هميشه آنقدرها كه ما فكر مي كنيم زندگي چهره هاي سرراست و دلپذيري براي تغييرات ناگهاني ارائه نمي كند. شايد يك روز كه از خواب بيدار مي شويم و خاطره اي از كودكي به ياد مي آوريم و يا صدايي كه از بيرون پنجره در خيابان مي شنويم مسير زندگي امان را عوض كند. شايد هميشه به اين نوع تغييرات ناگهاني به ديده تحقير نگاه كنيم و اساسا به آنها خوش بين نباشيم اما داستان زندگي آقاي كميجاني همه اين پيش فرض ها را از بين مي برد.
صبح يك روز نيمه آفتابي كه آقاي كميجاني مثل هميشه براي رسيدن به محل كار خود سوار تاكسي شد، لبخند پهني حواله راننده كرد و به صداي گوينده راديو گوش كرد. گوينده راديو مثل هميشه در هواي دود گرفته از زيبايي صبح و اميد به زندگي و محبت بي كران همشهري هاي عزيزي كه صبح تا شب از سروكول هم بالا مي روند صحبت مي كرد. آقاي كميجاني براي اينكه سرصحبت را بازكرده باشد كمي به جلو خم شد اما همينطور ساكت ماند و با چهره اي وحشت زده به راننده نگاهي انداخت و باز به پشتي تكيه كرد. اين حركت آقاي كميجاني نسبت مستقيمي با شب گذشته داشت. علت اصلي در واقع مصرف مقدار معتنابهي انواع غذاهاي نفاخ بود كه به واسطه اصرار مادرزن مجبور به استعمال آن شده بود. موي شانه كرده، كت اتو خورده و سبيل آنكارد كرده اش همه زير فشاري كه بر خود وارد مي كرد به هم ريخته بود. هرچه سعي كرد به اين توصيه سعدي- آقاي كميجاني اهل ادبيات از نوع كلاسيك بود- عمل كند كه" چو باد اندر شكم پيچد فروهل/ كه باد اندر شكم بار است بر دل" نتوانست رضايت دهد كه پيش راننده محترم تاكسي و مسافرانش كاري كند كه مايه رنجش خاطر ايشان شود. يك حمله ناگهاني ديگر باعث شد تا آقاي كميجاني بر خلاف هميشه از تاكسي پياده شود. فضاي آزاد خيابان بار دل او را كم كرد اما آقاي كميجاني به تجربه آموخته بود كه اين پيش درآمد در واقع درآمدي از پي دارد كه خلاصي از آن به سادگي امكانپذير نخواهد بود. به اولين ساختمان عمومي كه رسيد به سمت اولين علامت مستراح پيچيد و باري كه بر دل داشت را همان جا گذاشت و بيرون آمد. دست هايش را كه مي شست صداي باز شدن در را شنيد و در ادامه صداي جيغ بنفشي- آقاي كميجاني البته با ادبيات مدرن هم آشنايي داشت- كه به صداي زنان مي مانست.
روي صندلي حراست احساس خوبي نداشت. گهگاه باز از طرف روده آزارهايي مي رسيد اما نگاه سنگين مرد بلند قدي كه پيراهن سفيد چركمردي داشت و وقتي به چشم هايش نگاه مي كرد به ريش انبوه خود دست مي كشيد بيشتر آزار دهنده بود. براي رفع و رجوع خبط و خطايي كه كرده بود خودش را به موش مردگي زده بود و دائما معذرت مي خواست و از اينكه سهوا اوضاع و احوال اداره فخيمه فرهنگ و ارشاد استان قزوين را به هم ريخته بود ابراز شرمندگي مي كرد. مرد بلند قد بيرون رفت و مرد ديگري كه صورت اصلاح شده گندمگون و چشم هاي قهوه اي براقي داشت وارد شد و به همان شيوه مرد بلند قد نگاهي به وجنات آقاي كميجاني انداخت و كاغذ سفيدي با سربرگ حراست اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين روي ميز گذاشت و با مهرباني به آقاي كميجاني توصيه كرد كه ماجرا را بي كم كاست روي اين ورق كاغذ شرح دهد. آقاي كميجاني مرد شوخ طبعي نبود و غالبا براي مزاح و خنده از اشعار عبيدزاكاني استفاده مي كرد كه كمتر كسي به آنها مي خنديد- البته آقاي كميجاني اين موضوع را به علت سفلگي ذاتي شنوندگان و ابتذال ذهني ايشان مي دانست- اما در اين اوضاع و احوال ناگهان شوخ طبعي اش گل كرد و ابتداي مطلب را اينطور آغاز كرد كه" باور بفرماييد بنده حقير به اقتضاي شرايط ناگوار دستگاه هاضمه در بدو ورود به ساختمان اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين از مشاهده تابلو آن غفلت كردم و بازهم به اقتضاي آنچه پيش از اين گفته شد دستگاه اعصاب بنده مجال آنكه علامت پيشگاه دستشويي خواهران را به مغزعليل ام بفرستد و آن را به مثابه قرادادي اجتماعي تجزيه و تحليل كند، عاجز ماند. بنابراين آن رفت كه رفت و شما برادران هم معذور داريد كه در آن چه رفت بنده اختياري نداشتم."
نيش آقاي كميجاني با سيلي كه روي صورتش نشست به كلي بسته شد و براي اجابت امر دوباره نوشتن ماوقع كمي خودش را جمع و جور كرد و با لحني اداري تمام ماجرا را نوشت. دوباره صورت سرخ شده اش را با دست پوشاند تا انگيزه اش را شرح دهد. آقاي كميجاني كه تا به حال اينطور تحقير نشده بود حسابي قرار از كف داد و "ريدن تو دستشويي اداره فرهنگ و ارشاد" را به عنوان انگيزه خود با صداي بلند فرياد زد. اما به علت هيجان و عصبانيت بيش از حد كلمه" دستشويي" را جا انداخت-آقاي كميجاني از دوران طفوليت در زمان هيجان هاي روحي بعضي كلمات را جا مي انداخت- اين بار مشت و لگدي حواله اش شد و تا چند ساعت به دست با كفايت مرد بلند قد سپرده شد.
فرداي آن روز بعد از آنكه آقاي كميجاني شب را در يكي از اتاق هاي تاريك و نمور كه اصطلاحا سلول انفرادي نام داشت سر كرد، مرد گندمگون نامه اي را به پيوست شخص آقاي كميجاني به اداره مركزي حراست وزارت فرهنگ و ارشاد در تهران فرستاد به اين مضمون:
از حراست اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين
به اداره مركزي حراست وزارت فرهنگ و ارشاد
موضوع: دستگيري فردي به نام هوشنگ كميجاني مشكوك به ارتباط با عناصر بيگانه به قصد اخلال در نظم عمومي
احتراما به استحضار مي رساند كه نامبرده در تاريخ بيست و يكم بهمن ماه سال جاري با هجوم به دستشويي خواهران اين اداره باعث ايجاد رعب و وحشت شد كه پس از دستگيري و بازجويي هاي اوليه قصد خود از اين عمل را صراحتا "ريدن به اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين" اعلام كرده است. مراتب جهت استحضار و پيگيري اعلام مي شود."
طي پانزده جلسه بازجويي، آقاي كميجاني اعتراف كرد كه علاوه بر نگهداري دستگاه دريافت كنند امواج ماهواره تقريبا هر شب برنامه هاي صداي آمريكا را تماشا مي كرده است و حتي يك بار به سختي توانسته با برنامه "ميزگرد با شما" تماس بگيرد- آقاي كميجاني براي مخالفت با نظر گوينده كه شرايط زندگي در ايران را سخت می دانست تماس گرفته بود اما اين موضوع در پرونده درج نشد-. موج اخبار بازداشت او در سايت هاي اينترنتي هم ضميمه پرونده به دادگاه انقلاب فرستاده شد.
بالاخره آقاي كميجاني بعد از 17 روز آزاد شد و به آغوش گرم خانواده اش بازگشت.سازمان جهاني ديده بان حقوق بشر بازداشت او را در رديف نقض آشكار حقوق بشر به تمامي دنيا مخابره كرد. روزنامه "ال جورناله" در تحليلي از اوضاع ايران دستگيري و بازداشت آقاي كميجاني را نشانه تشديد فشار بر فعالان اجتماعي سياسي و تحديد روزافزون فضاي سياسي ايران دانست.حضور آقاي كميجاني در كنفرانس بين المللي دفاع از آزادي بيان در پاريس با ممانعت نيروهاي امنيتي ايران براي خروج از كشور روبرو شد كه اين موضوع بازهم واكنش سازمان هاي جهاني حقوق بشر را برانگيخت.
آقاي كميجاني براي دريافت جايزه بين المللي آزادی،از طريق مرزهاي غربي ايران و به صورت مخفيانه از كشور خارج شد و به توصيه نزديكانش هرگز به ايران بازنگشت. اين روزها آقاي كميجاني از كارشناسان برجسته برنامه هاي تلويزوني صداي آمريكا است.
+
نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت توسط حمیدرضا ابراهیم زاده
|
Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo


