تبليغاتX
دوسیه

من مرده ام. چه بسیار پیش آمده درنگاه دیگران که از شرار زندگی گرم است، در پی انعکاس چشمان خود بوده ام ولی دریغا که که هیچ یافت نکرده ام. شاید زمان زیادی از مردنم نگذشته باشد. یحتمل اگر زودتر به حال زارم پی برده بودم به ضرب و زور "شک الکتریکی" زنده می ماندم ولی یقین دارم که دیگر امروز که نور چشمهایم به تاریکی گراییده، هیچ امیدی نیست. باید زودتر از این ها می فهمیدم، حتی پیشتر از وقتیکه دیگر نگاهم بازتابی نمی یافت اما مشغله زندگی مانع شده بود. اگر درست فکر کنم می توانم سال و ماه و روز و ساعت دقیق مرگم را مشخص کنم ولی چندان حوصله ای نیست به خصوص در این سرمای بی امان مرگ. ولی احتمال قریب به یقین احتضارم از زمانی آغاز شد که گره ابروانم در هم پیچید. یادم می آید که زمانی گفته بودم" من از درون با خودم قهر کرده ام که چنین گره ابروانم درهم است." 

به هر حال آن روزها هنوز فروغ نگاهم و گرمای صدایم اندکی مهربانی به همراه داشت، آنقدر که اگر یار سیمین ساق احمقی پیدا می شد که برایش بخوانم" مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت/ خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت" دور از ذهن نیست که باور می کرد، ولی حالا عمرا کسی به چرندیات یک میت گوش نمی کند. فکر می کنم اگر همان روزها علائم احتضار را باز می یافتم می توانستم به مدد پزشکی حاذق بهبودی حاصل کنم و چه بسا امروز از دیار باقی بر روزهای رفته حسرت نمی خوردم. اما نه تنها چنین نشد بلکه دست عافیت سوز روزگار چنان در کاسه ام گذاشت که "مصداق دقیق سیر معکوس" شدم. 

در این سالیان عمر که گذشت نه از دانش بهره ای بردم، نه مکنت و مالی اندوختم، نه به سیاق عهد شباب و جوانی عشق و حالی فرمودیم، نه از حلقه رفیقان شفیق و همرهان بی مدعا تنی چند گزیدیم که گهگاهی اندوه دل با ایشان بگوییم و نه دلبر عشوه گر و غمگساری نصیب بردیم که شبی به کلبه احزان ما فرود آید و دمی انیس دل سوگوار ما باشد. از این کارگه هستی هیچ حاصل نبردیم جز اندوه و ماتم." افلاک که جز غم نفزاید دگر/ ننهد به جا تا نرباید دگر— نا آمدگان اگر بدانند که ما/ از دهر چه می کشیم نایند دگر" 

هر چه به روزهایی که خیال می کردم زنده ام فکر می کنم – و اندر عجبم که چگونه مردگان می توانند به زندگی فکر کنند – می بینم مشکل اصلی زندگیم و بلکه علت اصلی مرگم این بوده که نتوانسته ام میان زندگی کردن – به معنای خور و خواب و خشم و شهوت – و کسب فضیلت آنچنان که بزرگان می کنند رابطه ای منطقی برقرار کنم و مانند خری پای در گل ماندم و از هیچکدام بهره ای نبردم. نتوانستم خیام وار رفتار کنم که در عین حیران شدن در " پنج و چهار و شش و هفت" جام می از کف ننهاد و چنانکه آن " ابر رند همه آفاق" می کرد کنم. همان دم که دمی بر جام می  می زد، حکیمانه گوهر زندگی نیز می سفت. 

 همیشه در بدترین زمان و بدترین مکان، به رسم عهد دیرینم بدترین کار را انجام دادم و در این میان عجبا از قوانین بی در و پیکر هستی که هستی آدمی را بر باد می دهد و  یک بار هم که شده محض رضای دل ما رفتار نکرد. روزی دوستی در ملامت این روزگار غریب نوشته بود که هنوز کامی از جوانی نگرفته پیر شده است، باز هم گلی به جمال احوالات او که هنوز طعم گس مرگ را نچشیده است. پیر شدن بعد از دوران جوانی از دست رفته هم نوعی عاقیت به خیری است. 

بگذریم، غرض از این همه آه و ناله و بی تابی و بی قراری در مصیبت عمر رفته این بود که مردن خیلی هم چیز بدی نیست و اگر خود بر رفتن و مردنت واقف شوی، چه بسا که سعادتی است " تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون/ نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون". من را نه تنها کش کشان نبردند که خودم را به زور در راسته علیه مردگان جا زده ام. البته باور بفرمایید که هیچ قصد و غرض قبلی در این مرگ تدریجی متصور نبوده و شائبه هیچگونه انتحاری در میان نیست بلکه این سیر طبیعی زندگی نکبتی است که من داشتم. عزیزان! هرگز حتی لحظه ای هم فکر نمی کردم که بیتی را که به مناسبتی حسب حال و فال من شده بود به قرار نصیحت در تتمه سوگنامه ام بنویسم. اما بیت قابل توجهی است" نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی" 

در پایان نویدتان می دهم که اگر حضرت ملک الموت اجازت فرمایند و طی طریق آداب و رسوم میتی، مجالی باقی بگذارد همانند زندگی زمینی که مطبوعات از حضور نامیمون من بی نصیب نمانده بود چند خطی از عالم بالا انشا خواهم کرد. باشد که خاطر حزین من عکس رسم مالوف شعر تر انگیزد.

  

عجالتا سفره احسانی برقرار است به آدرس کامنت دونی زیر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo