تبليغاتX
دوسیه

مدتی است که با تکیه بر پای چوبین استدلال عقل نداشته ام و با عنایت کامل به جمله احوالات برادران و خواهران عزیر معتاد عزم جزم کرده ام که به صورت حرفه ای و تمام وقت معتاد شوم. برای این فعل به ظاهر ناشایست دلایل متقن و درست و درمانی دارم و از سر معده گزافه گویی نمی کنم. این همه عزیزان فرهیخته و باکمالاتی که در این دنیا معتاد به انواع مواد افیونی اند بالاخره یک دلیلی دارند که همه عمر سر از این خمار مستی بر نمی دارند.

در ذکر فواید اعتیاد به افیون پیشینیان به غایت گفته اند و سروده اند اما آنچه بنده کمترین را مشتاق جذبه این بلای خانمانسوز کرده است نیاز مبرم  و اِمرجنسی(  EMERGENCYبا اَمر جنسی مشتبه نشود) به " توهم" است. توهم چیز خیلی خوبی است. آدم هایی که متوهم نیستند اساسا در این دنیای رنج آور همیشه ملول و سرگشته اند.  این توهم لاجرم عیب نیست، گاهی و چه بسا اغلب آدم ها دچار نوعی توهم مثبت هستند. توهم اینکه من چقدر خوب هستم و اگر موفقیتی کسب کردم که فبه المراد و اگر نه که همه عالم فانی و باقی دست در دست هم داده اند تا من را مایوس کنند. این بهترین نوع توهم است که اغلب آدمیان به آن زنده اند. بعضی ها در این توهم موجودات خوب و دوست داشتنی می شوند که آزارشان به سوسک هم نمی رسد و بعضی دیگر شمشیر از نیام می کشند و هستی را به گه می کشند.

ضمن اینکه توهم یعنی مستوری این عالم و فراموشی رنج ها و نامردی هایش که آدمیزاد سرگشته از مصائب زندگی را برای لحظاتی به امن و آسایش می رساند و در دامان پر مهرش بوی تسلی و رخوت لذت بخش فراموشی می آید. البته توهم طبیعی منطقا باید از نوع مصنوعی اش بهتر باشد ولی به هر حال انسان متوهم به هر روشی که به این مقام برسد به خوش دمی رسیده است.

سودای اعتیاد به قوی ترین مواد توهم زا که در مخیله بیمار من روییده است از همین جا نشات می گیرد. بدبختانه نفس حقیر بنده به هیچ روی متوهم نیست و انگار به دیدن واقعیت عریان مخصوصا در باب خودم عادت کرده است. کوشش بسیار من برای خر کردن خودم هیچ نتیجه ای نمی دهد جز کاستن از راحت و افزودن بر محنت. در تمام این وجود منحوس چیزی پیدا نمی شود که مایه فخر و غرور باشد. تعفن از مغز و روحم تراوش می کند و بوی گند آن مجال بوییدن چیز دیگری را نمی دهد. کاش این ذره ناچیز توجه به خود هم در وجودم می مرد و مجبور نبودن صبح ها چند لحظه ای به آیینه نگاه کنم. گاه جهد بی ثمری می کنم برای یادآوری داشته هایم و در نهایت به تسلسلی از شکست و حماقت می رسم که بدون اغراق هیچش کناره نیست.

در این میان هم نه یار موافقی هست و نه رفیق شفیقی که گوشه چشمی بر من مسکین داشته باشد. هر چه هست تنهایی و دلمردگی است. به قول استاد سخن" چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا/ کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من". جربزه پایان دادن به این شرمساری مداوم هم در وجود اینجانب یافت نمی شود. پس چاره ای نیست جز اینکه به صورت مصنوعی متوهم شد. توهم اینکه نکبتی که از سر و روی این زندگی می بارد توهم است. توهم اینکه در این دنیای سبز و زیبا که همه نور و روشنایی است اگر بنده طرفی از آن نمی بندم احتمالا یکی یا چندتایی از چاکراه هایم بسته است. البته اساسا جمعیت ذکور چون یک چاکراه بیشتر ندارند که از آن برای رفع حاجات سنگین استفاده می کنند بنابراین این چاکراه یا همیشه بسته است، یا وقتی باز می شود عالم و آدم را قهوه ای می کند.

فی الحال بنده نیاز شدیدی به توهم دارم. توهم برای فراموش کردن این همه رذالت و دنائت زمینیان و آسمانیان که زندگی را به طرز تهوع آوری غیرقابل تحمل کرده اند. توهم اینکه این نکبتی که از زندگی من می بارد نتیجه منطقی حماقت هایم نیست و دنیای سفله پرور و شرایط زمانه این گندآب بلا را در کاسه ام گذاشته. شاید در خلسه این توهمات مایه خلاصی را بتوان پیدا کرد.

" از من رمقی به سعی ساقی مانده است/ وز صحبت خلق بی وفایی ماده است

از باده دوشین قدحی بیش نماند/ از عمر ندانم که چه باقی مانده است"

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



 لجاجت آفتاب ظهر جایش را به بی رمقی پرتوهای عصرگاهی داده بود و با این همه هوا گرم بود. در انتهای یک خیابان بی قواره که از گوشه کنارش چشم های دریده از فقر به آدم زل می زدند به کعبه زندگی سال های جوانی ام رسیدم. خش خش لطیف سنگ ریزه های زیر پا و هوهوی  غریب باد لابه لای تک درختان سرخم کرده به تعظیم قبله گاه چنان به ورطه اساطیر و دنیای خیال نزدیک بود که حقیقت رنگ مجاز گرفته بود. سنگ های آهکی کعبه زیر آفتاب سرخ غروب به خون نشسته بودند و من در زیارتم  مدهوش و از خود بی خود شده بودم. زمزمه غریبی خواند " ای انسان، هرکه خواهی باش و از هر جا که می آیی بدان که من کوروش بنیانگذار ایران هستم. بر این توده خاکی که جسدم را پوشانیده است رشک مبر" و من بی اختیار اشک ریختم. 

چند سال بعد از آن روزگار هنوز از "عرق ملی" چیزکی در وجودم مانده بود و آنقدر ارادت به وجود منحوس ایران داشتم که برای آبگیری سد سیوند گلو پاره کنم و به نشانه اعتراض روبروی مجلس بست بنشینم و به قولی تحصن کنم. هنوز عامل بدبختی ایران را همان حمله کذایی اعراب هرزه بیابانگرد می دانستم که " فره ایزدی" ما را به لجن کشیدند و "تاج کیانی" ایران زمین برسر گذاشتند و " درفش کاویانی" امان را دریدند و پیوند اهورایی فرهنگ و شکوه و آداب و رسوم ما را گسستند. خیالم بر این بود که هیبت بی مثال باستانی ایران اگر نه به قاعده قدرت نظامی که لااقل به شمایل فرهنگی اش قابل بازیابی است. چنان اسیر توهمات آریایی بودم که نقش ایران  قابل احترام برای جهانیان را در مخیله می پروراندم. البته این رویاپردازی های بی لگام مناسبتی با عظمت طلبی عوام نداشت و برای من بیشتر آن غنای فرهنگی و اجتماعی و آن یکپارچگی هویتی مطرح بود. هویتی که به واسطه اتصال به سنت ها و داستان ها و اساطیری که در این هزاران سال نابود شدند از یادها رفت. بازیابی آنها ناممکن است ولی در شور جوانی من برپایی هویتی مستقل از حقارت های تاریخی و زبونی های ریشه دوانده در وجودمان همچنان محتمل بود.

چند روز پیش در خبرها آمده بود که رطوبت سد سیوند به جان سنگ های آهکی آرامگاه کوروش افتاده است و یحتمل تا ده بیست سال دیگر از این آرامگاه چیزی باقی نخواهند ماند. این بار دیگر نه رگ غیرتم جنبید و نه به غرور آریای ام برخورد. همان بهتر که آرامگاه کوروش نابود شود. همان بهتر که کوروش و داریوش و دیگران شرشان را از سر ما بکنند و گورشان را گم کنند به اعماق تاریخ سیاه این سرزمین. بیایید فراموش کنیم که آنها بوده اند. در کشوری که یک فعال مدنی به جرم وبلاگ نویسی اعدام می شود، یک معلم به جرم دلسوزی در انتظار اجرای حکم اعدام است، فعالان مبارزه با ایدز در آن به جاسوسی متهم می شوند، روزنامه نگارانش بزغاله اند، فعالان حقوق زنانش متهم به براندازی نرم اند، هفده میلیون نفر از مردمانش زیر خط فقر زندگی می کنند و دانشجویانش تعطیلات تابستانی را در زندان سپری می کنند، کمر به همت نابودی هر آنچه ما رابه یاد گذشته بیاندازد بر هر مرد و زنی واجب است. من حاضرم در قالب یک مجاهد شهادت طلب با بمب هایی که به خود می بندم آرامگاه کوروش و تخت جمشید و هر جایی دیگری را که نشانی از هویت انسانی و فرهنگ روادارنه ما دارد نابود کنم. ملت هایی که از زیر سنگ به وجود آمده اند امروز در امن و آسایش روزگار می گذرانند و ما در پیچ و خم تبدیل دیکتاتوری دینی به مردمسالاری دینی هستیم. من نمی خواهم به یاد بیاورم که این معجون پستی و نکبت و این" پفیوزی" ریشه کرده در وجودمان میراث هفت هزار سال تمدن است. من می خواهم هر چیزی که من را به یاد ایرانی بودنم می اندازد نابود کنم. برای من ننگ آور است که منشور حقوق بشر کوروش و اشعار سعدی بر سردر سازمان ملل نقش ببندد و در داخل برای نوشتن این سطرها تنم بلرزد. بیایید نام ایران را هم عوض کنیم تا همه خاطرات تاریخی امان را فراموش کنیم.  

مسلما این به معنی طرفداری از این ایده نیست که " نگاه به گذشته ما را از ترسیم آینده بازداشته است." من می گویم بیایید اصلا فراموش کنیم که چه بوده ایم و چه هستیم و چه خواهیم شد. فقط مثل توله سگ های کتک خورده تن بدهیم به همه نکبتی که زندگی امان را گرفته است. بیایید تا خرخره فرو برویم در این لجن زار و خوک بودن را با تمام وجودمان قبول کنیم. از این تلاش احمقانه برای وجود داشتن دست برداریم و ویران شویم. ما که سوختیم بیایید این شعله های پراکنده را هم خاموش کنیم و به کل خاکستر شویم شاید از این خاکستر ققنوسی متولد شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



روزنامه نویسی گیر کردن در شرایط دشواری است. بسیاری که از دور به این باغ مصفا نظری دارند غالبا مدهوش جلوه فخر فروشانه کاغذهای کاهی و رنگ پریده ای می شوند که واژه های تیره بخت آن به گل نشسته اند و یحتمل روزنامه نویسان را در راسته منورالفکران قرار می دهند. اما ما که در این گرداب لطیف گرفتار آمده ایم نیک می دانیم که چنین نیست. روزنامه نویسی از زاویه دید ناقص بنده بیشتر شبیه دلالی است. چنانکه یک دلال با تکیه بر روابط گسترده و زبان بازی های ماهرانه کالای مورد نیاز خود را به دست می آورد و آن را به دیگران قالب می کند روزنامه نویس هم در اغلب موارد چنین می کند. به دست آوردن خبر در بهترین شرایط نیازمند ارتباطات پیچیده و دستمال کشیدن برای آدم های ابله است تا شاید در نهایت خبری از گنجینه دانسته های مدیری و مسئولی بیرون بجهد تا تیتر فردای روزنامه ای فراهم شود.طی مسیر عمیق شدن در گفته ها و نظرها در این شتاب ملال آور روزمرگی  اگر نگوییم غیر ممکن که سخت است.

 روزنامه نگاری ایضا عرصه پرمخاطره ای است. سیاسیون و اقتصادیون و قدرتمندان به رسانه ها نیاز دارند و برای مرتفع شدن نیاز خود حاضر به صرف هزینه هستند. هزینه هایی که بعضی روزنامه نویس ها را پولدار می کند. پول هایی که شرم قلم فروشی را به اهتزاز پرچم زرنگی وصل می کند. در این میان روزنامه نویس مستقلی که نشستن پشت میز تحریریه برایش تنها یک شغل نیست به مصائبی مبتلا می شود که ذره ذره روح را در انزوا می خورد و می تراشد. یک روز به نام تشکر و قدردانی سکه طلایی بر لوح افتخار خبرنگار می نشیند و چندی بعد قلم به مزد خزانه های غیبی می شود که از هر طرف چون باران رحمت بر سرش می بارند و در این احوال" کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند"؟

 بر این احوالات بیفزایید بی سودای روزنامه نویسانی که از فرط ادعا ماتحت آسمان و زمین را یکجا دریده اند. بی هیچ شکسته نفسی و تنزه طلبیی نگارنده این سطور را هم در همین جرگه محسوب کنید. ما روزنامه نویس های امروز ایران زمین برای استفاده از واژه ها دچار مشکل ایم چه رسد به دیدگاه و تحلیل از اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی که اساسا مانند ظهر جمعه در تعطیلی به سر می بریم. از صبح الی الطلوع تا بوق سگ هم کنار هم می نشینیم چهارتا کتابی را که خوانده ایم قرقره می کنیم و دائما برای همدیگر افکت های روشنفکرانه رو می کنیم.

 در همین روزنامه ها آدم های شریفی هم پیدا می شوند که باسوادند و عاشق کار. بزرگی این را درباره صحنه تئاتر به کار برده است که بنده آن را به تحریریه روزنامه تعمیم می دهم. توی راهروهای روزنامه ها و شاید هم روی صندلی ها آن " کرم" هایی وول می خورند که هر کسی وارد فضای روزنامه شود به سرعت وارد تحتانی ترین سوراخ بدنش می شوند. این مبتلای بیماری لاعلاج روزنامه نویسی باید تا آخر عمر به درد وول خوردن آن کرم کذایی در دل و روده اش بسوزد و بسازد حتی اگر سه ماه حقوق نگیرد، مطالبش جراحی شوند و دست آخر تحقیر شود.

 گاهی که به یاد می آورم  چه دهانی از بنده حقیر برای ورود به عرصه روزنامه نویسی سرویس شد از خودم می پرسم ارزشش را داشت؟ وقتیکه در تحریریه اعتماد از دست این روزهای ملال انگیز یکنواخت در سکوت نق می زنم یاد ایامی می کنم که با هزار بدبختی راهی به تحریریه روزنامه ای باز می کردم و در آخر حتی مطالبم خوانده نمی شد و از خودم می پرسم ارزشش را داشت؟ وقتی تیغ تند سانسور مطلبم را تیکه پاره می کند بی هیچ دلیل منطقی، وقتی رئیس دولت ما را بزغاله خطاب می کند، وقتی منافع شخصی افراد می شود معیار خوبی و بدی مطلب، وقتی تمام معیارهایم فدای یک کادر آگهی می شود باز از خودم می پرسم ارزشش را داشت؟

این وقت ها است که توی بالکن روزنامه می نشینم، سیگاری روشن می کنم، زیر جیرجیر یکنواخت کولر آبی بی رمق تحریریه به آنهایی نگاه می کنم که با روزنامه شیشه های خانه هایشان را تمیز می کنند و می گویم ارزشش را داشت. نمی دانم چرا، ولی نفس کشیدن در فضای یک روزنامه خیلی باشکوه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



یکی دو ماه پیش بود که درست بعد از اینکه یک ساعت و پنجاه دقیقه یکریز حرف زد و من فقط نگاهش کردم خیلی راحت و آرام استکان نیمه پر چای را روی میز گذاشت و گفت" حروم زاده" و بعد امتداد مردمک چشمهایش روی زمین خیره ماند. قبل از آن فقط فرشاد پسر همسایه امان یک بار سر فوتبال که گل خورده بودم داد زد و در حالیکه آب دهانش تمام صورتم را پوشانده بود فریاد زد" حروم زاده". ولی صدای او نه لرزید و نه مثل صدای فرشاد موج برداشت فقط مثل زمزمه آرامی خزید توی گوشم و به اعصابم فرمان داد تا این واژه را برای من معنی کند. برای من که پسرش بودم.

از سه ماه پیش که اخراجم کردند به هر کاری که می کنم گیر می دهد و هر چیزی را بهانه چند ساعت نصحیت می کند و آنقدر لیچار بارم می کند تا آخر خسته می شود و در برابر تمام نگاه های ساکن و و ساکت من پوزخندی می زند و تفی حواله ام می کند، تا اینکه آخرین بار نگاه پیرمرد روی گرده ام نشست و چای نیمه خورده اش را به آرامی روی میز گذاشت و گفت" حروم زاده".

چاره ای نبود، برگه آزمایش که به دست رئیس رسید یکراست و بی معطلی برگه تصویه حساب را داد دستم و دست من را که دراز شده بود برای خداحافظی پس زد و عذرم را خواست.رنگم زرد شده و چشماهایم گود برداشته و تنم تا خورده است و هر روز وزن کم می کنم. با این وضع هیچ جای دیگری هم کار پیدا نخواهم کرد.

آنقدر سیگار کشیده که لبهایش سیاه و سبیل هایش زرد شده اند. ساعت هایی که از بی کاری و بی عاری من حرف می زند و آسمان و ریسمان می بافد تا شاید تاثیری کند، کون به کون سیگار روشن می کند و چایش را هورت می کشد تا اینکه این آخری، آخرین سیگارش را که کشید، استکان چای نیمه خورده اش را به آرامی روی میز گذاشت و صاف توی چشماهایم نگاه کرد و گفت" حروم زاده"

وقتی فرشاد پسر عزت آقا بقال همسایه دیوار به دیوارمان محکم کوبید روی سینه ام و با یک من تف توی صورتم به من فحش داد هنوز استخوانهای بدنم درد نمی کردند و زیر چشمهایم سیاه نشده بود و آنقدر صدایم را می توانستم بلند کنم که فریاد بزنم" خودتی." حتی مشتی را که پای چشمم خوابید تحمل کردم و به مادرم گفتم خورده ام زمین. اما وقتی مادر یخ گذاشت زیر چشمم و چهار بار قل هو الله خواند به آب کاسه مسی و آن را به خوردم داد می خواستم گریه کنم.

یکی دو ماهی است که دیگر نصیحتی در کار نیست. گاهگداری که به صرافت جواب دادن سلامم می افتد با نگاهش همان آخرین گفته خودش را تکرار می کند. این بار با نگاه سرد و بی رمقش استکان چای نیمه خورده اش را به آرامی روی میز می گذارد و به تنها فرزندش می گوید" حروم زاده"

کفگیرم ته دیگ خورده، پاهایم می لرزد و چشمهایم سیاهی می رود. درد تا مغز استخوان می رسد. پولی در بشاط ندارم وگرنه می شد کمی درد را آرام کرد. مثل همان یخی که مادر روی صورتم گذاشت و آبی که مزه تلخ مس می داد و بوی گلاب پا خورده مسجد.

بابا از لای روزنامه تا خورده و عینکی که نوک دماغش گذاشته بود به من نگاه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد. احتمالا همان واژه غریب را با هملان سنگینی و ترنم زیر دندان خرد می کرد. حتم دارم نمی خواهد گناه وجود من را به گردن بگیرد. برای همین بود که پاکت خالی سیگارش را روی میز پرت کرد و استکان چای نیمه خورده اش را روی میز گذاشت و آرام گفت" حروم زاده"

دکتر پا به پا شد. دوباره به جواب آزمایش نگاهی انداخت. دیر شده بود و کار از کار گذشته بود. اگر پول و پله ای داشتم حداقل درد را می شد آرام کرد تا این چند ماهه را راحت تر سپری کرد. نظر دکتر با صراحت و بدون هیچ اثر تاثری در چهره اش این بود" بیماری موروثی، در اثر وراثت ژن معیوب از پدر به فرزند، متاسفانه لاعلاج." بابا استکان چای نیمه خورده اش را روی میز گذاشت و توی صورتم عربده کشید" حروم زاده".

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo