نگاه نکردم کجا می زنم. احتمالا زدم روی دماغش. گرمی خون را زیر دستم حس کردم.
عصر پنج شنبه توی حیاط پاساژ گلستان پاتوق کرده بودیم. "اسی دربه در" گوشیش را گرفته بود جلوی عینک سیاهی که به چشم داشت و با دکمه های گوشی ور می رفت. روی سکوی سنگی حیاط پاساژ نشسته بودم و به بچه های سرحال و پرواری که زیر نگاه مادران اخم کرده و پدران شکم گنده اشان بازی می کردند نگاه می کردم. اسی نیم نگاهی به من کرد و شانه هایش را بالا انداخت و دوباره به صفحه موبایلش خیره شد. صدای بچه ها حسابی کلافه ام کرده بود. دوست داشتم این بچه های تپل و دوست داشتنی را که وسط حیاط تلو تلو خوران مثلا می دویدند مثل توپ فوتبال شوت کنم.
اسی گوشی را پرت کرد روی سکوی سنگی و برای دو دختری که از کنارمان می گذشتند زبانش را بیرون آورد و دور لبش را چند بار خیس کرد. چند فحش که از دخترها شنید نشست لب سکو و بعد دراز کشید و پاهایش را داد بالا.
- بی خیال شو. مادر قحبه ها یا جواب نمی دن یا گوشیشون خاموشه. همه رفتن پی یه لقمه نون حلال.
نگاهش نکردم فقط زیر لب گفتم" خفه شو". دود سیگاری که روشن کرده بود را حلقه کرد و بلند شد نشست. با سر اشاره کرد به سکوهای کنار حیاط که همه جایش را زن ها و دخترها پر کرده بودند
- خیالیت نباشه. یکی دوتا از همین دروداف ها رو تور می کنیم می بریم یه گوشه کناری می زنیم زمین. هان؟
اخم هایم درهم بود و مثل یک سامورایی که قبل از خودکشی به شمشیرش خیره می شود به موبایلم نگاه می کردم. بدم نمی آمد که یکی از این دخترهای آلامد را برای خودم داشته باشم ولی نمی خواستم. زن ها فقط برای خوابیدن کنار مردها آفریده شده اند پس فقط باید کنارشان خوابید. نمی خواستم که هر روز شریک بوی گه زندگی آنها شوم. اسی هنوز منظر بازتاب پیشنهادش در چهره من بود.
- گه زیادی نخور. اولن صد دفعه بهت گفتم من برای زن جماعت لیس نمی زنم. وقتی می شه مثل سگ صد تومن انداخت جلوش که برات دم تکون بده براشون دستمال نکش. دومن، کی گفت تو زر بزنی؟
اسی کونش را به سمت من گرفت و دستهایش را توی شکمش جمع کرد و با صدای بلندی گوزید. برای اینکه نخندم، زل زدم به دخترهایی که پشت سرمان روی سکوی پایینی نشسته بودند. آنکه ابروهایش را تتو کرده بود و لب های درشتی داشت دماغش را گرفت. من هم با دست لای پایم را نشانش دادم.
حیاط گلستان مثل همیشه شلوغ بود. بوی روغن سوخته فست فودها که با عطر و صدای خنده های زنانه قاطی شده بود، حس شهوانی عجیبی داشت. اسی یک پایش را گذاشت روی سکو، چرخ زد و دوباره پرید پایین.
- حالا یه شب نجنبونیش نمی میری که.
نگاهش نکردم . هرچه فکر می کردم اسم دخترهایی که به نام پسر سیو کرده بودم یادم نمی آمد. اسی هر دو دستش را داخل جیب های عقبی شلوارش کرد و به حالت رقص چندبار کمرش را تکان داد
- همون بهتر که چیزی پیدا نکنیم. امشب خیلی سگی، باز یارو که زیرت می خوابه رو می زنی لت و پار می کنی.
بازهم نگاهش نکردم. اسی دیگر حرفی نزد و آرام نشست و وانمود کرد که در حال اس ام اس زدن به دخترها است. اسی ترسیده بود. همیشه در این جور مواقع از من می ترسید. از اینکه آدم ترسناکی شده بودم کیف می کردم. چند لحظه بعد دوباره مثل میمون داشت بالا و پایین می پرید و برای دخترها ادا درمی آورد که داد زد" به به، داشمونو"
بَرت چند بار سرک کشید تا دست آخر چشمش به ما افتاد. برات بود که با بچه ها برت صداش می کردیم. برعکس همیشه سرش را بالا گرفته بود و از کنار دخترها که می گذشت قیافه اش زرد نمی شد. نرسیده پرسید" حاجی چی کاره اید؟" اسی باز چند تا شلنگ تخته انداخت.
- ترکمون، صبح تا شب آویزون مایی، یه بار هم تو یه حالی بده
- پایه ام، جمع کنید بریم.
برت بو می داد. از همان ورودی گلستان که دیدمش بوی زن با خودش آورده بود. هیچ وقت اینقدر با اعتماد به نفس جلوی من نمی ایستاد. پرسیدم : کجاس؟"
هنوز پیک اول را نزده بودند که رسیدیم. پژمان و محمد یک ابسولوت ودکا گذاشته بودند روی میز با چیپس و ماست موسیر و پنج شش تا استکان کوچک. اسی باز هم اول از همه دهانش را باز کرد.
- پس زیدیه کو؟
پژمان که از خوردن پیک اول صورتش درهم پیچیده بود با سر به اتاق خواب اشاره کرد.
- رفته بچشو بخوابونه
اسی به برت نگاه کرد و یک قهقه کوتا زد
- چی میگه این گلابی؟ از کی تا حالا جنده ها با بچشون می یان سرکار؟
پژمان چیپس را زد توی ماست موسیر و صدایش را پایین آورد
- یارو اینکاره نیست. نفری هفت هشت تومن حله. اسکل بازی درنیارینا.
اسی داشت غر می زد و بازهم پای مرام و معرفت را کشیده بود وسط که در را باز کردم و وارد اتاق شدم. در تاریک و روشن چراغ خواب روی تخت دراز کشیده بود. پایین تخت بچه یکی دو ساله ای خوابیده بود. پریدم روی تخت و به زانو نشستم روی شکمش. با یک دستم سرش را روی بالش فشار دادم و با دست دیگر پستانش را. تی شرتش را در آوردم. زیر دستهایم دست و پا می زد. انگار می خواست بگوید پشیمان شده . داشت فریاد می زند که می خواهم بروم خانه پیش شوهرم و بچه که خودش را خیس کرده عوض کنم ولی صدایش در نمی آمد. احتمالا می خواست بچه بیدار نشود. نوک یکی از پستانهایش را آرام به دندان گرفته بودم که دست کوچکی روی پستان دیگر نشست و صدای کودکانه ای گفت" اینا مال منه." نگاه نکردم کجا می زنم. احتمالا زدم روی دماغش، گرمی خون را زیر دستم حس کردم.
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت توسط حمیدرضا ابراهیم زاده
|