تبليغاتX
دوسیه

 آنچه بر اساس شواهد و قرائن در طي اين سال هاي اندك زندگي بر من حقير آشكار شده اين است كه گويا تفرعن و غرور چنان به امتزاج اين وجود بي مقدار درآمده كه جدايي از آن به ياري اين اندك بضاعت روحي ميسر نخواهد شد. البته اين كشف و شهود روحاني كه منتهي به چنين اعتراف جانكاهي شده است به دست با كفايت ناقدان اخلاق و روحيات بنده حاصل شده كه اساسا چنين تحليلي از ذهن عليل و مغز خرفت من انتظار بزرگي است.
با عنايت به اين تفرعن هميشه فكر مي كردم كه احساس هايي مانند جلوه فروشي و جاه طلبي و برتري جويي كه نشاني از سفلگي و بي مايگي است در وجود متعالي ام از بين رفته و ابن موضوعات را با جستجو در درون و پي بردن به كوچكي دانسته ها در برابر ناداني ها هضم كرده ام. اما زهي خيال باطل كه آدميزاده به سستي و بي بنيادي نفس گرفتار است و چه بسا شير كه در اين بيشه چو روباه شده است.
كشف چنين احساسي به مدد تجربه اي به دست آمد كه شاید ثانيه اي بيشتر نبود ولي مصداق دقيق نمود و تبلور برتري جويي و لذت بردن از چنين حسي بود. روزي يكي از دوستان كه كارگر خدماتي محل كارم است و الطفاتي با من دارد و به فراخور اين محبت، ارادتي ابراز مي كند در مسيري مخالف پي كاري مي رفت كه صحبت كوتاهي درگرفت. لحظه جدا شدن به روال معمول كه محبتي بيش از اندازه ابراز مي كند گفت" كاري نداريد آقا" اما اين جمله را آنچنان بيان كرد كه گويي من ارباب زاده اي اعيان و چشم و دل سيرم كه به مرافقت و دوستي دست عنايت به سر زيردستان و رعايا گشوده ام. در اين لحظه برخلاف انتظار چيزي در درونم جوشيد و مانند احساس شعف و غروري ناگهاني از منتها اليه احساسات انساني ام بر صدر نشست خاصه اينكه چند رهگذري كه از آنجا مي گذشتند نگاهي خريدار به وجنات ناموزون من كردند و چندان در التهاب اين حس برتري دميدند كه لگام از دستم گسيخت و طاقت از كف رفت.
اين موضوع فتح بابي شد تا به وضوح بفهمم  آنچه تا ديروز به استهزاء و تمسخر شيوه ديكتاتوري مستور مانده مي ناميدم كه به قدرت تامل و انديشه قابل مهار است ميلي است كه به سادگي دست از سر آدمي بر نمي دارد و تا انسان بوده و هست خواهد بود. قدرت و ثروت و برتری ذاتا سر عناد و دشمنی با خوی انسانی دارند و نمی توان چون دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل بنیان  چنین میلی را منکر شد که همه ما شناگران ماهری هستیم آب ندیده. غرض اینکه اگر فکر می کنیم که ما چیزی از دیکتاتورها و زورمداران عالم کم داریم سخت در اشتباهیم و شکسته نفسی بر قدرت بی محابای نفس کرده ایم.اگر روزگاری زندان ها مملو از آنهایی است که جرات کرده اند و نطق کشیده اند نه به بد ذاتی و خیره سری اشخاص که به ذات انسانی برمی گردد که قدرت بی مهار دارد و به ملتی که ثم بکم در برابر تعدی و ظلم سکوت پیشه می کند.
بالاخره  اینکه همه ما دیکتاتورهای کوتوله ای هستیم که به واقع در حیطه کوچک زندگی امان خودرای و مغروریم . زمانیکه روح به شیرینی قدرت عادت کند کمتر می توان برای آن چاره ای اندیشید که"چو بنمودي بربودي ثبات از عقل و صبر از دل/ ببايد چاره اي كردن كنون اين نا شكيبا را"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo