تبليغاتX
دوسیه

برادر ارجمندم، جناب حميد خان ابراهيم زاده، زادالله عمرك الشريف

سلام عليكم

احتراما پيرو درج يكي دو مطلب در وبلاگ مباركتان درباره اين بنده حقير- يك مطلب كامل و مفصل با عنوان "درباب علي رنجي پور و وصف بي مثالش" و يك مطلب سرشار از اشارات لطف آميز حضرتعالي به اين بنده حقير با عنوان "مگس هاي عالم متحد شويد"- لازم مي دانم نكاتي را به عرض مبارك برسانم تا هم چيزي گفته باشيم كه جماعت محترم خوانندگان وبلاگ شما مبادا فكر نكنند كه بنده لالم، و هم به اصطلاح در حد وسع خويش افكار عمومي و افكار خصوصي- و حتي ذهن خود- را به اختصار و كنايه تنوير كرده باشيم. طبيعتاً، حكم اخلاق و انصاف است كه عنايت فرموده و نسبت به درج و انتشار اين توضيح ارادتمندانه، لطف كامل كرده، حجت بر اين فقير حقير تمام فرماييد.

اول، بايد به عرض مبارك برسانم كه اين بنده حقير، "علي رنجي پور"ي كه مورد لطفش قرار داده اي، نه ارتباطي با آن توصيف و ترسيم " وصف بي مثالش " دارد و نه دخلي به آن پير فرزانه اي كه توي مطلب بعدي تقرير فرموده ايد. نه آن قدر شايسته تفقد است كه روزي توي مستراحش كنند و پيش چشمش- نعاذبالله – كشف چي چي اش كنند و چوب توي فلان جايش و نه آن طور كه لطف فرموده ايد در مقام حكمت نشسته كه فلان حرفش، فلان حس دروني آنچناني را در سويداي جان عالي به غليان دربياورد. برادر عزيز ارادت ما به شما بسيار است و انصاف نيست كه به جاي آن همه ارادت يك بار سنگ روي يخ مان كنيد و آب روي نداشته امان را جلوي چشم خلق الله بريزيد –كه آبي كه رفت به جوي باز نخواهد گشت– و يك بار به قول امروزي ها اسگُل مان فرموده و مايه مسخره كردن ديگران را، بيش از آنچه سزاوار ما است فراهم آوريد.

ديّم، راستش را بخواهيد، همان مطلب اول را كه گذاشتيد، تصميم گرفتم گه جواب اساسي تقديم حضور مبارك كنم و بر حسب همين تصميم حتي نشستم و ايرج ميرزا خواندم و با يكي، دو شاعر كه سابقه دوستي داشتم مشورت كردم تا هجويه اي صادر شود، درخور. باري پس از آنكه يكي از دوستان خَيّر، كه به از شما نباشد ارادت ما به او هم بسيار است، توصيه كرد اين بنده را به خويشتن داري. چه با آن اوضاع و احوال پريشاني كه داشتم نتيجه پاسخگويي جز آن نبود كه مصداق آن بيت خواجه شويم كه" عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري...." به هر حال جان كلام اينكه مبادا فكر كنيد –يا فكر كنند- كه نتوانستيم جواب دهيم، بلكه در ميانه غوغا، سكوت و خلوت‌گزيني را به آب بر آسياب دوستان ريختن، ترجيح داديم و قص عليهذه...

سيّم، و اما من باب آن قضيه كه عرض كرده بودم[...] في‌ا‌لواقع نبايد شما همراه ما مي‌آمديد كه اگر آمده بوديد، نتيجه جز آن نبود كه [...] مگر نه آنكه فرموده‌اند «دو يار زيرك» و نه سه و اين قبيل حرف‌ها. برادر ارجمندم آخر [...].

زياده عرضي نيست، جز التماس دعا و عرض ارادت و آرزوي سلام و توفيق

والسلام علي من التبع الهدي

سيدعلي رنجي پور

28 تير 1387 شمسي/ 15 رجب المرجب 1429 قمري

 

 

توضيح:

جناب آقاي رنجي پور دامت افاضاته

با ارادت و و احترامات فائقه، مطلب شما را ديدم و به اقتضاي شكسته نفسي بي حد و اندازه اي كه فرموده و رنجي كه از جفاي بنده برده بوديد دچار انقلابات دروني شدم و از شما چه پنهان در قفاي چشمانم نم اشكي هم نشست. اما دوست عزيز ما زير دستان و كوته نظران به سبب همين اتصالات ناميمون به شما بزرگان است كه احتمال نام و ننگي داريم  ورنه در موج خون افشان اين دنيا كه اساسا مغروق خواهيم شد.

اما علي جان اگر در اين شرايط بغرنج روحي و عاطفي كه بر من و شما مي رود و به قول دايي جان –سلام و ارادت من را خدمت ايشان برسانيد- اسير بيماري  «حبس [...]» هستيم به همديگر گير ندهيم و پيله نكنيم چه كنيم؟ وسعمان هم از «ميرزا ابوالقاسم خان» آنقدرهايي نيست كه بادبادك بازي كنيم. مي ماند سر در كار هم كردن و چرنديات و خزئبلات بار يكديگر كردن كه چند صباحي خوش باشيم و روزگار بگذرانيم.

در مورد بند «سيّم» هم كه ملاطفتي فرموده بوديد بايد به عرض برسانم كه حضور بنده در آن شرايط بسته به آن موضوع كه پيشتر شرحش رفت منوط شد البته ايشان هم خود به مقتضاي زمان تصديق فرمودند. با اين حال كاشف به عمل آمد كه ميل حضرت استاد به آن است كه گفتم و نشد كه به آن يكي برسد. به واقع مراتب امتنان بنده را هم پذيرا باشيد كه با علامات [...] حق مطلب را ادا فرموديد و حجت را بر بنده و ايشان تمام كرديد.« كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ / پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت»

 ... ومن الله توفيق.

الاحقر/ ميرزا حميدرضا ابراهيم زاده

31تير 1387 شمسي/ 18 رجب المرجب 1429 قمري

 

پی نوشت:غالبا از درج مطالب منتشر شده در روزنامه حذر می کنم ولی این یکی درباره آن " شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان" است که به دل خودم هم نشست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



گاهی آدم دلش می گیرد و در این دلتنگی حرف هایی می زند که باید به آنها به دیده احترام نگاه کرد. البته از اینکه با این صراحت خودم را در جرگه آدمیان قرار دادم بر من ببخشایید و برنافهمی من خرده نگیرید که احوالات آدمیان را به خودم نسبت می دهم. بالاخره هرچه باشد من هم به سیاق آدمیان در این دنیای دودزده مدرن دچار آلامی می شوم که گفتنشان غالبا دل سنگین دردمند را التیامی هرچند ناپایدار می بخشد.

پیش تر از علی رنجی پور نوشته بودم. این دوست عزیر از قضا بچه با کمالاتی است و آنقدر از ادبیات و موسیقی و حکمت می داند که می توان ساعاتی بی دغدغه شنیدن افاضات حکیمانه مهمان دانسته های پیچیده در کلام زیبا و طبع شوخش بود و کلی حال کرد. دیدنش برای من یکی که آسایش است و اگر دیگران چشم طمع به طنازی اش دارند من در حضورش تلمذ می کنم.غالبا چندان عنایتی با من مسکین ندارد اما  شبی خسته از سردرگمی های روزانه و قلم فرسایی در روزنامه چشم رضا و مرحمتش متوجه بنده حقیر شد و از سر دلتنگی مطلبی گفت که آتش به جان من دلسوخته زد. فصاحت کلام علی آقای رنجی پور در قلم شکسته بسته من نمی نشیند اما مخلص کلام این بود که" در این اجتماع نامیمون رذالت، نان به نرخ روز خوردن و نشستن پشت دیوار دانسته های پرطمطراق و استعمال دوز بالایی از ادا و اطوارهای روشنفکری با چاشنی پررویی و نمایش دادن قطعیتی طلبکارانه در اظهار نظر به همراه مقدار متنابهی پول چنان جذابیت و محبویتی می سازد که می توان به مدد آن برای تور تضمینی معراج به عرش اعلی ثبت نام کرد"

همانطور که خیره در سیاهی چشمان استاد نشسته بودم خواستم که به ملاطفت و همراهی، این اوضاع و احوال را حوالت به روزگار سفله پرور و نا اهلی مردمان کنم به یاد این نصحیت افتادم که " دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد/ ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند". چه می توانستم بکنم جز نشاندن لبخندی تلخ در سکوت بر لبان خشکیده غمگین.

این روزها اما همچنان در جذبه آن کلام حکیمانه ام. وضعیت بغایت بغرنجی است که بسیاری از " آب و آینه خواهش ماه" می کنند و دیگرانی چنان حسنشان به اتفاق کثافت جهان می گیرد که آن را به آب زمزم نمی توان شست. آنهایی که  کوچکترین تواضعی در بیان افکار را بر نمی تابند و بالکل باب مجادله را با خدعه و نیرنگ و به کارگیری عشوه های کلامی و فرهمندی ظاهر می بندند چنان مورد وثوق و اطمینانند که  کلامشان کانهو وحی منزل تلقی می شود و همواره بر صدر می نشینند و قدر می بینند. بیچاره آنان که از این کلاشی ذاتی بی بهره اند.

بی اغراق حتی فکر کردن به قیاس بین بنده حقیر و وجود نازک رنجی جان چنان مع الفارق است که فرق اندیشه را چاک می دهد اما امثال من چه کنیم اگر زبونی نکنیم و زیردستی.  این روزها حس غریبی از همدلی با علی احساس می کنم. هر چند بنده این قیاس کذایی را در امور نازل تر و فرومایه تری می کنم و آن را به مناسک کم فضیلت زندگی هم بسط می دهم. مثلا اینکه چرا این پررویی و دریدگی در رواق منظر خوبرویان چنان خوش می نشیند که دریوزگی صاحبانش را فراموش می کنند، مگر نه اینکه " نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند" پس چرا دست روزگار همواره عکس آن را معنی می کند؟ چرا اغلب آنها که  گوشه دنجی می طلبند و سر در لاک خود فرو می برند و راه و بیراه افاضات نمی فرمایند و چند خط کتابی که خوانده اند را هر لحظه در صورت دیگران تف نمی کنند خوار و خفیف می شوند؟ چرا فروتنی پیشه کردن مترادف نادیده گرفته شدن است و نتیجه قطعی منصف بودن تحقیر شدن است؟

مخلص کلام اینکه اگر قرار است به این طریق سیر مراتب ترقی کرد و مکنت اندوخت و لعبتکانی تور زد و عاقبت به خیر شد بهتر است که ما به همین گرمای آتش دل بسازیم که " گله از فراق یاران و جفای روزگاران/ نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی"

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



"یبوست" همراه" بواسیر" از جمله امراضی است که علاوه بر حفظ شئونات اروتیک خود آدم را دچار زحمت فراوانی می کند. از قدیم الایام مستراح محل استراحت بوده است ولی گاه خلایق برای دفع ذره ای از قوت لایموتی که صبح تا شب برای به دست آوردنش سگ دو می زنند چه فریادهای خاموش رقت آوری که نمی کشند و ساعت ها خیره بر دیوارهای دارالخلا بر روی نقاط حساس بدن متمرکز نمی شوند.

یبوست روده ای اغلب به مدد کمی روغن زیتون و دیگر مسهل ها مرتفع می شود اما امان از یبوست ذهن که هر آنکه دچارش شد فراقتش را مگر به دعا طلب کند. هیچ چیز بدتر از آن نیست که از صبح الی الطلوع( نزدیکی های ظهر) تا بوق سگ نشست و مثل بزی که به لکوموتیو نگاه می کند خیره در سفیدی کاغذ شد که دست آخر حاصل کار کلی اشکال کج و معوج شود برای دور ریختن. یبوست ذهن را که برخی از اطبای متاخر " پریود مغز" هم نامیده اند هیچ درمان قطعی ندارد و صاحب درد باید بسوزد و بسازد تا مگر در مرحمتی باز شود.

در ذکر دلایل این مرض که بی اغراق نوع جسمانی اش هزار بار از آن بهتر است بسیار گفته اند اما شاید تغذیه نا مناسب مهمترین علت است. برای امثال من که عادت کرده ایم به گزافه گویی و چاله آبی هستیم به عمق یک بند انگشت و بلکه هم کمتر انجماد مغز و یبوست فکر دور از ذهن هم نیست. عمری که باید برای کسب فضل و دانش می گذاشتم صرف الواتی شد. در این میان حافظ هم با من سر شوخی را باز کرده گهگداری که از سر دلتنگی تفالی می زنیم به دیوانش مستمرا غزلی می آید که بیتی در آن نهفته است به این مضمون که" فلک به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس". الحق و الانصاف که واژه رندی برازنده استاد است که قهرش هم لطف اندود است که پیش از این به عتاب بارها فرموده است" با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی"

البته این ها که گفتم به این معنی نیست که در دست و بالم هیچ برای گفتن نیست اما به مقتضای شرایط گاهی باید از گفتن بعضی چیزها حذر کرد. خواستم از"خاله خان باجی"هایی بنویسم که در ابتذال فمینیسم سخت کوشا هستند و یا از اینکه خیلی ها را جو گرفته اساسا فکر می کنند که روزنامه نگاری پرسه زدن در حوزه روشنفکری است، دیدم شاید مورد سواستفاده قرار بگیرد برخی بالکل این دو موضوع را زیر سوال ببرند، پشیمان شدم. چند داستان  هم بود که با عنایت به تذکرات قبلی در روزنامه فخیمه که " روزنامه حاضر به هزینه دادن برای نوشته های شما خارج از مجموعه نیست" از خیر آن گذشتم و به نصحیت شیخ اجل گوش سپردم که " دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش..."

در پایان عرایض به همین بسنده می کنم که انصافا حال و احوال مساعدی ندارم و میل مبارکم بیشتر به نوشتن غم نامه است که به قول قدما "همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی..." و این را هم اضافه کنم که استثنا در مورد سوگنامه نویسی نه تنها مغز علیل من دچار هیچ گونه یبوستی نمی شود بلکه گلاب به رویتان اسهال هم دارد ولی به هر حال زهر شکر آمیز غم هم حد و حدودی دارد و احتمالا جزئیات خاطر حزین من برای کسی جالب نیست.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



 این شب های لعنتی که تنها مفر من ازاین زندگی نکبت است، خوره روح و جان من شده، از طرفی این همه امن و آسایش در این زلالی تیره گون سرمستم می کند و از جانبی افکار پریشان راحتم نمی گذارد. شب های پیاپی است که حزنی اساسی گریبان روحم را گرفته، هر چه به این صعب روزی و بوالعجب کاری و پریشان عالمی روزگارم فکر می کنم بیشتر به ابعاد این ضمیر اول شخص مفرد جاخوش کرده در وجودم پی می برم.

نتیجه مکاشفات درونی و سیر در معانی وجودی به این نتیجه ام رساند که باید اول از همه تکلیف این "من" را روشن کنم و این وجود تاریک و غایب از نظر را آسیب شناسی کنم. اول تفهیم اتهام کردم. گرگ نشسته در قفای مردمک چشمهایم نمی پذیرفت که عامل اصلی نگون بختی این جانب، شخص شخیص او است.با این همه اثبات جرم مشهود چندان هم دشوار نیست. دلایل متقن و محکمه پسند بودند و حیوان درنده خوی وجودم شدیدا آچمز شده بود. موارد اتهامی که به وی تفهیم شد به این شرح است: تلاش بی وقفه و پردامنه برای ناسازگاری با هر آنچه اسباب خوشی است از طریق تفرعن بی منتها، خزیدن به سلوک فرقه ضاله منورالفکران البته فقط در راستای چس ناله های بی دلیل، قطع ارتباط با جمعیت اناس از طریق گنددماغی مفرط، بی بهره ماندن از دانش و ثروت به دلیل فراخی بیش از حد ...

پس از سکوت و سکونی که هر متهمی بعد از شنیدن موارد اتهام در آن غوطه ور می شود، این عصاره نخوت و تکبر شروع به کرم ریختن کرد و بالکل منکر نقش خود در ارتکاب این جرایم شد، دست تقدیر و روزگار سفله پرور و شرایط اجتماعی و سیاسی و حتی در آخر دولت نهم را در بروز و ظهور "من" بیش از خبط و کاهلی ریشه در وجودم موثر دانست و خود را تبرئه و ختم رسیدگی به دعوی را اعلام کرد.

اما تشکیک در این موضوع کانهو انکار خورشید ظهر در میانه آسمان روز است که علت العلل و مسبب اصلی نامردای های زندگیم دور باطل و تسلسل بیهوده ای از من تا من است. ضمیر "من" غافل از اینکه بنده شب های بسیاری تامل ایام گذشته کرده و بر عمر تلف کرده تاسف خورده ام و تا دل شب مانند مجانین خیره در زاویه ای از اتاق نشسته و چند صباح عمر کوتاه را تحلیل محتوا کرده ام " ننه من غریبم" های بچه گانه در می آورد.

حکم این حقیر البته به دست با کفایت تقدیر صادر شده و سالیانی است که اجرای آن به مدد ملالت رخنه کرده در وجودم در حال اجرا است. خاطرحزین و تنهایی و سیر طریق نیستی حداقل مجازاتی است که روزگار برای وجود نامیمون من التفاط فرموده و تعزیر این تندیس نخوت را در دستورکار خود قرار داده است.

نمی دانم چند بار باید زاییده شد و مرد و درد کشید و به لجن کشیده شد تا فهمید که ارکستر ناکوک و نابلد درون عجیب خارج از دایره درک و شعور و معرفت می زند. تاکی باید اسیر موجود ناشناخته بی پروایی بود که بی اجازت و اذن دخول در پشت چشمها می نشیند و به جای من فکر می کند و تصمیم می گیرد و اجرا می کند. این ثمره امتزاج سه دهه تجارب مزخرف و جوهره و ریشه نکبتی که به شکرانه از پدر و مادر به ارث برده ام کی دست از سر من بر می دارد؟

حالا که  نامه جوانیم طی شد و بهار زندگانیم دی، سینه ام مالامال درد شده است و چشم امیدی به مرهمی نیست، خرده هوش و سر سوزن ذوقی که داشتم را به باد فنا داده ام و دلم دوزخی شده است ودو چشمم جیحون، به عمق این بیت سعدی بزرگ پی می برم که" همه از دست غیر می نالند/ سعدی از دست خویشتن فریاد"

شاید و بلکه بی شک این آشفته گویی ها هم از جانب این " من" کذایی روی صفحه تراوش شده لاجرم ارزش خواندن و شنیدن ندارد. اما فقط پرسشی مانده بی پاسخ که احتمالا بقیت عمر را هم به حل آن خواهم پرداخت. این هرزه گرد بی قید و بندی که در زمان تنگدستی و ماسیدن کفگیر شعورش به ته دیگ، چهره ای جدید رو می کند و باید هر روز بار سنگین وجودش را بر دوش بکشم کیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



نشسته بودم خیر سرم این تتمه عمر ناثواب را به خوشی و گاه ناخوشی می گذراندم و در مجموع رضایت خاطری داشتم. خرده عزت و اعتباری داشتم در گروه اجتماعی روزنامه فخیمه اعتماد و ملقب به " تنها پسرگروه" شده بودم، گردن کشی می کردم و از دست عافیت سوز این روزگار غریب غافل بودم که ناغافل خدنگ فتنه و تیر بلا از آسمان روزگارم باریدن گرفت و این سندروم رندی و طنازی، این آدامس جویده زیر دندان بزرگان و این تندیس فراغت از عقل علی رنجی پور وارد گروه وزین ما شد.

پیش تر هم توفیق زیارت این پسرک سیه چرده لاغر اندام دیلاق چندباری دست داده بود. زمانیکه هنوز گروه اجتماعی دستخوش انقلابات درونی نشده بود ایشان به ضمیمه انبانی از متانت و خلوص نیت گاهگداری برای ما مطالبی می آورد. در آن ایام که حضرت استاد مظلومانه زاویه تنگی از اتاق را انتخاب می کرد و اسباب تحریر محقرانه خود را می چید روی میز و چند صفحه ای را قلمی می کرد، اساسا دیده نمی شد چه رسد به اینکه ما را به صرافت قضاوت در مورد شخصیت و تدقیق در منش و صفاتش بیاندازد.

مقدمه ورود این سیطره بی منتهای جهل در مقام خبرنگار ثابت گروه اجتماعی باز هم به منوال گذشته به مظلوم نمایی و خرکاری گذشت. در این باب چنان جهد عظیمی در کار داشت که در اثنای معرفت به زوایای پنهان وجود وی با طاهره بیگدلی نشان" شتر" بر سینه ایشان نشاندیم که دست به تولید مطلب در مقیاس انبوه زده، کار و بار ما را نزد چشمان شهلای دبیر معظم گروه از سکه انداخته بود.

اما مصداق این گفته گوهربار قدما که" الکید فی زوال و الکیاد الی اضمحلال"، عارض پریشان وضمیر پرنقش و نگار و صفات ملون  او نیز پشت ابرهای حیله نماند، کاشف به عمل آمد استاد موصوف به صفات عالیه پر مهنتی است که از عهده بیان این حقیر به واقع خارج است.گویا این به قول خودش "رنجی" عزیز از تمام مزایای عهد شباب همان خرده هوشی را که به ارثیه از لنجوان با خود به تهران عزیمت داده در امر آدم ضایع کنی و سیر در آفاق و انفس "جریان سیال ذهن" به کار بسته، هنری دیگر نیدوخته است.

فی المثل طبق آخرین آماری که به همت حلقه نزدیکان ایشان تهیه شده میزان ثبات افکار و پافشاریش بر عقاید چیزی کمتر از سه ثانیه است. در کسری از ثانیه چنان این افکار مسموم و ذکاوت مشحون از مالیخولیا برای برهم ریختن اعتباری که به زحمت سالیان اندوخته ای به کار می افتد که ابر رایانه ها باید انگشت تحیر بر دهان بگزند و منطقیون گوهر صغری و کبری را به کل برچینند که دیوار استدلال در هجوم بی امان افکار وی به حبابی بر آب می ماند.

این رفیق شفیق بی مدعا که به هزل گویی و رندی شهره عام و خاص است برای هر تنابنده ای چیزکی دارد. مثلا سگ اخلاقی من که ناخواسته به امتزاج وجود شریفمان درآمده دستمایه هجویاتش شده، خلایق را با رفتارلایعقل خود متوجه من کرده و آبروی نداشته ام را پیش کس و ناکس برده است.شرح خصايل علي رنجي پور خارج از بضاعت اندك من در گفتار و نوشتار است كه به واقع به گفته سعدي از دست و زبان كه بر آيد کز عهده هجوش به در آيد. به همین مناسبت مثنوي زيررا در وصف حسن بی منتهایش به رشته تحریر در آوردم و صحبت ديگري نيست كه بتوان به قلم آورد.

 

رنجی ای دردانه گیسو کمند

ای همه در بند زنجیرت به بند

 

من به راهت می سپارم تحفه ای

که شوی در عمر کوته کوزه ای

 

چند روزی در مستراحت می کنند

پیش چشمت کشف عورت می کنند

 

بعد رفع حاجت و دفع بلا

آب می ریزند از گلویت در خلا

 

يا كه همراه كنيزك ها شوي

در فشاري چون كدوي مثنوي

 

یا که ما تحتت کنند سوراخ تنگ

چوبی از آن بگذرانند چون خدنگ

 

یک دو لامپی برنشانند در دلت

برفروزند یک دو روزی محفلت

 

نوعروسان در دل شب های سخت

می گذرانندت همان بالای تخت

 

در سرای عافیت جای تو نیست

چاره  دردت فقط مردانگی است

  

موسيا دست بردار از كجي

آدمي شو آدمي شو آدمي

 

 ناگفته پيداست كه رنج تقرير اين سياهه جز به علاقه شديد قلبي اينجانب به "رنجي جان" بر من آسان نشد. دوستي ما را خللي پيش نيامده و اين خزعبلات كه من گفتم و سرودم امتداد كل كلي در زمينه نوشتن هجويه اي براي يكديگر بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo