تبليغاتX
دوسیه

می دانم به پریشانی احوال و اغتشاش افکار متهمم می کنید، اتهام قابل قبولی است و من هم هیچ اصراری برای دفاع از خود ندارم. اما امروز که در این کنج ساکن و سنگین گورم نشسته ام به چیزهایی فکر می کنم که تجربه آنها در زندگی برایم مقدور و میسور نشد و حسابی رنج می برم. از اینکه با این همت بی منتها کمر به آزار خود بسته ام نه تنها تعجب نمی کنم که کیف بیمارگونه ای وجودم را فرا گرفته است. این خودآزاری از زمانی شروع شد که با کشف و شهودی روحانی فهمیدم که مرده ها هم غصه می خورند و از آن زمان تنها دل خوشی من پیدا کردن موضوعی برای غصه خوردن است.

در عنفوان جوانی دختری بود که در راه مدرسه همیشه می دیدمش. یک روز صبح که با فحش و فضیحت به عالم و آدم از خواب بیدار شدم تو گویی که از خواب غفلت جهیده ام، پیش خودم به نجوایی جگرسوز گفتم باید عاشق این همراه خاموش و سربزیر مدرسه امان شوم. از آن روز به بعد مانند گاو پشت سر این دلبرشیرین راه می افتادم و آه های جانسوز می کشیدم و گهگداری شب ها بی دلیل گریه می کردم و در تمام آن یک سال جرات نزدیک شدن هم به او پیدا نکردم. بعد از آن دیگر به صرافت دوست داشتن هیچ دختری نیفتادم و کم کم به تجربه دریافتم که من عشق را نمی فهمم.

من نمی فهمم چرا باید از بین همه دختران زیبا و مهربان و حورسرشت و چه و چه که به اوصاف عالیه در کرامت و صداقت و سیرت و صورت موصوف اند فقط یکی را برگزید و مثل دیوانه ها سر از پی خوشبختی سرکار علیه گذاشت و از قریب به اتفاق آزادی های مشروع و غیرمشروع خود دست کشید و نشست وردل یار سیمین بر که مبادا آن خال و خط  و زلف و رخ و عارض و قامت را گزندی از روزگار رسد.

می توانم درک کنم که عاشق موسیقی یا ادبیات بود ولی فهم عشق ورزیدن به مجموعه ای از گوشت و پوست و استخوان و عادات رفتاری و عقده های روانی و درگیری های ذهنی و آشفتگی های روحی به نام انسان آنقدر برایم ثقیل است که حتی عتاب حضرت حافظ که" عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند" با تمام ارادتی که به ایشان دارم نمی تواند مانع از عصیان من بر مفهوم عشق شود.

مگر نه اینکه برآیند معادله چند مجهولی عشق در نهایت امر همخوابگی است و عاقبت این همه تمناهای عارفانه و مستی های عاشقانه و مداحی های دردمندانه جز تن به لذت هم آغوشی تن دیگری دادن نیست، پس این همه فلسفه بافی و واژه سازی برای چیست؟ البته بعضی از قدما و متجددین درباره عشق افلاطونی چیزهایی مرقوم فرموده اند که شاید مصداق همان گربه ای باشد که دستش به گوشت نمی رسید وگرنه گفته اند که" عاشق سينه چاک يعنی چه!/ بتپان عشق پاک یعنی چه"

شاید به سبب اینکه هرگز در موج خون افشان عشق گرفتار نیامده ام اینچنین سنگدل شده ام اما به واقع این روزها که خاک گورم را بر دوش می کشم از عشوه گری های این دخترکان پری چهر و سمن بو حالم به هم می خورد که هر کدام از ناز کردن چیزکی شنیده اند. چشم هر کدامشان که خون عاشق به قدح می خورد زهرمارشان باد.

اگر به قرار نصحیت حضرت مولانا " بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد/ ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن" باید برای هر دخترکی که بهره اش از شعور به اندازه دماغ سربالایش هم نیست و تنها خط و خالی دارد صبح تا شب پشتک و وارو بزنیم که گوشه چشمی به ما کند زهی خیال باطل.(البته قبل از اینکه جمعیت نسوان ما را مورد عنایت قرار دهند باید گفت که این تشبیه شامل حال همه ایشان نمی شود و اندکی از آنان از این قانون مستثنی اند.)

طرح این پرسش ها نه از روی عناد و دشمنی با مقوله عشق و اخلال در کار عاشقان و وقفه در عاشق کشی معشوقان که به واقع از سر نافهمی  پشمینه پوش تندخویی است که از عشق نشنیده است بو، شاید اگر کسی  از مستی با ما رمزی بگوید، ترک هوشیاری کنیم و دمی بر آن باده که " شیخ و حافظ و مفتی و محتسب" را شبگرد و مبتلا می کند بزنیم. اما دریغا که نشانی نمی بینم از آن سمن بویان که غبار از دل چو بنشینند بنشانند.

 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد/ بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

 

پی نوشت: سعادتی خارج از وصف برمن حاصل شد. نوشته کم مایه این حقیر، ایمان پاکنهاد را که وجود نازکش آزرده گزند مباد به نوشتن مطلبی ترغیب کرد که بعد از خواندن آن من خود را مصداق این شعر حافظ یافتم:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست / عرض خود می بری و زحمت ما می داری

تو به تقصیر خود افتادی ازین در محروم / از که می نالی و فریاد چرا می داری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



شب عجب فرصتی است برای دلتنگی های شیرین دائمی .زیاد برایم اتفاق می افتد. همین طور که نشسته ام و سکوت مرموز شب به زخمه سه تاری و آوازی، نرم نرم زخم برمی دارد. یا وقتی که در جذبه عظمت یک شعر تنها می توان در برابر آن سجده کرد، پشت چشم هایم بی دلیل سوزشی حس می کنم و تنم از رعشه غمی که نمی دانم از کدام پس کوچه روحم سرزده می لرزد. آماده می شوم که اشک هایم را چون می ناب نصیب مستی شبانگاهی ام کنم ولی دریغا که ناگهان گویی فتیله آن غم دل انگیز را طوفان بلا خاموش می کند و درمانده می شوم از اینکه این حال چه بود و از کجا آمد و به کجا رفت؟

دلتنگی های شبانه، شب های دلتنگی، تفکرات هرزه ی بی مقصد، حافظ، رباعیات خیام، صدای شجریان، شعر، داستان، وبلاگ رفیقان، نوشتن، خواندن، سیگار پشت سیگار، آتش در نیستان و گل صدبرگ شهرام ناظری، فیلم، مرور دوباره و دوباره زندگی رفته و چشم به راه آفتاب نشستن برای خوابیدن. میخ برای آویختن قبای ژنده ما در این شب تیره فراوان است.

شب لحظات بی ریایی دارد. شب رو راست و با صفاست. شب دروغ نمی گوید. شب برای یک لقمه نان سگ دو نمی زند. شب لحاف آرامش ما است. شب چشم های ما را در آغوش می گیرد تا مثل حلزون در خودمان فرو برویم. شب غر نمی زند. شب تنها فرصتی است که برای خودمان مانده است. شب ها را باید بیدار ماند.

این خلسه های شبانه، این رنج های طرب انگیز، این دلتنگی های بی دلیل، این عریانی بی شرم ذهن، این فراقت بی سرخر را فقط شب است که به آدم ارزانی می کند. شب برای روبرو شدن با خود دم مغتنمی است، غنیمت شمردیش صحبت.

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/ کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



زندگی معشوقه خوبروی بد سیرتی است. یار گل عزاری که دلنواز و نازباز رهزن دین و دل می شود و همخوابه شب تیره امان. اما دریغا که نوحه گری خروس سحری وقتی که آدمی در جذبه شیرین همخوابگی دوشین چشمهای نیمه بازش را به خورشید می دوزد تازه به درد و گداز خبر از دمی می دهد که گذشته است و ما بی خبریم. حالا اگر این یار گیسو کمند که در پی جهد و تلاشی ناتمام، هرگز درکام ما خوش نمی نشست خود عجوزه ای باشد پرجادو، دیگر چه جای فغان و اندوه برای رخت بربستن از این ساحل. عجبا که این شاهد بازاری حتی در لحظه باشکوه جدایی لب های نیمه باز گوشتالودش از لب های بی رمق ما که در سودای بوسه دیگر نشسته است هم شیوه دل آزاری رها نمی کند. 

درست درلحظه ناب خلسه پیش از مرگ، ساعت روبرو شدن آدمی با خودش که پرده پندار دریده می شود و همه تزویرها و رندی ها چاشنی بازی های کودکانه زندگان می شود، زندگی آخرین حربه خود را برای تکمیل نگون بختی آدم به کار می گیرد. زمانی  پیش از آنکه از هستی ساقط شویم باید رنجنامه زندگی نکبت بارمان را دوباره از نظر بگذرانیم. انگار این همه سال تجربه ذره ذره این تیره بختی دائمی کافی نیست که در هنگامه وداع هم باید به یاد بیاوریم که دست روزگار از اراده ما قوی تر بوده است و افسار ما را به هر جا که خواسته کشیده. هنوز مکشوف به عمل نیامده که این DVD زندگی در ذهن ما چگونه جای می گیرد که درست دکمه  play اش ثانیه هایی پیش از مرگ فشرده می شود. نمی دانم این چه رازی است در عالم که همواره باید حسرت ها و آرزوها و خون دلها به دردناک ترین حالتی یادآوری شود که مبادا فراموش کنیم که بازیچه ای بیش نیستیم." ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز/ از روی حقیقتی نه از روی مجاز--  بازيچه همي كنيم بر نطع وجود/ افتيم به صندوق عدم يك يك باز" 

در این لوح فشرده از اولین نگاه امان از دریچه تنگی که از تهیگاه مادر به بیرون گشوده ایم تا تمامی سال هایی که به تمنای همان دریچه تنگ به طریقی دیگر در تلاش بوده ایم ثبت است. هرچه سعی می کنیم اثبات کنیم که زندگی امان سویه ها و زوایای دیگری هم داشته است در برابر استدلال بی بدیل وجدان، پای استدلالمان چوبین است و سرافکنده می پذیریم که در غایت آنچه می پنداشتیم اصالت با تن بوده است و بس.

 از آدمی که مرده است و این روزها از عالم باقی بر جهان فانی نگاهی انتقادی دارد بپذیرید که اگر دوزخی را در ذهن تصور می کنید گمان بیهوده بر آتش و سرب داغ نبرید که جهنم همان چند لحظه پایانی زندگی است که باید با سرافکندی حاصل یک عمر دریوزگی را به تماشا بنشینیم و از این همه غفلت و بی خبری حسرت بخوریم. به چشم خویش ببینیم که آن همه تلاشی که برده ایم جز به سرپنجه های شاهین قضا ختم نمی شود" دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ  / که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود" 

دوزخ ثانیه های پیش از مرگ، دیدار دوباره رنج هایی نیست که دیده ایم، تجربه دیگربار حقارت هایی نیست که به جان خریده ایم، شنیدن فریادهایی نیست که از سر استیصال در خود فرو خورده ایم و تحمل سنگینی بار گناهان و خطاهایی نیست که بر دوش کشیده ایم. دیدن دوباره این دردها در حالی که خود به چشم خویشتن می بینیم که جانمان می رود نه تنها اندوه بار نیست که مسرت بخش است.

 لحظه تولد دوباره مرگ برای انسان محتضر، دیدن روزهایی از زندگی است که می توانسته شادکام روزگار بگذراند ولی چون ابلهان بی هنر به حماقت و منزه طلبی و عارف مسلکی و روشنفکر نمایی گذرانده است و از تمامی ظرفیت زندگی برای لذت بردن استفاده نکرده است. داغی وعده سرب مذابی که از صبح ازل به ماتحت ما داده شده است را زمانی حس می کنیم که چشم باز می کنیم و می بینیم که زندگی نکردیم بلکه عمر را جملگی به خاک فنا سپرده ایم. من در این کنج نمور گور نویدتان می دهم به روزهای تنهایی سیاهی که مرور دوباره و دوباره زندگی بزرگترین عقوبت امان را می سازد. 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



من مرده ام. چه بسیار پیش آمده درنگاه دیگران که از شرار زندگی گرم است، در پی انعکاس چشمان خود بوده ام ولی دریغا که که هیچ یافت نکرده ام. شاید زمان زیادی از مردنم نگذشته باشد. یحتمل اگر زودتر به حال زارم پی برده بودم به ضرب و زور "شک الکتریکی" زنده می ماندم ولی یقین دارم که دیگر امروز که نور چشمهایم به تاریکی گراییده، هیچ امیدی نیست. باید زودتر از این ها می فهمیدم، حتی پیشتر از وقتیکه دیگر نگاهم بازتابی نمی یافت اما مشغله زندگی مانع شده بود. اگر درست فکر کنم می توانم سال و ماه و روز و ساعت دقیق مرگم را مشخص کنم ولی چندان حوصله ای نیست به خصوص در این سرمای بی امان مرگ. ولی احتمال قریب به یقین احتضارم از زمانی آغاز شد که گره ابروانم در هم پیچید. یادم می آید که زمانی گفته بودم" من از درون با خودم قهر کرده ام که چنین گره ابروانم درهم است." 

به هر حال آن روزها هنوز فروغ نگاهم و گرمای صدایم اندکی مهربانی به همراه داشت، آنقدر که اگر یار سیمین ساق احمقی پیدا می شد که برایش بخوانم" مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت/ خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت" دور از ذهن نیست که باور می کرد، ولی حالا عمرا کسی به چرندیات یک میت گوش نمی کند. فکر می کنم اگر همان روزها علائم احتضار را باز می یافتم می توانستم به مدد پزشکی حاذق بهبودی حاصل کنم و چه بسا امروز از دیار باقی بر روزهای رفته حسرت نمی خوردم. اما نه تنها چنین نشد بلکه دست عافیت سوز روزگار چنان در کاسه ام گذاشت که "مصداق دقیق سیر معکوس" شدم. 

در این سالیان عمر که گذشت نه از دانش بهره ای بردم، نه مکنت و مالی اندوختم، نه به سیاق عهد شباب و جوانی عشق و حالی فرمودیم، نه از حلقه رفیقان شفیق و همرهان بی مدعا تنی چند گزیدیم که گهگاهی اندوه دل با ایشان بگوییم و نه دلبر عشوه گر و غمگساری نصیب بردیم که شبی به کلبه احزان ما فرود آید و دمی انیس دل سوگوار ما باشد. از این کارگه هستی هیچ حاصل نبردیم جز اندوه و ماتم." افلاک که جز غم نفزاید دگر/ ننهد به جا تا نرباید دگر— نا آمدگان اگر بدانند که ما/ از دهر چه می کشیم نایند دگر" 

هر چه به روزهایی که خیال می کردم زنده ام فکر می کنم – و اندر عجبم که چگونه مردگان می توانند به زندگی فکر کنند – می بینم مشکل اصلی زندگیم و بلکه علت اصلی مرگم این بوده که نتوانسته ام میان زندگی کردن – به معنای خور و خواب و خشم و شهوت – و کسب فضیلت آنچنان که بزرگان می کنند رابطه ای منطقی برقرار کنم و مانند خری پای در گل ماندم و از هیچکدام بهره ای نبردم. نتوانستم خیام وار رفتار کنم که در عین حیران شدن در " پنج و چهار و شش و هفت" جام می از کف ننهاد و چنانکه آن " ابر رند همه آفاق" می کرد کنم. همان دم که دمی بر جام می  می زد، حکیمانه گوهر زندگی نیز می سفت. 

 همیشه در بدترین زمان و بدترین مکان، به رسم عهد دیرینم بدترین کار را انجام دادم و در این میان عجبا از قوانین بی در و پیکر هستی که هستی آدمی را بر باد می دهد و  یک بار هم که شده محض رضای دل ما رفتار نکرد. روزی دوستی در ملامت این روزگار غریب نوشته بود که هنوز کامی از جوانی نگرفته پیر شده است، باز هم گلی به جمال احوالات او که هنوز طعم گس مرگ را نچشیده است. پیر شدن بعد از دوران جوانی از دست رفته هم نوعی عاقیت به خیری است. 

بگذریم، غرض از این همه آه و ناله و بی تابی و بی قراری در مصیبت عمر رفته این بود که مردن خیلی هم چیز بدی نیست و اگر خود بر رفتن و مردنت واقف شوی، چه بسا که سعادتی است " تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون/ نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون". من را نه تنها کش کشان نبردند که خودم را به زور در راسته علیه مردگان جا زده ام. البته باور بفرمایید که هیچ قصد و غرض قبلی در این مرگ تدریجی متصور نبوده و شائبه هیچگونه انتحاری در میان نیست بلکه این سیر طبیعی زندگی نکبتی است که من داشتم. عزیزان! هرگز حتی لحظه ای هم فکر نمی کردم که بیتی را که به مناسبتی حسب حال و فال من شده بود به قرار نصیحت در تتمه سوگنامه ام بنویسم. اما بیت قابل توجهی است" نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی" 

در پایان نویدتان می دهم که اگر حضرت ملک الموت اجازت فرمایند و طی طریق آداب و رسوم میتی، مجالی باقی بگذارد همانند زندگی زمینی که مطبوعات از حضور نامیمون من بی نصیب نمانده بود چند خطی از عالم بالا انشا خواهم کرد. باشد که خاطر حزین من عکس رسم مالوف شعر تر انگیزد.

  

عجالتا سفره احسانی برقرار است به آدرس کامنت دونی زیر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo