مدتی است که با تکیه بر پای چوبین استدلال عقل نداشته ام و با عنایت کامل به جمله احوالات برادران و خواهران عزیر معتاد عزم جزم کرده ام که به صورت حرفه ای و تمام وقت معتاد شوم. برای این فعل به ظاهر ناشایست دلایل متقن و درست و درمانی دارم و از سر معده گزافه گویی نمی کنم. این همه عزیزان فرهیخته و باکمالاتی که در این دنیا معتاد به انواع مواد افیونی اند بالاخره یک دلیلی دارند که همه عمر سر از این خمار مستی بر نمی دارند.
در ذکر فواید اعتیاد به افیون پیشینیان به غایت گفته اند و سروده اند اما آنچه بنده کمترین را مشتاق جذبه این بلای خانمانسوز کرده است نیاز مبرم و اِمرجنسی( EMERGENCYبا اَمر جنسی مشتبه نشود) به " توهم" است. توهم چیز خیلی خوبی است. آدم هایی که متوهم نیستند اساسا در این دنیای رنج آور همیشه ملول و سرگشته اند. این توهم لاجرم عیب نیست، گاهی و چه بسا اغلب آدم ها دچار نوعی توهم مثبت هستند. توهم اینکه من چقدر خوب هستم و اگر موفقیتی کسب کردم که فبه المراد و اگر نه که همه عالم فانی و باقی دست در دست هم داده اند تا من را مایوس کنند. این بهترین نوع توهم است که اغلب آدمیان به آن زنده اند. بعضی ها در این توهم موجودات خوب و دوست داشتنی می شوند که آزارشان به سوسک هم نمی رسد و بعضی دیگر شمشیر از نیام می کشند و هستی را به گه می کشند.
ضمن اینکه توهم یعنی مستوری این عالم و فراموشی رنج ها و نامردی هایش که آدمیزاد سرگشته از مصائب زندگی را برای لحظاتی به امن و آسایش می رساند و در دامان پر مهرش بوی تسلی و رخوت لذت بخش فراموشی می آید. البته توهم طبیعی منطقا باید از نوع مصنوعی اش بهتر باشد ولی به هر حال انسان متوهم به هر روشی که به این مقام برسد به خوش دمی رسیده است.
سودای اعتیاد به قوی ترین مواد توهم زا که در مخیله بیمار من روییده است از همین جا نشات می گیرد. بدبختانه نفس حقیر بنده به هیچ روی متوهم نیست و انگار به دیدن واقعیت عریان مخصوصا در باب خودم عادت کرده است. کوشش بسیار من برای خر کردن خودم هیچ نتیجه ای نمی دهد جز کاستن از راحت و افزودن بر محنت. در تمام این وجود منحوس چیزی پیدا نمی شود که مایه فخر و غرور باشد. تعفن از مغز و روحم تراوش می کند و بوی گند آن مجال بوییدن چیز دیگری را نمی دهد. کاش این ذره ناچیز توجه به خود هم در وجودم می مرد و مجبور نبودن صبح ها چند لحظه ای به آیینه نگاه کنم. گاه جهد بی ثمری می کنم برای یادآوری داشته هایم و در نهایت به تسلسلی از شکست و حماقت می رسم که بدون اغراق هیچش کناره نیست.
در این میان هم نه یار موافقی هست و نه رفیق شفیقی که گوشه چشمی بر من مسکین داشته باشد. هر چه هست تنهایی و دلمردگی است. به قول استاد سخن" چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا/ کاه تو تیره میکند آینه جمال من". جربزه پایان دادن به این شرمساری مداوم هم در وجود اینجانب یافت نمی شود. پس چاره ای نیست جز اینکه به صورت مصنوعی متوهم شد. توهم اینکه نکبتی که از سر و روی این زندگی می بارد توهم است. توهم اینکه در این دنیای سبز و زیبا که همه نور و روشنایی است اگر بنده طرفی از آن نمی بندم احتمالا یکی یا چندتایی از چاکراه هایم بسته است. البته اساسا جمعیت ذکور چون یک چاکراه بیشتر ندارند که از آن برای رفع حاجات سنگین استفاده می کنند بنابراین این چاکراه یا همیشه بسته است، یا وقتی باز می شود عالم و آدم را قهوه ای می کند.
فی الحال بنده نیاز شدیدی به توهم دارم. توهم برای فراموش کردن این همه رذالت و دنائت زمینیان و آسمانیان که زندگی را به طرز تهوع آوری غیرقابل تحمل کرده اند. توهم اینکه این نکبتی که از زندگی من می بارد نتیجه منطقی حماقت هایم نیست و دنیای سفله پرور و شرایط زمانه این گندآب بلا را در کاسه ام گذاشته. شاید در خلسه این توهمات مایه خلاصی را بتوان پیدا کرد.
" از من رمقی به سعی ساقی مانده است/ وز صحبت خلق بی وفایی ماده است
از باده دوشین قدحی بیش نماند/ از عمر ندانم که چه باقی مانده است"


