از میان همه شادی های دنیا، برای کودکی های ما یک چهارشنبه سوری وجود داشت و یک بوی خوش عید. هیچ چیز جای این ها را نمی توانست بگیرد. چند روز مانده به سال نو که زمستان هم هوای بهار را می کرد و بوی وایتکس و انواع و اقسام شوینده ها روی دیوارهای خانه کش می آمد مثل بهار تازه می شدیم. زخم پشت پا برای کفش تازه و لنگیدن پشت اتوبوس ها برای رسیدن به خانه فامیل، بزرگترین لذت ما بود. چقدر زندگی جفاکار و بی اعتنا است که با سنگین شدن کفه عمر شادی های کوچکمان را هم از ما دریغ می کند. نوروز ما این روزها نه به روزهای نویی ختم می شود نه به شادی. در این ویرانکده عیدی ما اتاق های بی پنجره، دارهای افراشته و دروغ های ناشیانه است. شادی ما انرژی های نمایشی، انتخابات های فرمایشی و کشیدن خط فقر روی دفترهای نقاشی است. ما تابوت زمان شده ایم، مثل گل های مصنوعی نرسته خشک شده ایم. درخت خشکیده تاریخ ما بر نمی دهد، پای عقل و فرهنگ و دانش امان لنگ است و با همه دنیا سر جنگ داریم. ایران محتضر سر برخاستن ندارد. چه بسا که شاملو هم به دردمندی از همین اوضاع و احوال سروده است که:
بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آیینه زنگار بسته
بر آن گهواره که ش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس اش ننهاده دیری پای بر سر
بهار منتظر بی مصرف افتاد
....
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار، آری بر او نگشود کس در
درین ویران به روی اش کس نخندید
کس اش تاجی زگل ننهاد بر سر
.....
غروب روز اول لیک، تنها
درین خلوتگه غوکان مفلوک
به یاد آن حکایت ها که رفته ست
ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک...
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران سرای محنت آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!


