیم به آلاچیق. من با صدای دست های تند و ریز مردهایی که کلاه های بزرگ حصیری به سر دارند و زن های چاق سرخ رنگی که لپهایشان از سرخی شراب سرخی مکرری گرفته می رقصم و گیلاس شرابم را به سلامتی همه دوستانم بر زمین می کوبم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;پرواز به نیویورک با یک جت اختصاصی زیاد وقتگیرنیست. دختر دورگه را می بوسم و دوستان کارائیبی ام برایم هورا می کشند. در فرودگاه نیویورک جان پتروچی(بهترین نوازنده گیتار الکتریک دنیا از منظر حقیر) به انتظار نشسته تا بعد از گشتی در نیویورک سیتی به محل برگزاری کنسرت برویم. کنسرت با حضور من، جان پتروچی، جو ستریانی، مارتی فریدمن و ریچی سامبورا برگزار می شود. قسمت اول کنسرت اجرای سی دقیقه ای با گروه DREAM THEATER است، بعد در کنار ریچی سامبورا و جان بون جووی چند آهنگ به یادماندنی اجرا می کنم. کمی بعد جوستریانی را بغل می کنم و کله کچل دوست داشتنی اش را می بوسم. در اوج این خلسه لذت و شادکامی وقتی وظیفه اجرای &quot;سلو&quot; های مشکل قطعات با من است تمامی آرزوهای من برآورده شده است و بعد از آن تمام تلاش مذبوحانه زندگی برای شاد کردن من ناکام خواهد ماند. در این بین صدای جیمز هیتفلد را می نوشم که مست و پاتیل آمده تا با هم TURN THE PAGE را اجرا کنیم. من در این لحظه در اوج ادراک موسیقیایی به چنان کشف و شهود عرفانی می رسم که زندگی برای همیشه متوقف می شود. به انگشتهایم نگاه می کنم که چطور سیم های گیتار را نوازش می کند و درست در لحظه ای که پتروچی با دست من را برای بداهه نوازی نشان می دهد من مثل یک عقاب وحشی چنگال هایم را در گیتار فرو می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;حالا دارم به سمت تهران پرواز می کنم. هنوز از گرمای شراب های دریای کارائیب و خلسه کنسرت مستم. چیزی به صبح نمانده که با ایمان پاکنهاد نشسته ایم و صدای دلنشین آواز شجریان از گوشه ای که نمی دانم کجاست به گوش می رسد. ایمان با صدای دلگیر و خسته ای شعر می خواند و من بازهم غرق لذت می شوم. وقتی سعدی می خواند در برابر این همه عظمت و زیبایی کلام با صدای بلند گریه می کنم. ایمان بازهم از سعدی می خواند و من بازهم گریه می کنم. ایمان در این بین تفالی به حافظ می زند و من کمی آرام می گیرم . بعد به خیام که می رسد می رقصم و با مولانا دلتنگ می شوم. حالا آخرهای جاده دماوندیم و این غول سپید پای در بند روبرویم نشسته است. زیر تک درخت کنار دریاچه کوهپایه می نشینم تا رساله کوچکی در باب عشق، تکبر و تفرعن به جای وصیتنامه بنویسم و آن را تقدیم پدر و مادرم می کنم که بیشتر از همه در دنیا آنها را اذیت کرده ام. خورشید قرمز و بی دغدغه از پشت دماوند بیرون می آید و من تکیه زده بر درخت بی برگ و بری به خواب می روم. می خوابم. می خوابم. می خوابم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 00:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به طاقتی که ندارم کدام بار کشم</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;آدم وقتی به غایت آنچه می توانسته باشد می رسد یا باید کنج عزلتی دست و پا کند و گوشه عافیت بطلبد و سردر کار خود فرو برد و انتظار مرگ را بکشد یا تیغ غیرت از نیام جرات بیرون بیاورد و بر این پایان روحانی پایانی جسمانی هم بیفزاید. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;حالا این حکایت احوال من است که علو درجات تعالی خود را طی کرده ام و روح فرسوده و بیمار من هیچ امیدی به ترقی بیشتر ندارد. تمام آنچه می توانستم به مدد کورسوی استعداد و خرده هوشی که دارم به دست آورم را یافته ام و امیدی به تحویل حالم ندارم. چشم به آینده ای مبهم و تاریک دوخته ام که آمدنش&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;احولات ما را به یمن حضورش دگرگون نمی کند و تغییری در شرایط نکبت بار زندگی حاصل نمی کند. تمام توش و توان ناچیز و بضاعت اندکم را به کار بردم تا خبرنگار ناقابل بی بخاری شوم که هستم. یک ماشین بی خاصیت تولید اخبار به ظاهر جذاب که ملون به سرخاب و سفیدآب دقل بازی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پیش از اینکه به ورطه روزنامه نگاری گرفتار شوم کارگری بودم که مزد بازویش را می گرفت. اوایل جوانی پادوی مغازه سلمانی بودم و به سبک و سیاق چاکری چشمم به دهان اوستای سلمانی بود که چه امر می کنند که به طرفه العینی برآورده کنم. در همین اثنا بود که مغرور چهار خط کتابی که از بر کرده بودم چنان عصیانی وجودم را گرفته بود که گویی در دور آفرینش چون منی به ندرت ظهور می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;البته طریق صلاح و عافیت آن بود که به همان شیوه ارتزاق می کردم و در همان توهم شیرین و خلسه جاودان و تفرعن بی پایان می ماندم که به قول قدما در شهر کورها یک چشم پادشاه است و در میان شاگرد سلمانی ها روزنامه خواندن کم از مدرک آکسفورد ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;غرض اینکه تمام ده سال پیش از ورود به عرصه خبرنگاری را در آرزوی آن بودم که در تحریریه روزنامه نفس بکشم و حالا که چند سالی است مفتخر به عنوان پرطمطراق خبرنگار شده ام، در درون خود به کشف و شهودی رسیده ام که این وجود نکبت بار من بیش ازاین توان ترقی فکری ندارد و تمام آنچه می توانسته باشد یک خبرنگار &quot;پی زوری&quot; است. پس حکم عقل سلیم آن است که چاقوی دسته زنجانی را تا دسته در قلبم و شاید جای دیگر فرو کنم تا به این تسلسل باطل پایان دهم اما دریغ از جربزه ای که در این وجود منحوس یافت می نشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اگر همان شاگرد سلمانی باقی مانده بودم احتمالا امروز اوستای سلمانی ماهری بودم که برای بخت برگشته هایی که زیردستم می نشستند اوضاع و احوال سیاسی ایران و جهان را تحلیل می کردم. با بقال روبرویی سرظهرها که بی کار بودیم درباره اینکه کار کار انگلیسی ها است بحث می کردیم و شب ها بعد از تمرکز بر تحلیل های سیاسی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;VOA&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;، با بوی عرق می افتادم بقل زنم که بوی پیاز داغ می داد. اما یحتمل چنان فراغتی از مصایب روزگار داشتم که هرگز به آلام امروزی دچار نمی شدم. تکه پاره های معلوماتم را در هر فرصتی خرج نادانی دیگران می کردم و مغروق در غرور دانشم لذت می بردم و بی وقفه از بخت شوریده و دنیای سفله پرور گلایه می کردم که باید روزنامه نگار بزرگی می شدم ولی بخت با من یار نبوده و همین موضوع باعث تفاخر و بزرگی ام می شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خلاصه اینکه مثل امروز یک شکست خورده به ظاهر پیروز نبودم که گویی شاهد مقصود را در آغوش کشیده است. در ضمن در قامت یک نادان بی هنر که نه کامی از عیش زندگی گرفته و نه بهره ای از عوالم از ما بهتران برده است چه کنم اگر سگ اخلاق و بدعنق نباشم که زندگی و جوانی از کف رفت و طیب خاطر و آرام جان نیز هم. که روزها آشفته حال و پریشان و غم زده و نگران انتظار شب را می کشم و شب ها خیره در زاویه ای تاسف ایام گذشته را می خورم. تا باد چنین بادا..........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 00:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاه نکن کجا می زنی، فقط بزن</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگاه نکردم کجا می زنم. احتمالا زدم روی دماغش. گرمی خون را زیر دستم حس کردم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;عصر پنج شنبه توی حیاط پاساژ گلستان پاتوق کرده بودیم. &quot;اسی دربه در&quot; گوشیش را گرفته بود جلوی عینک سیاهی که به چشم داشت و با دکمه های گوشی ور می رفت. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;روی سکوی سنگی حیاط پاساژ نشسته بودم و به بچه های سرحال و پرواری که زیر نگاه مادران اخم کرده و پدران شکم گنده اشان بازی می کردند نگاه می کردم. اسی نیم نگاهی به من کرد و شانه هایش را بالا انداخت و دوباره به صفحه موبایلش خیره شد. صدای بچه ها حسابی کلافه ام کرده بود. دوست داشتم این بچه های تپل و دوست داشتنی را که وسط حیاط تلو تلو خوران مثلا می دویدند مثل توپ فوتبال شوت کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اسی گوشی را پرت کرد روی سکوی سنگی و برای دو دختری که از کنارمان می گذشتند زبانش را بیرون آورد و دور لبش را چند بار خیس کرد. چند فحش که از دخترها شنید نشست لب سکو و بعد دراز کشید و پاهایش را داد بالا. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; بی خیال شو. مادر قحبه ها یا جواب نمی دن یا گوشیشون خاموشه. همه رفتن پی یه لقمه نون حلال.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگاهش نکردم فقط زیر لب گفتم&quot; خفه شو&quot;. دود سیگاری که روشن کرده بود را حلقه کرد و بلند شد نشست. با سر اشاره کرد به سکوهای کنار حیاط که همه جایش را زن ها و دخترها پر کرده بودند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; خیالیت نباشه. یکی دوتا از همین دروداف ها رو تور می کنیم می بریم یه گوشه کناری می زنیم زمین. هان؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اخم هایم درهم بود و مثل یک سامورایی که قبل از خودکشی به شمشیرش خیره می شود به موبایلم نگاه می کردم. بدم نمی آمد که یکی از این دخترهای آلامد را برای خودم داشته باشم ولی نمی خواستم. زن ها فقط برای خوابیدن کنار مردها آفریده شده اند پس فقط باید کنارشان خوابید. نمی خواستم که هر روز شریک بوی گه زندگی آنها شوم. اسی هنوز منظر بازتاب پیشنهادش در چهره من بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; گه زیادی نخور. اولن صد دفعه بهت گفتم من برای زن جماعت لیس نمی زنم. وقتی می شه مثل سگ صد تومن انداخت جلوش که برات دم تکون بده براشون دستمال نکش. دومن، کی گفت تو زر بزنی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اسی کونش را به سمت من گرفت و دستهایش را توی شکمش جمع کرد و با صدای بلندی گوزید. برای اینکه نخندم، زل زدم به دخترهایی که پشت سرمان روی سکوی پایینی نشسته بودند. آنکه ابروهایش را تتو کرده بود و لب های درشتی داشت دماغش را گرفت. من هم با دست لای پایم را نشانش دادم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;حیاط گلستان مثل همیشه شلوغ بود. بوی روغن سوخته فست فودها که با عطر و صدای خنده های زنانه قاطی شده بود، حس شهوانی عجیبی داشت. اسی یک پایش را گذاشت روی سکو، چرخ زد و دوباره پرید پایین.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt; حالا یه شب نجنبونیش نمی میری که. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نگاهش نکردم . هرچه فکر می کردم اسم دخترهایی که به نام پسر سیو کرده بودم یادم نمی آمد. اسی هر دو دستش را داخل جیب های عقبی شلوارش کرد و به حالت رقص چندبار کمرش را تکان داد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; همون بهتر که چیزی پیدا نکنیم. امشب خیلی سگی، باز یارو که زیرت می خوابه رو می زنی لت و پار می کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بازهم نگاهش نکردم. اسی دیگر حرفی نزد و آرام نشست و وانمود کرد که در حال اس ام اس زدن به دخترها است. اسی ترسیده بود. همیشه در این جور مواقع از من می ترسید. از اینکه آدم ترسناکی شده بودم کیف می کردم. چند لحظه بعد دوباره مثل میمون داشت بالا و پایین می پرید و برای دخترها ادا درمی آورد که داد زد&quot; به به، داشمونو&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بَرت چند بار سرک کشید تا دست آخر چشمش به ما افتاد. برات بود که با بچه ها برت صداش می کردیم. برعکس همیشه سرش را بالا گرفته بود و از کنار دخترها که می گذشت قیافه اش زرد نمی شد. نرسیده پرسید&quot; حاجی چی کاره اید؟&quot; اسی باز چند تا شلنگ تخته انداخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; ترکمون، صبح تا شب آویزون مایی، یه بار هم تو یه حالی بده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; پایه ام، جمع کنید بریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;برت بو می داد. از همان ورودی گلستان که دیدمش بوی زن با خودش آورده بود. هیچ وقت اینقدر با اعتماد به نفس جلوی من نمی ایستاد. پرسیدم : کجاس؟&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;هنوز پیک اول را نزده بودند که رسیدیم. پژمان و محمد یک ابسولوت ودکا گذاشته بودند روی میز با چیپس و ماست موسیر و پنج شش تا استکان کوچک. اسی باز هم اول از همه دهانش را باز کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; پس زیدیه کو؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پژمان که از خوردن پیک اول صورتش درهم پیچیده بود با سر به اتاق خواب اشاره کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; رفته بچشو بخوابونه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اسی به برت نگاه کرد و یک قهقه کوتا زد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt; چی میگه این گلابی؟ از کی تا حالا جنده ها با بچشون می یان سرکار؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پژمان چیپس را زد توی ماست موسیر و صدایش را پایین آورد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; یارو اینکاره نیست. نفری هفت هشت تومن حله. اسکل بازی درنیارینا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;اسی داشت غر می زد و بازهم پای مرام و معرفت را کشیده بود وسط که در را باز کردم و وارد اتاق شدم. در تاریک و روشن چراغ خواب روی تخت دراز کشیده بود. پایین تخت بچه یکی دو ساله ای خوابیده بود. پریدم روی تخت و به زانو نشستم روی شکمش. با یک دستم سرش را روی بالش فشار دادم و با دست دیگر پستانش را. تی شرتش را در آوردم. زیر دستهایم دست و پا می زد. انگار می خواست بگوید پشیمان شده . داشت فریاد می زند که می خواهم بروم خانه پیش شوهرم و بچه که خودش را خیس کرده عوض کنم ولی صدایش در نمی آمد. احتمالا می خواست بچه بیدار نشود. نوک یکی از پستانهایش را آرام به دندان گرفته بودم که دست کوچکی روی پستان دیگر نشست و صدای کودکانه ای گفت&quot; اینا مال منه.&quot; نگاه نکردم کجا می زنم. احتمالا زدم روی دماغش، گرمی خون را زیر دستم حس کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 23:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در حسرت توهمات رنگین</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مدتی است که با تکیه بر پای چوبین استدلال عقل نداشته ام و با عنایت کامل به جمله احوالات برادران و خواهران عزیر معتاد عزم جزم کرده ام که به صورت حرفه ای و تمام وقت معتاد شوم. برای این فعل به ظاهر ناشایست دلایل متقن و درست و درمانی دارم و از سر معده گزافه گویی نمی کنم. این همه عزیزان فرهیخته و باکمالاتی که در این دنیا معتاد به انواع مواد افیونی اند بالاخره یک دلیلی دارند که همه عمر سر از این خمار مستی بر نمی دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در ذکر فواید اعتیاد به افیون پیشینیان به غایت گفته اند و سروده اند اما آنچه بنده کمترین را مشتاق جذبه این بلای خانمانسوز کرده است نیاز مبرم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و اِمرجنسی( &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;EMERGENCY&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;با اَمر جنسی مشتبه نشود) به &quot; توهم&quot; است. توهم چیز خیلی خوبی است. آدم هایی که متوهم نیستند اساسا در این دنیای رنج آور همیشه ملول و سرگشته اند.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;این توهم لاجرم عیب نیست، گاهی و چه بسا اغلب آدم ها دچار نوعی توهم مثبت هستند. توهم اینکه من چقدر خوب هستم و اگر موفقیتی کسب کردم که فبه المراد و اگر نه که همه عالم فانی و باقی دست در دست هم داده اند تا من را مایوس کنند. این بهترین نوع توهم است که اغلب آدمیان به آن زنده اند. بعضی ها در این توهم موجودات خوب و دوست داشتنی می شوند که آزارشان به سوسک هم نمی رسد و بعضی دیگر شمشیر از نیام می کشند و هستی را به گه می کشند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ضمن اینکه توهم یعنی مستوری این عالم و فراموشی رنج ها و نامردی هایش که آدمیزاد سرگشته از مصائب زندگی را برای لحظاتی به امن و آسایش می رساند و در دامان پر مهرش بوی تسلی و رخوت لذت بخش فراموشی می آید. البته توهم طبیعی منطقا باید از نوع مصنوعی اش بهتر باشد ولی به هر حال انسان متوهم به هر روشی که به این مقام برسد به خوش دمی رسیده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سودای اعتیاد به قوی ترین مواد توهم زا که در مخیله بیمار من روییده است از همین جا نشات می گیرد. بدبختانه نفس حقیر بنده به هیچ روی متوهم نیست و انگار به دیدن واقعیت عریان مخصوصا در باب خودم عادت کرده است. کوشش بسیار من برای خر کردن خودم هیچ نتیجه ای نمی دهد جز کاستن از راحت و افزودن بر محنت. در تمام این وجود منحوس چیزی پیدا نمی شود که مایه فخر و غرور باشد. تعفن از مغز و روحم تراوش می کند و بوی گند آن مجال بوییدن چیز دیگری را نمی دهد. کاش این ذره ناچیز توجه به خود هم در وجودم می مرد و مجبور نبودن صبح ها چند لحظه ای به آیینه نگاه کنم. گاه جهد بی ثمری می کنم برای یادآوری داشته هایم و در نهایت به تسلسلی از شکست و حماقت می رسم که بدون اغراق هیچش کناره نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در این میان هم نه یار موافقی هست و نه رفیق شفیقی که گوشه چشمی بر من مسکین داشته باشد. هر چه هست تنهایی و دلمردگی است. به قول استاد سخن&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا/ کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;. جربزه پایان دادن به این شرمساری مداوم هم در وجود اینجانب یافت نمی شود. پس چاره ای نیست جز اینکه به صورت مصنوعی متوهم شد. توهم اینکه نکبتی که از سر و روی این زندگی می بارد توهم است. توهم اینکه در این دنیای سبز و زیبا که همه نور و روشنایی است اگر بنده طرفی از آن نمی بندم احتمالا یکی یا چندتایی از چاکراه هایم بسته است. البته اساسا جمعیت ذکور چون یک چاکراه بیشتر ندارند که از آن برای رفع حاجات سنگین استفاده می کنند بنابراین این چاکراه یا همیشه بسته است، یا وقتی باز می شود عالم و آدم را قهوه ای می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;فی الحال بنده نیاز شدیدی به توهم دارم. توهم برای فراموش کردن این همه رذالت و دنائت زمینیان و آسمانیان که زندگی را به طرز تهوع آوری غیرقابل تحمل کرده اند. توهم اینکه این نکبتی که از زندگی من می بارد نتیجه منطقی حماقت هایم نیست و دنیای سفله پرور و شرایط زمانه این گندآب بلا را در کاسه ام گذاشته. شاید در خلسه این توهمات مایه خلاصی را بتوان پیدا کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot; از من رمقی به سعی ساقی مانده است/ وز صحبت خلق بی وفایی ماده است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از باده دوشین قدحی بیش نماند/ از عمر ندانم که چه باقی مانده است&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیایید تا خرخره فرو برویم</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;لجاجت آفتاب ظهر جایش را به بی رمقی پرتوهای عصرگاهی داده بود و با این همه هوا گرم بود. در انتهای یک خیابان بی قواره که از گوشه کنارش چشم های دریده از فقر به آدم زل می زدند به کعبه زندگی سال های جوانی ام رسیدم. خش خش لطیف سنگ ریزه های زیر پا و هوهوی &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;غریب باد لابه لای تک درختان سرخم کرده به تعظیم قبله گاه چنان به ورطه اساطیر و دنیای خیال نزدیک بود که حقیقت رنگ مجاز گرفته بود. سنگ های آهکی کعبه زیر آفتاب سرخ غروب به خون نشسته بودند و من در زیارتم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;مدهوش و از خود بی خود شده بودم. زمزمه غریبی خواند &quot; ای انسان، هرکه خواهی باش و از هر جا که می آیی بدان که من کوروش بنیانگذار ایران هستم. بر این توده خاکی که جسدم را پوشانیده است رشک مبر&quot; و من بی اختیار اشک ریختم.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چند سال بعد از آن روزگار هنوز از &quot;عرق ملی&quot; چیزکی در وجودم مانده بود و آنقدر ارادت به وجود منحوس ایران داشتم که برای آبگیری سد سیوند گلو پاره کنم و به نشانه اعتراض روبروی مجلس بست بنشینم و به قولی تحصن کنم. هنوز عامل بدبختی ایران را همان حمله کذایی اعراب هرزه بیابانگرد می دانستم که &quot; فره ایزدی&quot; ما را به لجن کشیدند و &quot;تاج کیانی&quot; ایران زمین برسر گذاشتند و &quot; درفش کاویانی&quot; امان را دریدند و پیوند اهورایی فرهنگ و شکوه و آداب و رسوم ما را گسستند. خیالم بر این بود که هیبت بی مثال باستانی ایران اگر نه به قاعده قدرت نظامی که لااقل به شمایل فرهنگی اش قابل بازیابی است. چنان اسیر توهمات آریایی بودم که نقش ایران&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;قابل احترام برای جهانیان را در مخیله می پروراندم. البته این رویاپردازی های بی لگام مناسبتی با عظمت طلبی عوام نداشت و برای من بیشتر آن غنای فرهنگی و اجتماعی و آن یکپارچگی هویتی مطرح بود. هویتی که به واسطه اتصال به سنت ها و داستان ها و اساطیری که در این هزاران سال نابود شدند از یادها رفت. بازیابی آنها ناممکن است ولی در شور جوانی من برپایی هویتی مستقل از حقارت های تاریخی و زبونی های ریشه دوانده در وجودمان همچنان محتمل بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چند روز پیش در خبرها آمده بود که رطوبت سد سیوند به جان سنگ های آهکی آرامگاه کوروش افتاده است و یحتمل تا ده بیست سال دیگر از این آرامگاه چیزی باقی نخواهند ماند. این بار دیگر نه رگ غیرتم جنبید و نه به غرور آریای ام برخورد. همان بهتر که آرامگاه کوروش نابود شود. همان بهتر که کوروش و داریوش و دیگران شرشان را از سر ما بکنند و گورشان را گم کنند به اعماق تاریخ سیاه این سرزمین. بیایید فراموش کنیم که آنها بوده اند. در کشوری که یک فعال مدنی به جرم وبلاگ نویسی اعدام می شود، یک معلم به جرم دلسوزی در انتظار اجرای حکم اعدام است، فعالان مبارزه با ایدز در آن به جاسوسی متهم می شوند، روزنامه نگارانش بزغاله اند، فعالان حقوق زنانش متهم به براندازی نرم اند، هفده میلیون نفر از مردمانش زیر خط فقر زندگی می کنند و دانشجویانش تعطیلات تابستانی را در زندان سپری می کنند، کمر به همت نابودی هر آنچه ما رابه یاد گذشته بیاندازد بر هر مرد و زنی واجب است. من حاضرم در قالب یک مجاهد شهادت طلب با بمب هایی که به خود می بندم آرامگاه کوروش و تخت جمشید و هر جایی دیگری را که نشانی از هویت انسانی و فرهنگ روادارنه ما دارد نابود کنم. ملت هایی که از زیر سنگ به وجود آمده اند امروز در امن و آسایش روزگار می گذرانند و ما در پیچ و خم تبدیل دیکتاتوری دینی به مردمسالاری دینی هستیم. من نمی خواهم به یاد بیاورم که این معجون پستی و نکبت و این&quot; پفیوزی&quot; ریشه کرده در وجودمان میراث هفت هزار سال تمدن است. من می خواهم هر چیزی که من را به یاد ایرانی بودنم می اندازد نابود کنم. برای من ننگ آور است که منشور حقوق بشر کوروش و اشعار سعدی بر سردر سازمان ملل نقش ببندد و در داخل برای نوشتن این سطرها تنم بلرزد. بیایید نام ایران را هم عوض کنیم تا همه خاطرات تاریخی امان را فراموش کنیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;مسلما این به معنی طرفداری از این ایده نیست که &quot; نگاه به گذشته ما را از ترسیم آینده بازداشته است.&quot; من می گویم بیایید اصلا فراموش کنیم که چه بوده ایم و چه هستیم و چه خواهیم شد. فقط مثل توله سگ های کتک خورده تن بدهیم به همه نکبتی که زندگی امان را گرفته است. بیایید تا خرخره فرو برویم در این لجن زار و خوک بودن را با تمام وجودمان قبول کنیم. از این تلاش احمقانه برای وجود داشتن دست برداریم و ویران شویم. ما که سوختیم بیایید این شعله های پراکنده را هم خاموش کنیم و به کل خاکستر شویم شاید از این خاکستر ققنوسی متولد شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 21:58:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد دلی به مناسبت روز خبرنگار</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;روزنامه نویسی گیر کردن در شرایط دشواری است. بسیاری که از دور به این باغ مصفا نظری دارند غالبا مدهوش جلوه فخر فروشانه کاغذهای کاهی و رنگ پریده ای می شوند که واژه های تیره بخت آن به گل نشسته اند و یحتمل روزنامه نویسان را در راسته منورالفکران قرار می دهند. اما ما که در این گرداب لطیف گرفتار آمده ایم نیک می دانیم که چنین نیست. روزنامه نویسی از زاویه دید ناقص بنده بیشتر شبیه دلالی است. چنانکه یک دلال با تکیه بر روابط گسترده و زبان بازی های ماهرانه کالای مورد نیاز خود را به دست می آورد و آن را به دیگران قالب می کند روزنامه نویس هم در اغلب موارد چنین می کند. به دست آوردن خبر در بهترین شرایط نیازمند ارتباطات پیچیده و دستمال کشیدن برای آدم های ابله است تا شاید در نهایت خبری از گنجینه دانسته های مدیری و مسئولی بیرون بجهد تا تیتر فردای روزنامه ای فراهم شود.طی مسیر عمیق شدن در گفته ها و نظرها در این شتاب ملال آور روزمرگی &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;اگر نگوییم غیر ممکن که سخت است.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;روزنامه نگاری ایضا عرصه پرمخاطره ای است. سیاسیون و اقتصادیون و قدرتمندان به رسانه ها نیاز دارند و برای مرتفع شدن نیاز خود حاضر به صرف هزینه هستند. هزینه هایی که بعضی روزنامه نویس ها را پولدار می کند. پول هایی که شرم قلم فروشی را به اهتزاز پرچم زرنگی وصل می کند. در این میان روزنامه نویس مستقلی که نشستن پشت میز تحریریه برایش تنها یک شغل نیست به مصائبی مبتلا می شود که ذره ذره روح را در انزوا می خورد و می تراشد. یک روز به نام تشکر و قدردانی سکه طلایی بر لوح افتخار خبرنگار می نشیند و چندی بعد قلم به مزد خزانه های غیبی می شود که از هر طرف چون باران رحمت بر سرش می بارند و در این احوال&quot; کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند&quot;؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بر این احوالات بیفزایید بی سودای روزنامه نویسانی که از فرط ادعا ماتحت آسمان و زمین را یکجا دریده اند. بی هیچ شکسته نفسی و تنزه طلبیی نگارنده این سطور را هم در همین جرگه محسوب کنید. ما روزنامه نویس های امروز ایران زمین برای استفاده از واژه ها دچار مشکل ایم چه رسد به دیدگاه و تحلیل از اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی که اساسا مانند ظهر جمعه در تعطیلی به سر می بریم. از صبح الی الطلوع تا بوق سگ هم کنار هم می نشینیم چهارتا کتابی را که خوانده ایم قرقره می کنیم و دائما برای همدیگر افکت های روشنفکرانه رو می کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در همین روزنامه ها آدم های شریفی هم پیدا می شوند که باسوادند و عاشق کار. بزرگی این را درباره صحنه تئاتر به کار برده است که بنده آن را به تحریریه روزنامه تعمیم می دهم. توی راهروهای روزنامه ها و شاید هم روی صندلی ها آن &quot; کرم&quot; هایی وول می خورند که هر کسی وارد فضای روزنامه شود به سرعت وارد تحتانی ترین سوراخ بدنش می شوند. این مبتلای بیماری لاعلاج روزنامه نویسی باید تا آخر عمر به درد وول خوردن آن کرم کذایی در دل و روده اش بسوزد و بسازد حتی اگر سه ماه حقوق نگیرد، مطالبش جراحی شوند و دست آخر تحقیر شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;گاهی که به یاد می آورم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;چه دهانی از بنده حقیر برای ورود به عرصه روزنامه نویسی سرویس شد از خودم می پرسم ارزشش را داشت؟ وقتیکه در تحریریه اعتماد از دست این روزهای ملال انگیز یکنواخت در سکوت نق می زنم یاد ایامی می کنم که با هزار بدبختی راهی به تحریریه روزنامه ای باز می کردم و در آخر حتی مطالبم خوانده نمی شد و از خودم می پرسم ارزشش را داشت؟ وقتی تیغ تند سانسور مطلبم را تیکه پاره می کند بی هیچ دلیل منطقی، وقتی رئیس دولت ما را بزغاله خطاب می کند، وقتی منافع شخصی افراد می شود معیار خوبی و بدی مطلب، وقتی تمام معیارهایم فدای یک کادر آگهی می شود باز از خودم می پرسم ارزشش را داشت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;این وقت ها است که توی بالکن روزنامه می نشینم، سیگاری روشن می کنم، زیر جیرجیر یکنواخت کولر آبی بی رمق تحریریه به آنهایی نگاه می کنم که با روزنامه شیشه های خانه هایشان را تمیز می کنند و می گویم ارزشش را داشت. نمی دانم چرا، ولی نفس کشیدن در فضای یک روزنامه خیلی باشکوه است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 23:34:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میراث</title>
<link>http://doosie.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی دو ماه پیش بود که درست بعد از اینکه یک ساعت و پنجاه دقیقه یکریز حرف زد و من فقط نگاهش کردم خیلی راحت و آرام استکان نیمه پر چای را روی میز گذاشت و گفت&quot; حروم زاده&quot; و بعد امتداد مردمک چشمهایش روی زمین خیره ماند. قبل از آن فقط فرشاد پسر همسایه امان یک بار سر فوتبال که گل خورده بودم داد زد و در حالیکه آب دهانش تمام صورتم را پوشانده بود فریاد زد&quot; حروم زاده&quot;. ولی صدای او نه لرزید و نه مثل صدای فرشاد موج برداشت فقط مثل زمزمه آرامی خزید توی گوشم و به اعصابم فرمان داد تا این واژه را برای من معنی کند. برای من که پسرش بودم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;از سه ماه پیش که اخراجم کردند به هر کاری که می کنم گیر می دهد و هر چیزی را بهانه چند ساعت نصحیت می کند و آنقدر لیچار بارم می کند تا آخر خسته می شود و در برابر تمام نگاه های ساکن و و ساکت من پوزخندی می زند و تفی حواله ام می کند، تا اینکه آخرین بار نگاه پیرمرد روی گرده ام نشست و چای نیمه خورده اش را به آرامی روی میز گذاشت و گفت&quot; حروم زاده&quot;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;چاره ای نبود، برگه آزمایش که به دست رئیس رسید یکراست و بی معطلی برگه تصویه حساب را داد دستم و دست من را که دراز شده بود برای خداحافظی پس زد و عذرم را خواست.رنگم زرد شده و چشماهایم گود برداشته و تنم تا خورده است و هر روز وزن کم می کنم. با این وضع هیچ جای دیگری هم کار پیدا نخواهم کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنقدر سیگار کشیده که لبهایش سیاه و سبیل هایش زرد شده اند. ساعت هایی که از بی کاری و بی عاری من حرف می زند و آسمان و ریسمان می بافد تا شاید تاثیری کند، کون به کون سیگار روشن می کند و چایش را هورت می کشد تا اینکه این آخری، آخرین سیگارش را که کشید، استکان چای نیمه خورده اش را به آرامی روی میز گذاشت و صاف توی چشماهایم نگاه کرد و گفت&quot; حروم زاده&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی فرشاد پسر عزت آقا بقال همسایه دیوار به دیوارمان محکم کوبید روی سینه ام و با یک من تف توی صورتم به من فحش داد هنوز استخوانهای بدنم درد نمی کردند و زیر چشمهایم سیاه نشده بود و آنقدر صدایم را می توانستم بلند کنم که فریاد بزنم&quot; خودتی.&quot; حتی مشتی را که پای چشمم خوابید تحمل کردم و به مادرم گفتم خورده ام زمین. اما وقتی مادر یخ گذاشت زیر چشمم و چهار بار قل هو الله خواند به آب کاسه مسی و آن را به خوردم داد می خواستم گریه کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی دو ماهی است که دیگر نصیحتی در کار نیست. گاهگداری که به صرافت جواب دادن سلامم می افتد با نگاهش همان آخرین گفته خودش را تکرار می کند. این بار با نگاه سرد و بی رمقش استکان چای نیمه خورده اش را به آرامی روی میز می گذارد و به تنها فرزندش می گوید&quot; حروم زاده&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;کفگیرم ته دیگ خورده، پاهایم می لرزد و چشمهایم سیاهی می رود. درد تا مغز استخوان می رسد. پولی در بشاط ندارم وگرنه می شد کمی درد را آرام کرد. مثل همان یخی که مادر روی صورتم گذاشت و آبی که مزه تلخ مس می داد و بوی گلاب پا خورده مسجد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا از لای روزنامه تا خورده و عینکی که نوک دماغش گذاشته بود به من نگاه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد. احتمالا همان واژه غریب را با هملان سنگینی و ترنم زیر دندان خرد می کرد. حتم دارم نمی خواهد گناه وجود من را به گردن بگیرد. برای همین بود که پاکت خالی سیگارش را روی میز پرت کرد و استکان چای نیمه خورده اش را روی میز گذاشت و آرام گفت&quot; حروم زاده&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;دکتر پا به پا شد. دوباره به جواب آزمایش نگاهی انداخت. دیر شده بود و کار از کار گذشته بود. اگر پول و پله ای داشتم حداقل درد را می شد آرام کرد تا این چند ماهه را راحت تر سپری کرد. نظر دکتر با صراحت و بدون هیچ اثر تاثری در چهره اش این بود&quot; بیماری موروثی، در اثر وراثت ژن معیوب از پدر به فرزند، متاسفانه لاعلاج.&quot; بابا استکان چای نیمه خورده اش را روی میز گذاشت و توی صورتم عربده کشید&quot; حروم زاده&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doosie&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>doosie</dc:creator>
<guid>http://doosie.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
