یه تاکسی سراغ دارم رنگ فابریک عقب جلو دست نخورده دست یه خانم دکتر بوده بعد از ظهر ها مسافرکشی می کرده روی شوهرشو کم کنه.حالا از شوهرش طلاق گرفته رفته یه پرادو خریده پول ویزیتشم کرده خدا تومن دم مطبش هم جون بدی بدون پول نیگات نمی کنه.حاج آقای مسجد محل رفته بود تو نخش صیغه اش کنه تاکسیه رو که دید بی خیال شد.مادربزرگم هر روز پول می ده به حاج آقای مسجد که برای ظهور آقا دعا کنه.پدربزرگم دنبال یه تاکسی می گرده شاید حالا که دم مرگه حداقل از گرسنگی نمی ره.بابام تیرش کرده تاکسی رو بگیره صبحا بابا بزرگم کار کنه شبا خودش. یه تاکسی سراغ دارم رنگ فابریک عقب جلو دست نخورده دست یه پیرمردی بوده که همین چند روز پیش مرد.
باید بترسم. از آنکه کسانی بی غیرتم خواهند خواند و به نیش طعنه من را به فرومایگی زخم خواهند زد. جمعی بر سیاهه اتهاماتم خواهند افزود که اینچنین قداست زن را به رذالت لذت نشانده ام. دیگران پوزخندی حوالت خواهند کرد و بر جلوه فروشی روشنفکرانه این نوشتار تسخر خواهند زد. گور بابای همه اشان. من فقط این ها را برای تو می نویسم. و اینکه چرا ناگهان پرده برانداخته ام؟ به قول سیاسیون برای ثبت در تاریخ بی چون و چرای مردانه زندگی هایمان.
هنوز یادم مانده. صبح همان روزی که در عوالم نوجوانی گونه ات به کشیده من سرخ شد و خِرکشت کردم تا خانه و مانند فاتحی مغرور روبروی صورت پراشک کودکانه ات خیره به چشم های پدر اتمام حجت کردم که اگر بار دیگر روسری از سر بیفتد گردنت را خواهم شکست. فراموش نکرده ام که مرد بودم. که همه رفتارت زیر ذره بین نگاه غیرتمندم رصد می شد مبادا پا از گلیم عصمت و طهارت بیرون کنی، دور باد که پنهان از چشم من زیر آبی بروی پسری را به لبخندی مهمان کنی. شرافتم لکه دار می شد اگر تجربه هایت از صافی نگاه و فکر من نمی گذشت. زیر نگاه خشمگینم باید آب می شدی اگر پوششت افتخار مردانه من را زیر سئوال می برد.
شاید به اجبار همین نیرو نگاهت پر آزرم شد. گیسویت از قفای حجب و حیا بیرون نماند. نگاهت در کوچه و بازار جز سیاهی آسفالت را ندید. سرخوردی به درون و بیرون برایت سرابی شد که آدم هایش قابل اعتماد نیستند. حریم مقدس خانواده را مخدوش نکردی. تکبر مردانه من را نادیده نگرفتی. اما لعنت به همه این ها، بشکن این قفس ابلهانه تنزه طلبی را. پرده های تاریک عرف و دین و سنت را پاره کن. قالب های سخت موروثی برای چشیدن قطره های شراب زندگی تنگ است، خردشان کن. اجازه نده زندگی را دیگران برایت تجربه کنند.
در این اجتماع غریب رذالت و دورویی و دورغ که آدم هایش اصالت لذت را برای تمامی تاریخ بشریت معنا کرده اند سخت است شکستن ساختارهای پوسیده زندگی، سخت است انسان وار با مردمی زندگی کنی که تو را وسیله ای برای لذت خود می دانند اما برای خاطر این پستی ها خودت را از لذت زندگی محروم نکن. از دستت عصبانی هستم که داری همان راه زندگی پر نخوت و غرور من را ادامه می دهی. آدم ها با همه پستی ها و زشت کرداری هایشان تنها امید ما برای زندگی هستند. باید سال ها با همه سرجنگ داشت تا به تجربه فهمید که می توان دیگران را دوست داشت حتی اگر دزد و کلاش و هرزه باشند. نظم خشک زندگی ات را نمی فهمم. دوست ندارم که خواهرمن هم مثل خودم چنان درخودش فرو برود که هیچ پسری جرات نزدیک شدن به او را هم پیدا نکند. این میوه ممنوعه اجتماع مردانه ایرانی را از سرشاخ بکن و با ولع تا آخر بخور. اگر این روزها این کار را نکنی زمان زیادی لازم نیست تا چنان بی مهری همخانه دلت شود که مانند امروز من اصلا عشق را نفهمی.
می دانم برادر خوبی نیستم. همیشه مثل سگ در جهنم بدعنق و کج رفتار بوده ام. نه خاصیتی برای خودم داشته ام نه برای تو و دیگران؛ اما برای زندگی آزاد تو تا هر جا که فکر کنی حاضر به همراهی ات هستم. روی من حساب کن.


