تبليغاتX
دوسیه

این یک ماهی را که از نظر غایب و از حضور در دنیای مجازی فارغ بودم- حالا به هر دلیلی که به خودم مربوط است- مستمرا بیتی از حضرت سعدی ورد زبانم بود که ذکر دائمش باعث کشف و شهودی شد تا عوالم و احوالات جدیدی را تجربه کنم. آن بیت این است" شوقست در جدایی و جور است در نظر/هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم"
استاد هرچند آنقدر از هوش و ذکاوت بهره داشته که به انضمام تسلط بی بدیلش بر زبان تمام احوال غریب یک عاشق دلسوخته را در یک بیت بگنجاند اما از منظر حقیر اگر شیخ ما فقط به گفتن همان مصرع اول اکتفا کرده بود، "عشق" را بی کم و کاست و با تمام پیچیدگی ها و ظرافت هایش برای همیشه معنی کرده بود.
مگر نه اینکه عشق آن درد جانکاه و خانمان برانداز فراق است که روح عاشق را سرشار می کند وقتی برای نظربازی کوتاهی یا بوسه ای در آتش اشتیاق می سوزد. مگر نه اینکه عشق آن آه جانسوزی است که چون برآید بسوزاند هفت دریا را. مگر نه اینکه " در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست" پس " ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی".
همه ما شب های هجر را گذرانده ایم و زنده ایم و اگر گمانمان به این سخت جانی نبوده اشتباه کرده ایم که غایت عشق یعنی همین. برای خیلی ها عشق به وصال دائمی منتهی نشده نافرجام است اما تردید نکنید که عشق یعنی یک حادثه و اتفاق بزرگ که ردی بر زندگی می گذارد که تاثیرش همیشگی است و حکم آن است که اتفاق نمی تواند دائمی باشد و حادثه باید از جایی شروع شود و به جایی ختم شود. هیچ کس سراغی از عشق در این زوج های به ظاهر خوشبخت اطرافش یافت می کند؟ عشق یعنی گمشده ای که باید همیشه در آرزوی آن ماند تا سودای لب شکر دهانی به زندگی نکبت بار شیرینی بدهد.
اگر توقع از عشق وصال دائمی است حالا به هر طریقی که شیوه غالبش ازدواج است کمر به قتل ناجوانمردانه عشق بسته ایم.اگر فرجام عشق این است که لیلا و مجنون تمام شب های آینده خود را پشت به پشت هم روی تخت دونفره ای دراز بکشند و تامل در ایام گذشته ای کنند که در آرزوی این تخت نه دست صبر داشتند که در آستین قرار برند و نه پای عقل که در دامن قرار کشند بر من بیش از پیش ثابت می شود که نهایت عشق جدایی است.
 بهترین راه برای نابود کردن زندگی آن است که به زندگی عادت کنیم و ازدواج یعنی عادت کردن به عشق. وقتی عشق را به امر روزمره ای تقلیل می دهیم و برای چوب خط های پرشده دوستی امان چرتکه می اندازیم ازدواج می کنیم.ازدواج یعنی سند نوشتن برای عشق  و مهر و امضا پیش چند بالغ عادل که مبادا...
افزون بر آنها که به عرض رسید نکته ای باقی است که آن قدیم ها و یحتمل دوره حافظ علیه رحمه و سعدی جنت مکان، عاشقی شیوه رندان بلاکش بود اما دریغا که امروز هرکی از ننه محترمه اش قهر می کند زرتی عاشق می شود و به همان سرعت هم شکست عشقی می خورد و ناله زیر وزارش زارتر از هر زمان گوش فلک را جر می دهد.
پریشان احوالی ما آدمیان در این مواقع چه بسا به این علت است که فراموش کرده ایم " باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش/ بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش/ اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال/ مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش" و در این مواقع ملال آور و رقت بار زندگی که دستمان از گریبان دیگران و خاصه معشوقه عزیزمان کوتاه است کمر به آزار خود می بندیم و انتقام از خود می گیریم و هستی امان را در هوای لب لعل و نگارین رخ یار به باد فنا می سپاریم. و فراموش می کنیم که تنها این لحظات زندگی هستند که ارزش یادآوری دارند و به این سیر بی ارزش روز و شب  اعتبار می دهد.
البته این نصایح و این در و گوهری که از کلام من می بارد به این معنی نیست که من هرگز چنین نکرده ام و چنین نخواهم کرد که اساسا حقیر بی جنبه تر از این اوصافم ولی باید این ها را نوشت تا آن شب هایی که خود دچار فراق خواهم شد و شاید امروز که بعضی از دوستان که در کجاوه انیس و در حجره جلیس و همدم مایند بر این احوال زار دچار شده اند کمی رجوع به مفهوم ذاتی عشق کنیم که فی الجمله درد فراق بزرگترین تلخکامی پرروش دهنده آدمی است و آن را با افسردگی و سگ اخلاقی اشتباه نگیریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo