می دانم به پریشانی احوال و اغتشاش افکار متهمم می کنید، اتهام قابل قبولی است و من هم هیچ اصراری برای دفاع از خود ندارم. اما امروز که در این کنج ساکن و سنگین گورم نشسته ام به چیزهایی فکر می کنم که تجربه آنها در زندگی برایم مقدور و میسور نشد و حسابی رنج می برم. از اینکه با این همت بی منتها کمر به آزار خود بسته ام نه تنها تعجب نمی کنم که کیف بیمارگونه ای وجودم را فرا گرفته است. این خودآزاری از زمانی شروع شد که با کشف و شهودی روحانی فهمیدم که مرده ها هم غصه می خورند و از آن زمان تنها دل خوشی من پیدا کردن موضوعی برای غصه خوردن است.
در عنفوان جوانی دختری بود که در راه مدرسه همیشه می دیدمش. یک روز صبح که با فحش و فضیحت به عالم و آدم از خواب بیدار شدم تو گویی که از خواب غفلت جهیده ام، پیش خودم به نجوایی جگرسوز گفتم باید عاشق این همراه خاموش و سربزیر مدرسه امان شوم. از آن روز به بعد مانند گاو پشت سر این دلبرشیرین راه می افتادم و آه های جانسوز می کشیدم و گهگداری شب ها بی دلیل گریه می کردم و در تمام آن یک سال جرات نزدیک شدن هم به او پیدا نکردم. بعد از آن دیگر به صرافت دوست داشتن هیچ دختری نیفتادم و کم کم به تجربه دریافتم که من عشق را نمی فهمم.
من نمی فهمم چرا باید از بین همه دختران زیبا و مهربان و حورسرشت و چه و چه که به اوصاف عالیه در کرامت و صداقت و سیرت و صورت موصوف اند فقط یکی را برگزید و مثل دیوانه ها سر از پی خوشبختی سرکار علیه گذاشت و از قریب به اتفاق آزادی های مشروع و غیرمشروع خود دست کشید و نشست وردل یار سیمین بر که مبادا آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت را گزندی از روزگار رسد.
می توانم درک کنم که عاشق موسیقی یا ادبیات بود ولی فهم عشق ورزیدن به مجموعه ای از گوشت و پوست و استخوان و عادات رفتاری و عقده های روانی و درگیری های ذهنی و آشفتگی های روحی به نام انسان آنقدر برایم ثقیل است که حتی عتاب حضرت حافظ که" عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند" با تمام ارادتی که به ایشان دارم نمی تواند مانع از عصیان من بر مفهوم عشق شود.
مگر نه اینکه برآیند معادله چند مجهولی عشق در نهایت امر همخوابگی است و عاقبت این همه تمناهای عارفانه و مستی های عاشقانه و مداحی های دردمندانه جز تن به لذت هم آغوشی تن دیگری دادن نیست، پس این همه فلسفه بافی و واژه سازی برای چیست؟ البته بعضی از قدما و متجددین درباره عشق افلاطونی چیزهایی مرقوم فرموده اند که شاید مصداق همان گربه ای باشد که دستش به گوشت نمی رسید وگرنه گفته اند که" عاشق سينه چاک يعنی چه!/ بتپان عشق پاک یعنی چه"
شاید به سبب اینکه هرگز در موج خون افشان عشق گرفتار نیامده ام اینچنین سنگدل شده ام اما به واقع این روزها که خاک گورم را بر دوش می کشم از عشوه گری های این دخترکان پری چهر و سمن بو حالم به هم می خورد که هر کدام از ناز کردن چیزکی شنیده اند. چشم هر کدامشان که خون عاشق به قدح می خورد زهرمارشان باد.
اگر به قرار نصحیت حضرت مولانا " بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد/ ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن" باید برای هر دخترکی که بهره اش از شعور به اندازه دماغ سربالایش هم نیست و تنها خط و خالی دارد صبح تا شب پشتک و وارو بزنیم که گوشه چشمی به ما کند زهی خیال باطل.(البته قبل از اینکه جمعیت نسوان ما را مورد عنایت قرار دهند باید گفت که این تشبیه شامل حال همه ایشان نمی شود و اندکی از آنان از این قانون مستثنی اند.)
طرح این پرسش ها نه از روی عناد و دشمنی با مقوله عشق و اخلال در کار عاشقان و وقفه در عاشق کشی معشوقان که به واقع از سر نافهمی پشمینه پوش تندخویی است که از عشق نشنیده است بو، شاید اگر کسی از مستی با ما رمزی بگوید، ترک هوشیاری کنیم و دمی بر آن باده که " شیخ و حافظ و مفتی و محتسب" را شبگرد و مبتلا می کند بزنیم. اما دریغا که نشانی نمی بینم از آن سمن بویان که غبار از دل چو بنشینند بنشانند.
پی نوشت: سعادتی خارج از وصف برمن حاصل شد. نوشته کم مایه این حقیر، ایمان پاکنهاد را که وجود نازکش آزرده گزند مباد به نوشتن مطلبی ترغیب کرد که بعد از خواندن آن من خود را مصداق این شعر حافظ یافتم:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست / عرض خود می بری و زحمت ما می داری
تو به تقصیر خود افتادی ازین در محروم / از که می نالی و فریاد چرا می داری


