شعر ناتمام سرزمین من
هنوز از خودم می پرسم که اگر ندیده بودمش،زندگی ام چه شکلی پیدا می کرد؟روزهای زیادی از روزنه این پنجره هایی که سال های زیادی از آن ها به آسمان نگاه کردم، دنبال روایت هایی دیگری از زندگی ام گشته ام. زیاد درباره اش فکر نمی کنم فقط انگار نوعی بصیرت درونی تمام زندگیم را معطوف به آن نقطه بی بازگشت کرده است. اگر بپرسی ارزشش را داشت؟ می گویم، چه کسی می تواند زندگی آدم را وزن کند و بعد برایش قیمت بگذارد؟
این زندگی را من انتخاب نکردم. من هیچ وقت انتخاب نکرده ام. احتمالا به درد انتخاب کردن نمی خورم چون همیشه انتخاب شده ام. بین همه سربازهایی که آن صبح می توانستند شاهد اعدام باشند. بین همه آن سرباز هایی که قبل از طلوع آفتاب با چشم های خواب زده می توانستند چند قدمی با متهم بردارند، بین همه آشخورهایی که باید برای ارشدها پا می چسباندند من انتخاب شدم. این علم لعنتی جبرو احتمال در زندگی تمامش می شود جبر و از احتمال فقط آن چیزی می ماند که جبر می گوید.
صبح یک روز، نمی دانم کی. فرق زیادی با روزهای دیگر نداشت چون همیشه همینطور بود. قبل از اینکه آفتاب بزند یک آمپول آرام بخش و و بعد صدای باز شدن درهای کشویی زیر پا و شاید در آخرین لحظه خرخر ضعیفی که فقط ما که به دیدن عادت کرده بودیم می شنیدیم. نتیجه کار هم همیشه یک جنازه کبود با گردن شکسته بود. تمام آن مراسم همیشه به طرز اعجاب آوری یک شکل بود. همه آنهایی که از تاریکی زندان بیرون می آمدند در چهره های معصوم و کودکانه اشان نوعی سرخوشی مستانه پیدا بود اما وقتی سردی طناب دورگردنشان یا میله های تیر باران را احساس می کردند، صورت های سفید و چشم های بهت زده اشان دیگر هیچ پیام و معنی را به دیگران نمی رساند.قبل از اینکه اعدام شوند می مردند و با تمام وجود به این تقدیر تن می دادند. اما آنکه آن روز کنارش چند قدم رفته بودم با بقیه فرق داشت.قبل از اینکه از تاریکی آن دالان سرد خارج شویم با حرکتی ناگهانی دستم را کشید و به چشم هایم خیره شد و کاغذی که از سردی عرق دستانش یخ زده بود، کف دستم گذاشت و گفت" تمومش کن".
آن بالا که ایستاد به چشم های همه ما نگاه کرد. برای اولین باربود به چشم هایی نگاه می کردم که سنگینی حلقه مواج طناب پیش از آنکه راه گلو را ببندد و مهره های گردن را بشکند نتوانسته بود امید را در آن ها از بین ببرد. وقتی تمام آن هیکل بزرگ و بی قواره بالای دار پرچم شد، سنگینی کاغذی را که ته جیبیم جا خوش کرده بود احساس کردم.چراغ های مستراح نای آن را نداشتند که نوشته های ریز روی کاغذ را روشن کنند. فکر کردم همین جا قضیه را تمام کنم و چاه خلا را مهمان تکه ای کاغذ کنم. تا همان جا هم کلی خطر کرده بودم چون دستور رسیده بود که از زندانی های سیاسی چیزی نگیریم. ولی من جرات انتخاب کردن نداشتم و به انتخاب شدن رضایت دادم.
برای من که تمام زندگی ام از ابتدای مزرعه کوچک پدری شروع می شد و نرسیده به آخرین کرت ها، پر می شد از آرزوه های احمقانه و پیش پا افتاده ای مثل ازدواج و بچه دار شدن، دنیای آن شاعر و شعر ناتمامش خیلی بزرگ بود. باید راهی پیدا می کردم که از شر همه این ها خلاص شوم. از سربازی که ترخیص شدم یکراست برگشتم سر زمین و کاغذ تاخورده شعر شاعر مرده را هم قاتی همه خرت و پرت های سربازی انداختم گوشه طویله. اما این شعر مثل طاعون بود، لجباز و خیره سر و دردناک از عصب های مغزم می گذشت و به من فرمان می داد.تمام آن سال ها صدایی در گوشم زمزمه می کرد" تمومش کن" و من که کلافه شده بودم از همه آن کابوس های شبانه و دلهره های روزانه برگشتم به شهر تا مرهمی روی این زخم ناسور بگذارم.
شهر شلوغ تر از آن بود که بشود شعر گفت. همه فریاد می زنند. مثل اینکه همه دست روی گوش هایشان گذاشته بودند و مدام داد می زدند. نوشتن ادامه شعر برای منی که سواد درست و حسابی نداشتم خیلی سخت بود با این همه صدا همیشه می گفت" تمومش کن".شروع کرده بودم به شعر گفتن. شعر گفتن کار عادی و راحتی شده بود ولی آن شعر لعنتی هیچ جور تمام نمی شد. نوعی قداست و بزرگی در وجودش بود که پایان ناپذیرش می کرد. من هم شروع کردم به فریاد زدن چون کار دیگری نمی شد کرد. انقلاب بیرونی هم برای انقلاب درونی ام کاری نکرد و شعر شاعر مرده ناتمام ماند.هر چه کردم آن شعر تمام نشد. هر چه می کنم این شعر تمام نمی شود. نفرین این شعر تمامی ندارد.
پرسیدی چرا می خواهند به خاطر یک شعر اعدام کنند؟جوابش ساده نیست. این شعر را باید زندگی کنی. کسی چه می داند شاید آن شاعر هم وارث مرده ریگ شاعر قبلی بوده است. شاید او هم بی اختیار انتخاب شد. شاید تو هم اختیاری نداری.شعر را گذاشتم زیر کاشی کنار دستشویی همین سلول. زیاد فکر نکن، همین که لباس سربازی را از تنت درآوردی پیداش خواهی کرد. یک نفر باید این شعر را تمام کند.
سلیمانیه، تهران- پاییز 87
آنچه بر اساس شواهد و قرائن در طي اين سال هاي اندك زندگي بر من حقير آشكار شده اين است كه گويا تفرعن و غرور چنان به امتزاج اين وجود بي مقدار درآمده كه جدايي از آن به ياري اين اندك بضاعت روحي ميسر نخواهد شد. البته اين كشف و شهود روحاني كه منتهي به چنين اعتراف جانكاهي شده است به دست با كفايت ناقدان اخلاق و روحيات بنده حاصل شده كه اساسا چنين تحليلي از ذهن عليل و مغز خرفت من انتظار بزرگي است.
با عنايت به اين تفرعن هميشه فكر مي كردم كه احساس هايي مانند جلوه فروشي و جاه طلبي و برتري جويي كه نشاني از سفلگي و بي مايگي است در وجود متعالي ام از بين رفته و ابن موضوعات را با جستجو در درون و پي بردن به كوچكي دانسته ها در برابر ناداني ها هضم كرده ام. اما زهي خيال باطل كه آدميزاده به سستي و بي بنيادي نفس گرفتار است و چه بسا شير كه در اين بيشه چو روباه شده است.
كشف چنين احساسي به مدد تجربه اي به دست آمد كه شاید ثانيه اي بيشتر نبود ولي مصداق دقيق نمود و تبلور برتري جويي و لذت بردن از چنين حسي بود. روزي يكي از دوستان كه كارگر خدماتي محل كارم است و الطفاتي با من دارد و به فراخور اين محبت، ارادتي ابراز مي كند در مسيري مخالف پي كاري مي رفت كه صحبت كوتاهي درگرفت. لحظه جدا شدن به روال معمول كه محبتي بيش از اندازه ابراز مي كند گفت" كاري نداريد آقا" اما اين جمله را آنچنان بيان كرد كه گويي من ارباب زاده اي اعيان و چشم و دل سيرم كه به مرافقت و دوستي دست عنايت به سر زيردستان و رعايا گشوده ام. در اين لحظه برخلاف انتظار چيزي در درونم جوشيد و مانند احساس شعف و غروري ناگهاني از منتها اليه احساسات انساني ام بر صدر نشست خاصه اينكه چند رهگذري كه از آنجا مي گذشتند نگاهي خريدار به وجنات ناموزون من كردند و چندان در التهاب اين حس برتري دميدند كه لگام از دستم گسيخت و طاقت از كف رفت.
اين موضوع فتح بابي شد تا به وضوح بفهمم آنچه تا ديروز به استهزاء و تمسخر شيوه ديكتاتوري مستور مانده مي ناميدم كه به قدرت تامل و انديشه قابل مهار است ميلي است كه به سادگي دست از سر آدمي بر نمي دارد و تا انسان بوده و هست خواهد بود. قدرت و ثروت و برتری ذاتا سر عناد و دشمنی با خوی انسانی دارند و نمی توان چون دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل بنیان چنین میلی را منکر شد که همه ما شناگران ماهری هستیم آب ندیده. غرض اینکه اگر فکر می کنیم که ما چیزی از دیکتاتورها و زورمداران عالم کم داریم سخت در اشتباهیم و شکسته نفسی بر قدرت بی محابای نفس کرده ایم.اگر روزگاری زندان ها مملو از آنهایی است که جرات کرده اند و نطق کشیده اند نه به بد ذاتی و خیره سری اشخاص که به ذات انسانی برمی گردد که قدرت بی مهار دارد و به ملتی که ثم بکم در برابر تعدی و ظلم سکوت پیشه می کند.
بالاخره اینکه همه ما دیکتاتورهای کوتوله ای هستیم که به واقع در حیطه کوچک زندگی امان خودرای و مغروریم . زمانیکه روح به شیرینی قدرت عادت کند کمتر می توان برای آن چاره ای اندیشید که"چو بنمودي بربودي ثبات از عقل و صبر از دل/ ببايد چاره اي كردن كنون اين نا شكيبا را"

