تبليغاتX
دوسیه

سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده

قصد و غرض از آن مطلب کذایی قبلی این بود که باب دوستی و مرافقت بین ما بسته شود و هر کدام پی کار خویش گیریم که اساسا چاره ای جز این نداریم. اما دیدم این رسم جوانمردی و فتوت نیست که ختم رفاقت، ناگفته سخن و ناشنیده پند برگزار شود.

بگذار از اینجا شروع کنیم که تو به طرز رقت آوری تنهایی. وقتی می گویم تنهایی مراد آن دلتنگی های ناگهانی ویران کننده ای است که شب ها که مثل کارتن خواب ها تا بوق سگ بی دلیل در روزنامه می مانی یقه ات را می گیرد. وقتی برای فرار از این تنهایی آخرین نفری هستی که از روزنامه خارج می شوی. وقتی همدم ات می شود یوتیوب و گشتن دنبال تصنیف های شجریان. وقتی تمام دلخوشی ات می شود نشستن پشت مانیتور و خواندن چند کامنتی که نمی دانی چه کسی و از کجا بر این دفتر مجازی نشانده است.

وقتی می گویم تنهایی مراد آن زاویه تنگ و تاریک میان جمع شاد و سرخوش رفیقان است که برای جام های تو که از پی هم می روند می شود یکسری پای متحرک به نغمه یک موسیقی جلف کوچه بازاری. برای آنها فرصت آشنایی با کیس های جدیدی که می شود در همین چند ساعت رقص و مستی، چشم رضا و مرحمتشان را متوجه خود کرد و برای تو یادآوری رخوت بی حاصل زندگی نامراد. برای آنها می شود کراوات های اتو کشیده هماهنگ با کت و شلوارهای خوش دوخت چشم نواز و برای تو یقه چروکیده زیر کروات وارفته نیمه باز. برای آنها چشم های دریده از شادی و برای تو بغض فروخورده. برای آنها خودنمایی و برای تو پنهان شدن در پستوی خاک گرفته درون. برای آنها " با من برقص و خودت بهم بچسبون" و برای تو" ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان". برای آنها نظربازی و برای تو حیرانی و بی خبری. برای آنها چشم های عشوه گر و برای تو خیره شدن به سرامیک های رنگ پریده کف سالن. برای آنها ...

وقتی می گویم تنهایی مراد بی بهره ماندنت از توانایی رذالت است. می گویم توانایی و بر آن تاکید می کنم که ریا و تزویر از طلوع صبح ازل تا غروب خورشید ابد یگانه مفر آدمیزاد از این زندگی نکبت است. دنیای به اصطلاح انسانی ما تمایل غریبی به رذالت و پستی و تزویر و نیرنگ دارد. ترجمه سادگی احمقانه و پخمگی ابلهانه آدم هایی از جنس تو می شود تنهایی. وقتی به این آدم های خوب خورده و خوب پوشیده و پروار دروغ نمی گویی، وقتی تحقیرشان نمی کنی، وقتی رازهایشان را فاش نمی کنی، ضعف هایشان را توی صورتشان تف نمی کنی، تفرعن طلبکارانه ات را برای به زانو در آوردنشان به کار نمی گیری،به چشم ابزار ترقی و لذت به آنها نگاه نمی کنی، شایسته احترام و رفاقت و دوستی نیستی.

وقتی می گویم تنهایی مراد آن قامت شکسته ناسازی است که سعی می کنی راستش نگه داری. آن دایره بی ارزش ارزشهایت که به کاسه گدایی می ماند. آن تصور از دست رفته آرزوهایت که فروریخته و تو زیر آوارش نفس های احتضارت را می شماری.آن دنیای بی نقص درونت که هستی بر مدار آن می گشت و حالا امروز این تویی که سرگشته دور" چه دانم؟" های بسیارت می گردی مگر روزی طریق صلاح و آرامش را پیدا کنی.

وقتی می گویم تنهایی مراد بی بهره ماندن از آدم هایی نیست که نیششان به بدخلقی های همواره ات باز است و دردها و رنج هایت ملعبه شوخی های حقیرانه اشان.غرض دوستان اندک و کم شمارت نیست که صادقانه-حداقل در ظاهر- دوستت دارند بلکه آن "آه" خاموشی است که حتی در گرمای تابستان که از گرمگاه سینه می خیزد ابری می شود در برابر چشم های بی رمقت.

وقتی می گویم تنهایی مراد همان واژه تنهایی است بی کم و کاست که سنگین و باوقار جزئی از وجودت شده. و اینکه چرا تنهایی؟ باشد تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



بیست و هفت سال و چند ماهی گذشته از دوستی امان ولی من حتی تصویر روشنی از تو در ذهن ندارم. صورتت اصلا یادم نیست. هنوز همان بچه تپل سفیدرویی هستی که به رسم آن روزها دور موهایت را آلمانی زدی تا شلوار خمره ای مخملت را با پیراهن سفید و کراوات قرمز تو تولد خواهرت بپوشی؟بعید می دانم خیلی از آن سال ها گذشته. هنوز هم مثل آن سال ها بزدل و ترسویی؟ یک بار، نه خیلی بیشتر از یک بار وقتی خرپلیس بازی می کردیم بچه ها انگشتت کردند و تو از ترس حتی جرات نکردی به روی خودت بیاری. فقط شب ها که چشم هایت را می بستی خیال برت می داشت که داری بچه های محل رو زیر مشت و لگد لت و پار می کنی. اَه پسر از همون بچگی حال به هم زن بودی. چی می شد اگر سینه سپر می کردی و با مشت می کوبیدی پای چشمشون. فوقش یه کتک مفصل می خوردی دیگه.

چند تا تصویر دیگه از تو یادم مونده. یک زمانی عارف شده بودی، با بهزاد پسرخاله ات سیر معانی الهی می کردید. تا اونجا که می دونم حالا کلا بی خیال این حرفا شدی. راستی شنیدم بهزاد مرد. خدا بیامرزدش، بچه خوبی بود. خل بازی هات تقریبا از همان موقع شروع شد. زدی تو کار موسیقی اول تنبور زدی، بعد رفتی سراغ گیتار، چند سال گیتار الکتریک زدی، شنیدم جدیدا دف و سه تار هم می زنی. با حالیش به اینه که تو هیچ کدوم هیچ پخی نشدی.

آخرین تصویر روشنی که از تو یادم می آد مربوط به پنج سال پیشه. آخرین روزهای خدمت، توی دشت های کنار دریاچه ارومیه، مانور گردان 364 توپخانه لشکر 21 حمزه، شلیک تیر ناگهانی با توپ های 155 میلیمتری آمریکایی. هدایت آتش بودی و باید زاویه توپ رو به دست می آوردی. مثل همیشه گند کاشتی. زاویه تیر را اشتباه حساب کردی. اگر مانور با نیروهای پیاده بود گلوله صاف می خورد وسط نیروهای خودی و از دشمن فرضی شکست می خوردی. چرا هیچ وقت نمی تونی هیچ کاری رو درست انجام بدی؟

تو این پنج سال گذشته ازت بی خبرم. قبلا می شناختمت. کل شق بودی و در عین حال ترسو و بزدل. هیچ وقت نتونستی از حق خودت دفاع کنی. همیشه مثل دخترها اشکت دم مشکت بود. ولی با این احوال می شناختمت. می دونستم به چی اعتقاد داری و پای چه چیزهایی می ایستی. ولی پنج ساله که دیگه هیچی نیستی. تصویر نداری. ذهنت خالیه. تمام بدیهیات زندگی دود شدن و رفتن هوا ولی هنوز بعضی چیزها رو ازدست ندادی. آفرین. هنوز ترسویی و بچه ننه. هنوز صبح تا شب به خودت دروغ می گی و برای خودت دل می سوزونی. هنوز هم هیچ دوستی نداری. هنوز برای تایید شدن از طرف دیگران مثل سگ دنبالشون می دویی. هنوز هم هیچ کس آدم حسابت نمی کنه. اگه ده بار تو یک جمع شروع به حرف زدن کنی هر ده بار کسی حرفت رو قطع می کنه. انگار اصلا دیده نمی شی. هنوز هم مثل بچگی ها که توی دروازه همیشه گل می خوردی و فحش می شنیدی یه شکست خورده ای.

 همه این ها را برات نوشتم که بگم اون پسره اون شب راست می گفت که تو یه ترسوی محافظه کاری. فقط ادای شجاعت رو در می آری. و در آخر اینکه احتمالا من آخرین دوست تو هستم ولی می خواستم بگم که از این به بعد روی دوستی من حساب نکن چون خیلی وقته که دیگه همدیگر رو نمی شناسیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo