تبليغاتX
دوسیه

بیست و هفت سال و چند ماهی گذشته از دوستی امان ولی من حتی تصویر روشنی از تو در ذهن ندارم. صورتت اصلا یادم نیست. هنوز همان بچه تپل سفیدرویی هستی که به رسم آن روزها دور موهایت را آلمانی زدی تا شلوار خمره ای مخملت را با پیراهن سفید و کراوات قرمز تو تولد خواهرت بپوشی؟بعید می دانم خیلی از آن سال ها گذشته. هنوز هم مثل آن سال ها بزدل و ترسویی؟ یک بار، نه خیلی بیشتر از یک بار وقتی خرپلیس بازی می کردیم بچه ها انگشتت کردند و تو از ترس حتی جرات نکردی به روی خودت بیاری. فقط شب ها که چشم هایت را می بستی خیال برت می داشت که داری بچه های محل رو زیر مشت و لگد لت و پار می کنی. اَه پسر از همون بچگی حال به هم زن بودی. چی می شد اگر سینه سپر می کردی و با مشت می کوبیدی پای چشمشون. فوقش یه کتک مفصل می خوردی دیگه.

چند تا تصویر دیگه از تو یادم مونده. یک زمانی عارف شده بودی، با بهزاد پسرخاله ات سیر معانی الهی می کردید. تا اونجا که می دونم حالا کلا بی خیال این حرفا شدی. راستی شنیدم بهزاد مرد. خدا بیامرزدش، بچه خوبی بود. خل بازی هات تقریبا از همان موقع شروع شد. زدی تو کار موسیقی اول تنبور زدی، بعد رفتی سراغ گیتار، چند سال گیتار الکتریک زدی، شنیدم جدیدا دف و سه تار هم می زنی. با حالیش به اینه که تو هیچ کدوم هیچ پخی نشدی.

آخرین تصویر روشنی که از تو یادم می آد مربوط به پنج سال پیشه. آخرین روزهای خدمت، توی دشت های کنار دریاچه ارومیه، مانور گردان 364 توپخانه لشکر 21 حمزه، شلیک تیر ناگهانی با توپ های 155 میلیمتری آمریکایی. هدایت آتش بودی و باید زاویه توپ رو به دست می آوردی. مثل همیشه گند کاشتی. زاویه تیر را اشتباه حساب کردی. اگر مانور با نیروهای پیاده بود گلوله صاف می خورد وسط نیروهای خودی و از دشمن فرضی شکست می خوردی. چرا هیچ وقت نمی تونی هیچ کاری رو درست انجام بدی؟

تو این پنج سال گذشته ازت بی خبرم. قبلا می شناختمت. کل شق بودی و در عین حال ترسو و بزدل. هیچ وقت نتونستی از حق خودت دفاع کنی. همیشه مثل دخترها اشکت دم مشکت بود. ولی با این احوال می شناختمت. می دونستم به چی اعتقاد داری و پای چه چیزهایی می ایستی. ولی پنج ساله که دیگه هیچی نیستی. تصویر نداری. ذهنت خالیه. تمام بدیهیات زندگی دود شدن و رفتن هوا ولی هنوز بعضی چیزها رو ازدست ندادی. آفرین. هنوز ترسویی و بچه ننه. هنوز صبح تا شب به خودت دروغ می گی و برای خودت دل می سوزونی. هنوز هم هیچ دوستی نداری. هنوز برای تایید شدن از طرف دیگران مثل سگ دنبالشون می دویی. هنوز هم هیچ کس آدم حسابت نمی کنه. اگه ده بار تو یک جمع شروع به حرف زدن کنی هر ده بار کسی حرفت رو قطع می کنه. انگار اصلا دیده نمی شی. هنوز هم مثل بچگی ها که توی دروازه همیشه گل می خوردی و فحش می شنیدی یه شکست خورده ای.

 همه این ها را برات نوشتم که بگم اون پسره اون شب راست می گفت که تو یه ترسوی محافظه کاری. فقط ادای شجاعت رو در می آری. و در آخر اینکه احتمالا من آخرین دوست تو هستم ولی می خواستم بگم که از این به بعد روی دوستی من حساب نکن چون خیلی وقته که دیگه همدیگر رو نمی شناسیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo