تبليغاتX
دوسیه

 امروز به لطف لغزش هاي بي شمار زندگي در مقام رفيعي نشسته ام كه مدام از دست روزگار تيره گون و صعب روزي بي دليل آسمان آرزوهايم شكايت مي كنم لكن" از دشمنان شكايت برند به دوستان/ چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم"

در ايام جواني آنقدرها توش و توان مي توان در خود سراغ گرفت كه به اين احوال ريشخند تمسخر زد و در پي لاابالي گري رفت اما دريغا، در مرزي كه زندگي سرود اختتاميه جواني را مي خواند ديگر نمي توان به اين مصايب به ديده تحقير و زبوني نگريست.

آگاهي به اينكه ديگرعهد شباب به سر رسيد و اميدي به باز آمدن نشاط جواني نيست، يكباره و سرزده در روح و جان حلول مي كند كه از قديم اليام گفته اند در مستراح اگر باز است احتياط واجب سرفه كردن است.

في المثل سالي كه گذشت در همين ايام ماه رمضان فارغ از گشت هاي ارشاد و گزمه هاي حكومت بي احتياط در خيابان سيگار مي كشيدم و هر چه طبع مبارك اقتضا مي كرد مي خوردم ولي امسال جرات و جسارت چنين افعالي را در خود نمي يابم. يا هنوز به سال نكشيده كه زاغ سياه دلبرك گل عذاري را چوب زدم و در اشارتي بي محابا  پيشنهاد دوستي و مرافقت پيش كشيدم(هر چند به سرانجام نرسيد) ولي امروز كه ساقي سيم ساقي دل از من برده به هزار و يك استدلال عقلاني و منطقي به اين نتيجه رسيدم كه آبروي به زحمت يافته را پاي دليري عشق نريزم. البته كه به سياق اين بي عملي دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد و با ديگران پيوست. به قول معروف" شير كه پيرمي شه موش از ماتحتش بلقور مي چينه"

از همه تلخ تر اينكه نه از دوران جواني خاطراتي دلپذير و باشكوه به يادگار بردم كه اين روزهاي تلخ كهولت را با آن سر كنم و نه رغبتي به فروانداختن پوستين قلندري كهولت دارم. مانده ام لنگ در هوا و پريشان احوال كه در اين آينده نيامده چه گلي بر سر خواهم گرفت.

غرض اينكه ناكرده جواني پير شدم و كسي به سامانم نمي پرسد و به درمانم نمي كوشد. شب همه در غم ايام گذشته شكوه به ماه مي كنم و ثمري نمي بينم جز افزودن بر محنت و كاستن از راحتي و آسودگي. تنها دلخوشي ام هم شده غمنامه نويسي در اين فضاي مجازي كه اگر از هراس شماتت دوستان نبود روزي نبود كه دلمردگي هايم را به عرض نرسانم. بر من ببخشاييد كه تقصير از من نيست و اقتضاي پيري است. "به شير بود مگر شور عشق سعدي را/كه پير گشت و تغير در او نمي آيد."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



 تمام سال های نکبت بار و ملال آور آینده ام را فقط با یک روز عوض می کنم. ای روح خبیث زندگی تنها آرزوی زندگی ام را برآورده کن:

صبح زود وقتی هنوز مه مخملی گرمی روی دریا نشسته باصدای خراشیده جیغ های یک مرغ دریایی آرام چشم هایم را باز می کنم. نسیم گرم و مطبوعی که از روی دریا بلند می شود یادم می اندازد امروز زیر سایه سنگین درخت نخل بی بری در ساحل مرجانی دریای کارائیب بیدار شده ام. اینجا دریا موج ندارد و آب اسیر صخره های نزدیک ساحل شده است و مرجان های رنگارنگ کف آب، آدم را یاد کارتون "سرنتی پیتی" می اندازد. بعد از اینکه یک گیلاس آب پرتغال با این چترهای مسخره ای که به لیوان وصل می کنند سر می کشم، دست یکی از دخترهای دورگه ای که رنگ پوستشان تیرگی دلنشینی دارد را می گیرم و با هم به آب می زنیم. شنا کردن در آب خنک دریایی که جزیره های سبز کوچک اطرافش را گرفته اند و ماهی هایش کنار پا لیز می خورند برای من که بچگی جنون شنا کردن داشته ام همپای رستگاری است.  دختر دورگه دستم را می گیرد و به ساحل می کشاند تا زیر سایه آلاچیق حصیری که پیرمردی چروکیده با یک گیتار به زبان اسپانیولی آواز می خواند شراب موز بزنیم و سیگار برگ هاوانا دود کنیم. لغزیدن قطره های آب روی تیرگی مسحور کننده پوست دختر اغواکننده است. یک ساعتی تو یکی از اتاق های هتل کنار دریا گم و گور می شویم. بعد دوباره برمی گردیم به آلاچیق. من با صدای دست های تند و ریز مردهایی که کلاه های بزرگ حصیری به سر دارند و زن های چاق سرخ رنگی که لپهایشان از سرخی شراب سرخی مکرری گرفته می رقصم و گیلاس شرابم را به سلامتی همه دوستانم بر زمین می کوبم.

پرواز به نیویورک با یک جت اختصاصی زیاد وقتگیرنیست. دختر دورگه را می بوسم و دوستان کارائیبی ام برایم هورا می کشند. در فرودگاه نیویورک جان پتروچی(بهترین نوازنده گیتار الکتریک دنیا از منظر حقیر) به انتظار نشسته تا بعد از گشتی در نیویورک سیتی به محل برگزاری کنسرت برویم. کنسرت با حضور من، جان پتروچی، جو ستریانی، مارتی فریدمن و ریچی سامبورا برگزار می شود. قسمت اول کنسرت اجرای سی دقیقه ای با گروه DREAM THEATER است، بعد در کنار ریچی سامبورا و جان بون جووی چند آهنگ به یادماندنی اجرا می کنم. کمی بعد جوستریانی را بغل می کنم و کله کچل دوست داشتنی اش را می بوسم. در اوج این خلسه لذت و شادکامی وقتی وظیفه اجرای "سلو" های مشکل قطعات با من است تمامی آرزوهای من برآورده شده است و بعد از آن تمام تلاش مذبوحانه زندگی برای شاد کردن من ناکام خواهد ماند. در این بین صدای جیمز هیتفلد را می نوشم که مست و پاتیل آمده تا با هم TURN THE PAGE را اجرا کنیم. من در این لحظه در اوج ادراک موسیقیایی به چنان کشف و شهود عرفانی می رسم که زندگی برای همیشه متوقف می شود. به انگشتهایم نگاه می کنم که چطور سیم های گیتار را نوازش می کند و درست در لحظه ای که پتروچی با دست من را برای بداهه نوازی نشان می دهد من مثل یک عقاب وحشی چنگال هایم را در گیتار فرو می کنم.

حالا دارم به سمت تهران پرواز می کنم. هنوز از گرمای شراب های دریای کارائیب و خلسه کنسرت مستم. چیزی به صبح نمانده که با ایمان پاکنهاد نشسته ایم و صدای دلنشین آواز شجریان از گوشه ای که نمی دانم کجاست به گوش می رسد. ایمان با صدای دلگیر و خسته ای شعر می خواند و من بازهم غرق لذت می شوم. وقتی سعدی می خواند در برابر این همه عظمت و زیبایی کلام با صدای بلند گریه می کنم. ایمان بازهم از سعدی می خواند و من بازهم گریه می کنم. ایمان در این بین تفالی به حافظ می زند و من کمی آرام می گیرم . بعد به خیام که می رسد می رقصم و با مولانا دلتنگ می شوم. حالا آخرهای جاده دماوندیم و این غول سپید پای در بند روبرویم نشسته است. زیر تک درخت کنار دریاچه کوهپایه می نشینم تا رساله کوچکی در باب عشق، تکبر و تفرعن به جای وصیتنامه بنویسم و آن را تقدیم پدر و مادرم می کنم که بیشتر از همه در دنیا آنها را اذیت کرده ام. خورشید قرمز و بی دغدغه از پشت دماوند بیرون می آید و من تکیه زده بر درخت بی برگ و بری به خواب می روم. می خوابم. می خوابم. می خوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



آدم وقتی به غایت آنچه می توانسته باشد می رسد یا باید کنج عزلتی دست و پا کند و گوشه عافیت بطلبد و سردر کار خود فرو برد و انتظار مرگ را بکشد یا تیغ غیرت از نیام جرات بیرون بیاورد و بر این پایان روحانی پایانی جسمانی هم بیفزاید.

حالا این حکایت احوال من است که علو درجات تعالی خود را طی کرده ام و روح فرسوده و بیمار من هیچ امیدی به ترقی بیشتر ندارد. تمام آنچه می توانستم به مدد کورسوی استعداد و خرده هوشی که دارم به دست آورم را یافته ام و امیدی به تحویل حالم ندارم. چشم به آینده ای مبهم و تاریک دوخته ام که آمدنش احولات ما را به یمن حضورش دگرگون نمی کند و تغییری در شرایط نکبت بار زندگی حاصل نمی کند. تمام توش و توان ناچیز و بضاعت اندکم را به کار بردم تا خبرنگار ناقابل بی بخاری شوم که هستم. یک ماشین بی خاصیت تولید اخبار به ظاهر جذاب که ملون به سرخاب و سفیدآب دقل بازی است.

پیش از اینکه به ورطه روزنامه نگاری گرفتار شوم کارگری بودم که مزد بازویش را می گرفت. اوایل جوانی پادوی مغازه سلمانی بودم و به سبک و سیاق چاکری چشمم به دهان اوستای سلمانی بود که چه امر می کنند که به طرفه العینی برآورده کنم. در همین اثنا بود که مغرور چهار خط کتابی که از بر کرده بودم چنان عصیانی وجودم را گرفته بود که گویی در دور آفرینش چون منی به ندرت ظهور می کند.

البته طریق صلاح و عافیت آن بود که به همان شیوه ارتزاق می کردم و در همان توهم شیرین و خلسه جاودان و تفرعن بی پایان می ماندم که به قول قدما در شهر کورها یک چشم پادشاه است و در میان شاگرد سلمانی ها روزنامه خواندن کم از مدرک آکسفورد ندارد.

غرض اینکه تمام ده سال پیش از ورود به عرصه خبرنگاری را در آرزوی آن بودم که در تحریریه روزنامه نفس بکشم و حالا که چند سالی است مفتخر به عنوان پرطمطراق خبرنگار شده ام، در درون خود به کشف و شهودی رسیده ام که این وجود نکبت بار من بیش ازاین توان ترقی فکری ندارد و تمام آنچه می توانسته باشد یک خبرنگار "پی زوری" است. پس حکم عقل سلیم آن است که چاقوی دسته زنجانی را تا دسته در قلبم و شاید جای دیگر فرو کنم تا به این تسلسل باطل پایان دهم اما دریغ از جربزه ای که در این وجود منحوس یافت می نشود.

اگر همان شاگرد سلمانی باقی مانده بودم احتمالا امروز اوستای سلمانی ماهری بودم که برای بخت برگشته هایی که زیردستم می نشستند اوضاع و احوال سیاسی ایران و جهان را تحلیل می کردم. با بقال روبرویی سرظهرها که بی کار بودیم درباره اینکه کار کار انگلیسی ها است بحث می کردیم و شب ها بعد از تمرکز بر تحلیل های سیاسی VOA، با بوی عرق می افتادم بقل زنم که بوی پیاز داغ می داد. اما یحتمل چنان فراغتی از مصایب روزگار داشتم که هرگز به آلام امروزی دچار نمی شدم. تکه پاره های معلوماتم را در هر فرصتی خرج نادانی دیگران می کردم و مغروق در غرور دانشم لذت می بردم و بی وقفه از بخت شوریده و دنیای سفله پرور گلایه می کردم که باید روزنامه نگار بزرگی می شدم ولی بخت با من یار نبوده و همین موضوع باعث تفاخر و بزرگی ام می شد.

خلاصه اینکه مثل امروز یک شکست خورده به ظاهر پیروز نبودم که گویی شاهد مقصود را در آغوش کشیده است. در ضمن در قامت یک نادان بی هنر که نه کامی از عیش زندگی گرفته و نه بهره ای از عوالم از ما بهتران برده است چه کنم اگر سگ اخلاق و بدعنق نباشم که زندگی و جوانی از کف رفت و طیب خاطر و آرام جان نیز هم. که روزها آشفته حال و پریشان و غم زده و نگران انتظار شب را می کشم و شب ها خیره در زاویه ای تاسف ایام گذشته را می خورم. تا باد چنین بادا..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



نگاه نکردم کجا می زنم. احتمالا زدم روی دماغش. گرمی خون را زیر دستم حس کردم.

عصر پنج شنبه توی حیاط پاساژ گلستان پاتوق کرده بودیم. "اسی دربه در" گوشیش را گرفته بود جلوی عینک سیاهی که به چشم داشت و با دکمه های گوشی ور می رفت.  روی سکوی سنگی حیاط پاساژ نشسته بودم و به بچه های سرحال و پرواری که زیر نگاه مادران اخم کرده و پدران شکم گنده اشان بازی می کردند نگاه می کردم. اسی نیم نگاهی به من کرد و شانه هایش را بالا انداخت و دوباره به صفحه موبایلش خیره شد. صدای بچه ها حسابی کلافه ام کرده بود. دوست داشتم این بچه های تپل و دوست داشتنی را که وسط حیاط تلو تلو خوران مثلا می دویدند مثل توپ فوتبال شوت کنم.

اسی گوشی را پرت کرد روی سکوی سنگی و برای دو دختری که از کنارمان می گذشتند زبانش را بیرون آورد و دور لبش را چند بار خیس کرد. چند فحش که از دخترها شنید نشست لب سکو و بعد دراز کشید و پاهایش را داد بالا.

- بی خیال شو. مادر قحبه ها یا جواب نمی دن یا گوشیشون خاموشه. همه رفتن پی یه لقمه نون حلال.

نگاهش نکردم فقط زیر لب گفتم" خفه شو". دود سیگاری که روشن کرده بود را حلقه کرد و بلند شد نشست. با سر اشاره کرد به سکوهای کنار حیاط که همه جایش را زن ها و دخترها پر کرده بودند

- خیالیت نباشه. یکی دوتا از همین دروداف ها رو تور می کنیم می بریم یه گوشه کناری می زنیم زمین. هان؟

اخم هایم درهم بود و مثل یک سامورایی که قبل از خودکشی به شمشیرش خیره می شود به موبایلم نگاه می کردم. بدم نمی آمد که یکی از این دخترهای آلامد را برای خودم داشته باشم ولی نمی خواستم. زن ها فقط برای خوابیدن کنار مردها آفریده شده اند پس فقط باید کنارشان خوابید. نمی خواستم که هر روز شریک بوی گه زندگی آنها شوم. اسی هنوز منظر بازتاب پیشنهادش در چهره من بود.

- گه زیادی نخور. اولن صد دفعه بهت گفتم من برای زن جماعت لیس نمی زنم. وقتی می شه مثل سگ صد تومن انداخت جلوش که برات دم تکون بده براشون دستمال نکش. دومن، کی گفت تو زر بزنی؟

اسی کونش را به سمت من گرفت و دستهایش را توی شکمش جمع کرد و با صدای بلندی گوزید. برای اینکه نخندم، زل زدم به دخترهایی که پشت سرمان روی سکوی پایینی نشسته بودند. آنکه ابروهایش را تتو کرده بود و لب های درشتی داشت دماغش را گرفت. من هم با دست لای پایم را نشانش دادم.

حیاط گلستان مثل همیشه شلوغ بود. بوی روغن سوخته فست فودها که با عطر و صدای خنده های زنانه قاطی شده بود، حس شهوانی عجیبی داشت. اسی یک پایش را گذاشت روی سکو، چرخ زد و دوباره پرید پایین.

- حالا یه شب نجنبونیش نمی میری که.

نگاهش نکردم . هرچه فکر می کردم اسم دخترهایی که به نام پسر سیو کرده بودم یادم نمی آمد. اسی هر دو دستش را داخل جیب های عقبی شلوارش کرد و به حالت رقص چندبار کمرش را تکان داد

- همون بهتر که چیزی پیدا نکنیم. امشب خیلی سگی، باز یارو که زیرت می خوابه رو می زنی لت و پار می کنی.

بازهم نگاهش نکردم. اسی دیگر حرفی نزد و آرام نشست و وانمود کرد که در حال اس ام اس زدن به دخترها است. اسی ترسیده بود. همیشه در این جور مواقع از من می ترسید. از اینکه آدم ترسناکی شده بودم کیف می کردم. چند لحظه بعد دوباره مثل میمون داشت بالا و پایین می پرید و برای دخترها ادا درمی آورد که داد زد" به به، داشمونو"

بَرت چند بار سرک کشید تا دست آخر چشمش به ما افتاد. برات بود که با بچه ها برت صداش می کردیم. برعکس همیشه سرش را بالا گرفته بود و از کنار دخترها که می گذشت قیافه اش زرد نمی شد. نرسیده پرسید" حاجی چی کاره اید؟" اسی باز چند تا شلنگ تخته انداخت.

- ترکمون، صبح تا شب آویزون مایی، یه بار هم تو یه حالی بده

- پایه ام، جمع کنید بریم.

برت بو می داد. از همان ورودی گلستان که دیدمش بوی زن با خودش آورده بود. هیچ وقت اینقدر با اعتماد به نفس جلوی من نمی ایستاد. پرسیدم : کجاس؟"

هنوز پیک اول را نزده بودند که رسیدیم. پژمان و محمد یک ابسولوت ودکا گذاشته بودند روی میز با چیپس و ماست موسیر و پنج شش تا استکان کوچک. اسی باز هم اول از همه دهانش را باز کرد.

- پس زیدیه کو؟

پژمان که از خوردن پیک اول صورتش درهم پیچیده بود با سر به اتاق خواب اشاره کرد.

- رفته بچشو بخوابونه

اسی به برت نگاه کرد و یک قهقه کوتا زد

- چی میگه این گلابی؟ از کی تا حالا جنده ها با بچشون می یان سرکار؟

پژمان چیپس را زد توی ماست موسیر و صدایش را پایین آورد

 - یارو اینکاره نیست. نفری هفت هشت تومن حله. اسکل بازی درنیارینا.

اسی داشت غر می زد و بازهم پای مرام و معرفت را کشیده بود وسط که در را باز کردم و وارد اتاق شدم. در تاریک و روشن چراغ خواب روی تخت دراز کشیده بود. پایین تخت بچه یکی دو ساله ای خوابیده بود. پریدم روی تخت و به زانو نشستم روی شکمش. با یک دستم سرش را روی بالش فشار دادم و با دست دیگر پستانش را. تی شرتش را در آوردم. زیر دستهایم دست و پا می زد. انگار می خواست بگوید پشیمان شده . داشت فریاد می زند که می خواهم بروم خانه پیش شوهرم و بچه که خودش را خیس کرده عوض کنم ولی صدایش در نمی آمد. احتمالا می خواست بچه بیدار نشود. نوک یکی از پستانهایش را آرام به دندان گرفته بودم که دست کوچکی روی پستان دیگر نشست و صدای کودکانه ای گفت" اینا مال منه." نگاه نکردم کجا می زنم. احتمالا زدم روی دماغش، گرمی خون را زیر دستم حس کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo