تبليغاتX
دوسیه

سفره را مثل همیشه رو به تلویزیون پهن کرد. همین طور که تند تند بشقاب های خالی را از برنج شفته پر می کرد زیر چشمی به پسر بزرگش که با بغض نشسته بود کنار سفره و به غذاش توک می زد نگاه کرد و سلقمه رفت تو شکمش و تشر زد "غذاتو کوفت کن. الان اخبار تموم می شه می زنیم شبکه دو سریال نیگا کنی." 

مرد روی سبیل های نازکش دستی کشید و متکای زیر دستش را جابجا کرد. با نوک پا روی کمر پسرک زد که دراز به دراز روبروی تلویزیون افتاده بود. پسر به سرعت برگشت و به چشم های پدر خیره شد. هنوز سیگار از گل نیفتاده بود که پسر با زیر سیگاری برگشت و یله داد به پشتی و آرام از خواهرش پرسید" چی شد؟" 

صدای جیرینگ جیرنگ ظرفها نگاه بی رمق مرد را به سمت سفره نیمه خالی برگرداند. زن پارچه زرد بزرگی که پشتش قسمتی از یک درخت حک شده بود را با غیظ روی سفره می کشید. زردی پارچه آرام آرام با لکه های قهوه ای خال دار شد. درخت روی آن انگار که میوه آورده است از لکه های چربی پر شد. مرد با عصبانیت دود سیگار را توی هوا فوت کرد و زیر لب زمزمه کرد" شاشیدم به این زندگی نکبت." 

تشک سنگین دو نفره را به زحمت از روی لحاف و تشک ها پایین کشید و پهن کرد.چایی سرد شده را از جلوی مرد برداشت و با چای داغ برگشت. مرد در توالت را بست و دست های خیسش را با پشت زیر شلواری راه راهش خشک کرد. چایی داغ را خورده نخورده افتاد روی تشک دو نفره و آخرین کام سیگارش را گرفت.

 

زن با وسواس خاصی ظرف های نیمه شسته را آب کشید و آنها را آرام روی هم چید تا صدای آنها مرد را بیدار نکند. دراز که کشید گرمی نفس های دود گرفته از سیگار روی صورتش نشست. بوی نفس های برادرش را می داد. چهارده سالش نشده بود که نشاندش ترک موتور برد دکتر تا ببیند هنوز دختر است یا نه. فردای همان روزی بود که پسر بیوک آقا یک گل زرد پرت کرد وسط حیاط، یک روز قبل از اینکه مدرسه رفتن را غدغن کند. مادر هم که حرفی نداشت" درس بخونی که چی؟ من سن تو بودم داداشت رو داشتم. آخرش باید بری خونه شوهر دیگه." 

دستش را زیر پتو روی تنش کشید " خاک بر سر نیگا نکرد ببینه چه جورین". یکی از تی شرت ها زرد بود با یک درخت نخل بزرگ وسط یه جزیره و چند نا پولک قشنگ به جای خرما. پشتش را به مرد کرد و توی نور کم سویی که از پنجره می تابید کاغذ یک بسته کاکائو را به آرامی باز کرد، به دقت نصفش کرد" این هم برای بچه ها " و بعد ریزریز خندید" جمه بازار که فقط لباس نداره." 

آن شب مثل همیشه گریه نکرده بود و این برایش پیروزی بزرگی بود. از اینکه جلوی اشک هایش را گرفته بود احساس غرور می کرد. فقط وقتی قیچی، جزیره تی شرت زرده را نصف کرد چیزی توی دلش فرو ریخت که یکراست رفت توی چشم و زور آورد که اشکش را روانه کند ولی نخواست آن همه افتخاری را که یک شبه به دست آورده بود نفله کند.

 سرجمع شده بود دو هزار و پونصد تومن. دو تکه تی شرت زرد و قرمز و یک بسته کاکائو . دو ماه از خرجی خانه کش رفته بود و حالا هیچی دستش را نگرفته بود. همین طور که تکه های کوچک شکلات را با نوک دندانش می کند فکرد کرد" کار خدا رو می بینی، هیچ وقت سر اون کمد نمی رفتا" و باز یک تکه از شکلات را به دندان گرفت" خوب شد اینو اونجا نذاشته بودم." 

جمعه بازار خیلی بزرگ تر آن چیزی بود که فکر می کرد. دختر همسایه بالایی اصرار کرد، وگرنه گفته بود که " آقامون اجازه نمیدن." اما دختر همسایه بالایی دستش را کشید و جیغ زد" برو گمشو بابا آقامون آقامون. بیا بریم."جمعه بازار دور بود و باید سوار اتوبوس می شدند. توی راه دختر همسایه بالایی نامه پسر بقال سرکوچه را که گذاشته بوده وسط وسایل خریدش برایش خواند و کلی با هم خندیدند. اصلا به حسین آقا بقال با آن کله کچلش نمی آمد که یک همچین پسری داشته باشد. دختر همسایه بالایی می گفت قراره با پسر حسین آقا برن بیرون و پیش خودش فکر کرد" چه دل و جراتی داره ورپریده." 

اگر شوهرش از خرید پنهانی اش بو نبرده بود و با قیچی به جان تی شرت هایش نیافتاده بود آن روز کلی کیف کرده بودند. لباس های پاره شده را دستمال سفره کرده بود. حیف بود پول بالاش رفته بود. 

صورتش را روی بالش نرم زیر سرش کشید. بوی سیگار می داد. همیشه به خودش عطر می زد ولی هیچ وقت تشک و پتوی دو نفره اشان بوی عطر نمی گرفت. همیشه بوی سیگار می داد. آخرین تکه شکلات را هم زیر دندان له کرد. از اینکه توانسته بود شکلات را برای خوش نگه دارد خوشحال بود. شوهرش روی تشک جابجا شد وبا صدای کش داری گوزید. نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و پقی زد زیر خنده. مرد چشم هایش را نیمه باز کرد. زن به شوهرش لبخند زد. چشم هایش را بست و پیش خودش فکر کرد" زندگی همینه دیگه."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



به سلامتی موسوم عید نوروز هم به پایان رسید و بیست روز را به بطالت محض گذراندیم. دلمان خوش بود که از سیزده ام می رویم سرکار، زنگ زدند گفتند شانزدهم تشریف بیاورید. چه تعجبی از این همه تلاش ما مردمان این کشور برای پیشرفت و آبادانی می کنند این غربی های بی دین. با یکی اشان چند روزی باب معاشرت باز بود هرچه ریشخند عالم بود نصیب ما کرد و غرور دو هزار و پانصد ملی امان را لجن مال کرد و رفت. بازهم خدا پدرش را بیامرزد گهگداری از سر شفقت نکات مثبتی هم در زندگی ما می یافت. یکی اینکه می گفت روزنامه نگاری در ایران پرشور و حراررت تر از کشورهای دارای دول دموکرات است و چه بسا روزنامه نگاری در ایران به مثابه یک مبارزه، پرارج و منزلت است.ندانستم که این موضوع را درست درمیان تعطیلات نوروزی روزنامه های ایران برای ریشخند و تحقیر ما به زبان آورد یا واقعا چنین برداشتی داشت. ما که به روی مبارکمان هم نیاوردیم و در لزوم پیگیری مبارزات اجتماعی و سیاسی در ایران از طریق مطبوعات خطابه قرایی خواندیم. اما این نکته جای بسی تعمل دارد که با این اوضاع و احوال آشفته مطبوعات، آیا ما داریم مبارزه می کنیم؟ اگر پاسخ آری است که خوشا به حال آنان که ما با آنها مبارزه می کنیم. مطبوعاتی که در یکی از حساس ترین بزنگاه های سیاسی کشور به خواب بهاری تشریف می برند و به حاکمیت فخیمه اجازه می دهند تا منویات خود را در انتخابات به راحتی و بی دردسر اجرا کند باید آفرین گفت. در مملکتی که بیست روز در آن روزنامه در نمی آید و صدا از تنابنده ای برنمی خیزد که آخر این چه اوضاع و احوالی است واقعا که باید ما مطبوعه چی ها خود را به صفت های پرطمطراقی مثل مبارزاجتماعی و روشنفکر و... موصوف کنیم که از قضا این روزها در جامعه آنقدر خریدار دارد که هیچکس رقبت نمی کند تف کف دست دارنده این عناوین بیاندازد. البته حسب حال مطبوعات و ما که گرفتار آن شده ایم مصداق بیت دوم این رباعی است که:

لاابالی چه کند دفتر دانایی را / طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

نرود گر برود باز آید / ناگزیر است مگس دکه حلوایی را

 

اگر مطبوعات این همه روز تعطیل نمی شدند ما هم مجبور نبودیم بیست روز رحل اقامت ماتحت مبارک را روی فرش اتاق امان پهن کنیم و از این همه بی کاری و بی عاری کف بر دهان بیاوریم و از نامرادی روزگار و بی مرامی رفیقان بنالیم. شگفتا که نوروز به آدم هایی مثل من چه هنرمندانه گوشزد می کند که تنهاییم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



از میان همه شادی های دنیا، برای کودکی های ما یک چهارشنبه سوری وجود داشت و یک بوی خوش عید. هیچ چیز جای این ها را نمی توانست بگیرد. چند روز مانده به سال نو که زمستان هم هوای بهار را می کرد و بوی وایتکس و انواع و اقسام شوینده ها روی دیوارهای خانه کش می آمد مثل بهار تازه می شدیم. زخم پشت پا برای کفش تازه و لنگیدن پشت اتوبوس ها برای رسیدن به خانه فامیل، بزرگترین لذت ما بود. چقدر زندگی جفاکار و بی اعتنا است که با سنگین شدن کفه عمر شادی های کوچکمان را هم از ما دریغ می کند. نوروز ما این روزها نه به روزهای نویی ختم می شود نه به شادی. در این ویرانکده عیدی ما اتاق های بی پنجره، دارهای افراشته و دروغ های ناشیانه است. شادی ما انرژی های نمایشی، انتخابات های فرمایشی و کشیدن خط فقر روی دفترهای نقاشی است. ما تابوت زمان شده ایم، مثل گل های مصنوعی نرسته خشک شده ایم. درخت خشکیده تاریخ ما بر نمی دهد، پای عقل و فرهنگ و دانش امان لنگ است و با همه دنیا سر جنگ داریم. ایران محتضر سر برخاستن ندارد. چه بسا که شاملو هم به دردمندی از همین اوضاع و احوال سروده است که:

 

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آیینه زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند

 

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کس اش ننهاده دیری پای بر سر

 

بهار منتظر بی مصرف افتاد

 

....

به صد امید آمد، رفت نومید

بهار، آری بر او نگشود کس در

درین ویران به روی اش کس نخندید

کس اش تاجی زگل ننهاد بر سر

 

.....

غروب روز اول لیک، تنها

درین خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته ست

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک...

 

بهار آمد، نبود اما حیاتی

درین ویران سرای محنت آور

بهار آمد، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo