1- منوچهر فرمانفرماییان که خود و خانواده بسیار بزرگش که به همت عبدالحسین فرمانفرما ایجاد شده بود و در دستگاه پلوی فر و جلالی داشتند، در کتاب خاطرات خود «خون و نفت» حکایت عبرت آموزی دارد که حکایت این روزهای ما است. فرمانفرماییان در زمان پهلوی دوم پس از سال ها تحصیل در انگلستان عزم وطن می کند و با وجود مکنت و ثروت فراوان، شغلی در وزارت دارایی می پذیرد تا با شور جوانی سودای تغییر شرایط نامساعد کشور را پی بگیرد. اما هر چه بیشتر تلاش می کند کمتر نتیجه می گیرد تا در نهایت دایی اش که آن زمان معاونت بودجه وزارت دارایی را عهده دار بوده او را کناری می کشد و پند و نصحیت می کند که« شما تازه به کاروانی ملحق شده اید که توی بیابان آهسته حرکت می کند.شما جوان اید و سوار بر اسب نر با بی صبری و بی باکی، تمام روز به پس و پیش می رانید. اما نمی توانید از کاروان جلو بزنید، چون هر شب باید برای غذاخوردن نزد آن برگردید. گاهگاهی که کسانی بیش از اندازه جلو می افتند، از کاروان جدا می مانند و از تشنگی و گرسنگی جان می بازند.»
2- نیچه در باب اخلاق، فلسفه بسیار کارآمدی دارد. او اخلاق را به دو دسته اخلاق سروران و اخلاق بردگان تقسیم می کند. دستگاه اخلاقی سروران بر مبنای شهامت و جنگجویی و قدرت طلبی و راست گویی و نکو داشت نیاکان و سنت ها بنا شده است و بردگان که از نعمت قدرت و مهتری دورند برای جبران دون پایگی خود دستگاه اخلاقی متفاوتی در برابر سروران می سازند. این اخلاق ضعف و فرودستی و ناتوانی را فضیلت می داند و بردباری در برابر مشکلات و فروتنی را ارج می گذارد. اما وقتی می رسد که کینه فرودستان وبردگان چنلان نیروی به آنها می دهد که علیه سروران می شورند و نه فقط قدرت را از کف آنها بیرون می آروند که دستگاه اخلاقی خود را بر اساس پستی و زبونی و خواری بنا شده است، در همه جا گسترش می دهند. فرودستان که به برتری رسیده اند برای حکومت ناگزیدند که کسانی را از میان خود انتخاب کنند. این حاکمان مجبورند که پاسدار دستگاه اخلاقی فرودستان باشند و مراقبت کنند که مبادا این بیماران درمان شوند چراکه قدرت آنها به درمان نشدن بردگان بسته است، بنابراین اساس حاکمیت خود را بر این پایه می گذارند که اگر زخمی را التیام دادند زخم دیگری بزنند. اولین راهکار آنها این است که عواطف زندگی را به کلی خفه نکنند اما آن را به پست ترین مرتبه ممکن تنزل می دهند.
3- ما روزنامه نگارها مانند ملانصرالدین شده ایم که به دروغ فریاد زد « دزد» و وقتی انجمنی برای گرفتن دزد روانه شدند خودش هم با آنها همراه شد. در اینکه مدیریت احمدی نژاد و اعوان و انصارش بر این کشور مصداق بارز مدیریت دهاتی و ایل و طایفه ای بوده است شکی نیست اما من هرگز باور نمی کنم که کشور بر لبه آن پرتگاهی ایستاده که همه هشدارش می دهند. وضعیت اقتصادی ایران بد است اما من به جد معتقدم که این نظام دارای اتاق فکر بسیار قدرتمندی است که اجازه فروپاشیدن و به قول دوستان به دره انداختن کشور را به کسی نمی دهد. برای این موضوع هم دلیل و برهان دارم که از نظر من کاملا منطقی است.هیچ کس به اندازه محمود احمدی نژاد در چهار سال گذشته نمی توانست به این نظام کمک کند. نوع مدیریت او توانست در کشوری که دسته بندی های سیاسی به اوج خود رسیده بود نوعی وفاق ملی ایجاد کند، تمام چهره های منفوری که روزگاری در چشم ملت اسوه بداخلاقی بودند به فرشتگان نجات تبدیل شدند، ارزش هایی مانند دموکراسی و آزادی و جامعه مدنی به کالاهای لوکس احمقانه ای تبدیل شدند که صحبت کردن درباره آنها در این وضعیت اوج بی شعوری گوینده را نشان می دهد، او با ادبیاتش، با سفرهای استانی اش، با خشکه مقدسی اش توانست ادبیات و شیوه زندگی و رسوم سران نظام را تطهیر کند. نظامی که هشت سال در دوران اصلاحات از طرف روزنامه ها و فعالان سیاسی و اجتماعی تحقیر شده بود با احمدی نژاد دوباره سربرکشید. چه کسی غیر از احمدی نژاد می توانست این همه فایده برای کشور داشته باشد؟
۴- امروز با همان شیوه مدیریت اتاق فکر به جایی رسیده ایم که همگی با غرور و افتخار که گویی نشانی از فرهیختگی و روشنفکری دارد فریاد می زنیم:« هر کسی غیر از احمدی نژاد» و غالبا هم با روبان های سبزی که به دست بسته ایم و شال های سبزی که بر سر کرده ایم به دنبال مردی راه افتاده ایم که از نه می دانیم شیوه سیاست ورزی اش چیست؟ نه الگوی فکری و اندیشه اش بر چه پایه است؟ نه برنامه های روشنی عرضه می کند و نه وعده های قابل دسترسی می دهد که راهکارهای دست یابی به آنها مشخص است. و این دلخواه ترین گزینه نظام است. کسی که از راست ترین راستگرایان تا چپ رو ترین چپ گرایان را دور هم جمع کرده است تا نتیجه منطقی احمدی نژاد باشد. کسی از گنجینه نظام بیرون آمده و یادگار مدیریت درخشانی را بر پیشانی دارد که در آن تمام کشور به یاری اش آمده بودند. میر حسین موسوی سوار بر امواج توده گرایی، احساسات جوانانی را که فکر می کنند گزینه نامطلوب نظام را برگزیده اند تحریک کرده است، در حالیکه این نظام هرگز اجازه نخواهد داد که تجربه خاتمی در انتخاباتی که خود برگزار کننده آن است تکرار شود. بنابراین رای ها مهندسی می شود و با گسترش موج میرحسین همه نگاه ها به سمت او معطوف می شود. میرحسین ادامه احمدی نژاد است اما این بار برای اصلاح وضعیت معیشت و سروسامان دادن به کشور که دیگر کسی در آن به فکر آرمان های متعالی و آزادی و دموکراسی نیست. لقمه نانی به کف آوردن و به غفلت خوردن کفایت می کند.
5-کروبی را غالبا نادیده می گیرند چون ادامه منطقی آرمان های اصلاح طلبانه است. تنها کاندیدایی است که صراحتا از تغییر قانون اساسی به نفع دموکراسی، حقوق قومیت ها، حقوق زندانیان سیاسی، حقوق زنان بر پایه کنوانسیون های بین المللی و حق آزادی بیان و اندیشه حرف زده است. تنها کاندیدایی است که برنامه اقتصادی مدون و مشخص، مشاوران قدرتمند و صراحت و قدرت مقابله با کانون های قدرت و ثروت را دارد.کروبی شاید در قامت یک رئیس جمهور ظاهر نشده و گزینه مطلوب نیست اما تنها کاندیدایی است که خود را اصلاح طلب می نامد و با تکیه بر حزب مشخصی وارد عرصه شده است.نادیده گرفتن کروبی نادیده گرفتن اصلاحات است. البته رای به موسوی انتخاب بهترین گزینه برای« هر کسی به جز احمدی نژاد» است اما میرحسین جعبه در بسته ای است که نمی دانیم چه چیزی از آن بیرون خواهد آمد. شکی نیست که از احمدی نژاد بهتر مدیریت خواهد کرد اما بعید به نظر می رسد کسی که از دخالت بسیج در انتخابات خم به ابرو نمی آورد و از سردبیر روزنامه رسالت تا سید محمدخاتمی را کنار خود دارد دغدغه احیای حقوق شهروندی و اصلاح نظام را داشته باشد. شاید اساسا موضوع برنامه ریزی برای آینده نیست، بلکه سوار شدن بر امواج رنگین و شورانگیز انتخابات است که چند صباحی ما را از دست غم رها کند.
اغلب از زن ها منزجر مي شوم و اين حس چنان در نظر جمعيت نسوان رسوايم مي كند كه هزارگونه شيوه منورالفكري و انتلگتوئلي نمي تواند ستر و پوششي بر آن باشد. اين قليان احساسات انساني نه به آن خاطر است كه زن ها حسود و دورو و خاله زنك و دروغگو و زشت خو وبد طينت اند كه به واقع هستند و ايضا مردان نيز هم، بلكه بيشتر به خاطر آن حس رقت انگيز سازش پذيري منحصر به فرد آنان است كه همه شرايط را به نوعي براي آنها تنها وضع موجود مي كند.
من نه از دست آن قوانين تبعيض آميز و نابرابرانه عرف و شريعت كه زن را به مثابه شيء بي ارزشي در دستان با كفايت مردان قرار مي دهد عصبانيم و نه از نگاه حقيرانه مرداني كه عقده هاي جنسي و رواني خود را در تحقير زن بازخواني مي كنند. نه از دست جامعه اي كه معيار اخلاقي خوبي و نجابت در آن ميزان درشتي سينه و كپل زنان و چگونگي پوشاندشان است، خشمگينم و نه از نگاه محدود كننده و تماميت خواه مرداني كه گويي لذت هاي مشروع و نا مشروع فقط براي آنان از پرده ستر و عفاف و ملكوت بر عالم خاكي نزول اجلال كرده است.
من فقط از زنان عصبانيم كه چطور مي توانند اين همه تحقير و توهين و بدذاتي را تحمل كنند و دم نزنند. كه چرا هرگز آن دست هاي سنگين و پرزوري را كه بر گرده هايشان نشسته كنار نمي زنند و گلوي اشان هميشه براي بريده شدن پيش آمده است. همه اين ها فقط براي اينكه نگاه هرزه آميخته به شهوت مردي را به جاي عشق بگيرند و سر در پي روياي محبت بي دريغ بگذارند.
اگر ما مردان نشسته بر بلنداي رفيع عقل و كمالات چنين حقيرانه زندگي و هستي زنان را به بازي مي گيرم فقط همراهي عرف و قانون و شريعت نيست، كه همراهي بي دريغ زنان با شيوه شهرآشوبي مردان هزار بار اين نگاه را مستدام تر و پيوسته تر مي كند. اگر اين مردانند كه تصميم مي گيرند زنان چه كار كنند و چه بخورند و چه بپوشند و كجا كار كنند و چگونه فكر كنند نه فقط به خاطر آن سنت هزاران ساله بدوي مردسالارانه است كه هر كه از قدرت و ثروت و تنفذ بهره اي برده بر آن مهر تاييد زده بلكه به آن خاطر است كه زنان هم به آنچه مردان خواسته اند تن داده اند.
مي دانم جمعيت فمينيست ها به حق معترض خواهند شد كه نگاه جنسيتي هزاران ساله كه نقش ها و حد و حدود زن را تعريف كرده است، اجازه نمي دهد كه زنان پا فراتر از آن تصورات محدود بگذارند. بله شکی نیست که حقیقت هم همین است ولی چون برای تغییر این وضعیت در استیصالی کامل قرار گرفته ام، ناراحت و عصبانیم. آنقدر زیاد که اگر« برآرم از دلم آهی بسوزد هفت دریا را.»
شكي نيست كه زنان موجودات كوته فكر و بي درايت و دهن بين و حسود و فريبكاری اند ولي مگر مردان نيستند؟ ذات انسان اينگونه است، ولي تفاوت اينجاست كه مردان نمي پذيرند كه اينطورند و زنان مي پذيرند و اغلب چنان در این نقش ابلهانه فرو می روند و از آن لذت می برند که گویا ذاتا اینگونه اند.
غرض از این نوشته مزخرفاتی نبود که گفتم بلکه قصد داشتم برای وضعیت اسف بار و ملال آور زن بودن در دنیای مردانه اشک بریزم. می خواستم از غیرت مردانه بگویم که مرده ریگ هزاران سال بدویت انسان و یادگار اجداد چهارپایمان است برای حفظ اصالت نسل که به حمد الله و المنه به پرده نازک خونینی بسته است که اگر به قیمت یاغی گری ناموس بی صفتی از دست برود، باز نخواهد گشت. اما همین غیرت پرطمطراق مردانه دریدن بکارت دختران و زنان خلایق را افتخار می داند و گاه روزهای زندگی را به تعداد همخوابگی ها می شمارد. غیور مردان جامعه در حال احتضار ما اگر روح و جان نوامیس اشان را با سختگیری و دور کردن از اجتماع و در پرده نهان کردن نابود کنند و تمام اعتماد به نفس و استعدادها و علایق انسانی این ضعیفه ها را در نطفه خفه کنند، کک محترم اشان هم نمی گزد؛ مهم آن است که به آن پرده کذایی آسیبی نرسد. اگر زنی از همه حقوق انسانی اش منع شد و مثل حیوان لایعقلی افسارش به دست مردان با شعور و فرهیخته افتاد که برای لذت بردن از هیچ کثافت کاری دریغ ندارند، جای غصه خوردن و مویه کردن نیست، فقط نباید این جنس نالایق به جز بعد از بلقور کردن یکسری کلمات عربی روی نامحرم ببیند. در آخر اینکه تف بر غیرت و آبرویی که به شبی برودُ همین.
هميشه آنقدرها كه ما فكر مي كنيم زندگي چهره هاي سرراست و دلپذيري براي تغييرات ناگهاني ارائه نمي كند. شايد يك روز كه از خواب بيدار مي شويم و خاطره اي از كودكي به ياد مي آوريم و يا صدايي كه از بيرون پنجره در خيابان مي شنويم مسير زندگي امان را عوض كند. شايد هميشه به اين نوع تغييرات ناگهاني به ديده تحقير نگاه كنيم و اساسا به آنها خوش بين نباشيم اما داستان زندگي آقاي كميجاني همه اين پيش فرض ها را از بين مي برد.
صبح يك روز نيمه آفتابي كه آقاي كميجاني مثل هميشه براي رسيدن به محل كار خود سوار تاكسي شد، لبخند پهني حواله راننده كرد و به صداي گوينده راديو گوش كرد. گوينده راديو مثل هميشه در هواي دود گرفته از زيبايي صبح و اميد به زندگي و محبت بي كران همشهري هاي عزيزي كه صبح تا شب از سروكول هم بالا مي روند صحبت مي كرد. آقاي كميجاني براي اينكه سرصحبت را بازكرده باشد كمي به جلو خم شد اما همينطور ساكت ماند و با چهره اي وحشت زده به راننده نگاهي انداخت و باز به پشتي تكيه كرد. اين حركت آقاي كميجاني نسبت مستقيمي با شب گذشته داشت. علت اصلي در واقع مصرف مقدار معتنابهي انواع غذاهاي نفاخ بود كه به واسطه اصرار مادرزن مجبور به استعمال آن شده بود. موي شانه كرده، كت اتو خورده و سبيل آنكارد كرده اش همه زير فشاري كه بر خود وارد مي كرد به هم ريخته بود. هرچه سعي كرد به اين توصيه سعدي- آقاي كميجاني اهل ادبيات از نوع كلاسيك بود- عمل كند كه" چو باد اندر شكم پيچد فروهل/ كه باد اندر شكم بار است بر دل" نتوانست رضايت دهد كه پيش راننده محترم تاكسي و مسافرانش كاري كند كه مايه رنجش خاطر ايشان شود. يك حمله ناگهاني ديگر باعث شد تا آقاي كميجاني بر خلاف هميشه از تاكسي پياده شود. فضاي آزاد خيابان بار دل او را كم كرد اما آقاي كميجاني به تجربه آموخته بود كه اين پيش درآمد در واقع درآمدي از پي دارد كه خلاصي از آن به سادگي امكانپذير نخواهد بود. به اولين ساختمان عمومي كه رسيد به سمت اولين علامت مستراح پيچيد و باري كه بر دل داشت را همان جا گذاشت و بيرون آمد. دست هايش را كه مي شست صداي باز شدن در را شنيد و در ادامه صداي جيغ بنفشي- آقاي كميجاني البته با ادبيات مدرن هم آشنايي داشت- كه به صداي زنان مي مانست.
روي صندلي حراست احساس خوبي نداشت. گهگاه باز از طرف روده آزارهايي مي رسيد اما نگاه سنگين مرد بلند قدي كه پيراهن سفيد چركمردي داشت و وقتي به چشم هايش نگاه مي كرد به ريش انبوه خود دست مي كشيد بيشتر آزار دهنده بود. براي رفع و رجوع خبط و خطايي كه كرده بود خودش را به موش مردگي زده بود و دائما معذرت مي خواست و از اينكه سهوا اوضاع و احوال اداره فخيمه فرهنگ و ارشاد استان قزوين را به هم ريخته بود ابراز شرمندگي مي كرد. مرد بلند قد بيرون رفت و مرد ديگري كه صورت اصلاح شده گندمگون و چشم هاي قهوه اي براقي داشت وارد شد و به همان شيوه مرد بلند قد نگاهي به وجنات آقاي كميجاني انداخت و كاغذ سفيدي با سربرگ حراست اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين روي ميز گذاشت و با مهرباني به آقاي كميجاني توصيه كرد كه ماجرا را بي كم كاست روي اين ورق كاغذ شرح دهد. آقاي كميجاني مرد شوخ طبعي نبود و غالبا براي مزاح و خنده از اشعار عبيدزاكاني استفاده مي كرد كه كمتر كسي به آنها مي خنديد- البته آقاي كميجاني اين موضوع را به علت سفلگي ذاتي شنوندگان و ابتذال ذهني ايشان مي دانست- اما در اين اوضاع و احوال ناگهان شوخ طبعي اش گل كرد و ابتداي مطلب را اينطور آغاز كرد كه" باور بفرماييد بنده حقير به اقتضاي شرايط ناگوار دستگاه هاضمه در بدو ورود به ساختمان اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين از مشاهده تابلو آن غفلت كردم و بازهم به اقتضاي آنچه پيش از اين گفته شد دستگاه اعصاب بنده مجال آنكه علامت پيشگاه دستشويي خواهران را به مغزعليل ام بفرستد و آن را به مثابه قرادادي اجتماعي تجزيه و تحليل كند، عاجز ماند. بنابراين آن رفت كه رفت و شما برادران هم معذور داريد كه در آن چه رفت بنده اختياري نداشتم."
نيش آقاي كميجاني با سيلي كه روي صورتش نشست به كلي بسته شد و براي اجابت امر دوباره نوشتن ماوقع كمي خودش را جمع و جور كرد و با لحني اداري تمام ماجرا را نوشت. دوباره صورت سرخ شده اش را با دست پوشاند تا انگيزه اش را شرح دهد. آقاي كميجاني كه تا به حال اينطور تحقير نشده بود حسابي قرار از كف داد و "ريدن تو دستشويي اداره فرهنگ و ارشاد" را به عنوان انگيزه خود با صداي بلند فرياد زد. اما به علت هيجان و عصبانيت بيش از حد كلمه" دستشويي" را جا انداخت-آقاي كميجاني از دوران طفوليت در زمان هيجان هاي روحي بعضي كلمات را جا مي انداخت- اين بار مشت و لگدي حواله اش شد و تا چند ساعت به دست با كفايت مرد بلند قد سپرده شد.
فرداي آن روز بعد از آنكه آقاي كميجاني شب را در يكي از اتاق هاي تاريك و نمور كه اصطلاحا سلول انفرادي نام داشت سر كرد، مرد گندمگون نامه اي را به پيوست شخص آقاي كميجاني به اداره مركزي حراست وزارت فرهنگ و ارشاد در تهران فرستاد به اين مضمون:
از حراست اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين
به اداره مركزي حراست وزارت فرهنگ و ارشاد
موضوع: دستگيري فردي به نام هوشنگ كميجاني مشكوك به ارتباط با عناصر بيگانه به قصد اخلال در نظم عمومي
احتراما به استحضار مي رساند كه نامبرده در تاريخ بيست و يكم بهمن ماه سال جاري با هجوم به دستشويي خواهران اين اداره باعث ايجاد رعب و وحشت شد كه پس از دستگيري و بازجويي هاي اوليه قصد خود از اين عمل را صراحتا "ريدن به اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين" اعلام كرده است. مراتب جهت استحضار و پيگيري اعلام مي شود."
طي پانزده جلسه بازجويي، آقاي كميجاني اعتراف كرد كه علاوه بر نگهداري دستگاه دريافت كنند امواج ماهواره تقريبا هر شب برنامه هاي صداي آمريكا را تماشا مي كرده است و حتي يك بار به سختي توانسته با برنامه "ميزگرد با شما" تماس بگيرد- آقاي كميجاني براي مخالفت با نظر گوينده كه شرايط زندگي در ايران را سخت می دانست تماس گرفته بود اما اين موضوع در پرونده درج نشد-. موج اخبار بازداشت او در سايت هاي اينترنتي هم ضميمه پرونده به دادگاه انقلاب فرستاده شد.
بالاخره آقاي كميجاني بعد از 17 روز آزاد شد و به آغوش گرم خانواده اش بازگشت.سازمان جهاني ديده بان حقوق بشر بازداشت او را در رديف نقض آشكار حقوق بشر به تمامي دنيا مخابره كرد. روزنامه "ال جورناله" در تحليلي از اوضاع ايران دستگيري و بازداشت آقاي كميجاني را نشانه تشديد فشار بر فعالان اجتماعي سياسي و تحديد روزافزون فضاي سياسي ايران دانست.حضور آقاي كميجاني در كنفرانس بين المللي دفاع از آزادي بيان در پاريس با ممانعت نيروهاي امنيتي ايران براي خروج از كشور روبرو شد كه اين موضوع بازهم واكنش سازمان هاي جهاني حقوق بشر را برانگيخت.
آقاي كميجاني براي دريافت جايزه بين المللي آزادی،از طريق مرزهاي غربي ايران و به صورت مخفيانه از كشور خارج شد و به توصيه نزديكانش هرگز به ايران بازنگشت. اين روزها آقاي كميجاني از كارشناسان برجسته برنامه هاي تلويزوني صداي آمريكا است.
شعر ناتمام سرزمین من
هنوز از خودم می پرسم که اگر ندیده بودمش،زندگی ام چه شکلی پیدا می کرد؟روزهای زیادی از روزنه این پنجره هایی که سال های زیادی از آن ها به آسمان نگاه کردم، دنبال روایت هایی دیگری از زندگی ام گشته ام. زیاد درباره اش فکر نمی کنم فقط انگار نوعی بصیرت درونی تمام زندگیم را معطوف به آن نقطه بی بازگشت کرده است. اگر بپرسی ارزشش را داشت؟ می گویم، چه کسی می تواند زندگی آدم را وزن کند و بعد برایش قیمت بگذارد؟
این زندگی را من انتخاب نکردم. من هیچ وقت انتخاب نکرده ام. احتمالا به درد انتخاب کردن نمی خورم چون همیشه انتخاب شده ام. بین همه سربازهایی که آن صبح می توانستند شاهد اعدام باشند. بین همه آن سرباز هایی که قبل از طلوع آفتاب با چشم های خواب زده می توانستند چند قدمی با متهم بردارند، بین همه آشخورهایی که باید برای ارشدها پا می چسباندند من انتخاب شدم. این علم لعنتی جبرو احتمال در زندگی تمامش می شود جبر و از احتمال فقط آن چیزی می ماند که جبر می گوید.
صبح یک روز، نمی دانم کی. فرق زیادی با روزهای دیگر نداشت چون همیشه همینطور بود. قبل از اینکه آفتاب بزند یک آمپول آرام بخش و و بعد صدای باز شدن درهای کشویی زیر پا و شاید در آخرین لحظه خرخر ضعیفی که فقط ما که به دیدن عادت کرده بودیم می شنیدیم. نتیجه کار هم همیشه یک جنازه کبود با گردن شکسته بود. تمام آن مراسم همیشه به طرز اعجاب آوری یک شکل بود. همه آنهایی که از تاریکی زندان بیرون می آمدند در چهره های معصوم و کودکانه اشان نوعی سرخوشی مستانه پیدا بود اما وقتی سردی طناب دورگردنشان یا میله های تیر باران را احساس می کردند، صورت های سفید و چشم های بهت زده اشان دیگر هیچ پیام و معنی را به دیگران نمی رساند.قبل از اینکه اعدام شوند می مردند و با تمام وجود به این تقدیر تن می دادند. اما آنکه آن روز کنارش چند قدم رفته بودم با بقیه فرق داشت.قبل از اینکه از تاریکی آن دالان سرد خارج شویم با حرکتی ناگهانی دستم را کشید و به چشم هایم خیره شد و کاغذی که از سردی عرق دستانش یخ زده بود، کف دستم گذاشت و گفت" تمومش کن".
آن بالا که ایستاد به چشم های همه ما نگاه کرد. برای اولین باربود به چشم هایی نگاه می کردم که سنگینی حلقه مواج طناب پیش از آنکه راه گلو را ببندد و مهره های گردن را بشکند نتوانسته بود امید را در آن ها از بین ببرد. وقتی تمام آن هیکل بزرگ و بی قواره بالای دار پرچم شد، سنگینی کاغذی را که ته جیبیم جا خوش کرده بود احساس کردم.چراغ های مستراح نای آن را نداشتند که نوشته های ریز روی کاغذ را روشن کنند. فکر کردم همین جا قضیه را تمام کنم و چاه خلا را مهمان تکه ای کاغذ کنم. تا همان جا هم کلی خطر کرده بودم چون دستور رسیده بود که از زندانی های سیاسی چیزی نگیریم. ولی من جرات انتخاب کردن نداشتم و به انتخاب شدن رضایت دادم.
برای من که تمام زندگی ام از ابتدای مزرعه کوچک پدری شروع می شد و نرسیده به آخرین کرت ها، پر می شد از آرزوه های احمقانه و پیش پا افتاده ای مثل ازدواج و بچه دار شدن، دنیای آن شاعر و شعر ناتمامش خیلی بزرگ بود. باید راهی پیدا می کردم که از شر همه این ها خلاص شوم. از سربازی که ترخیص شدم یکراست برگشتم سر زمین و کاغذ تاخورده شعر شاعر مرده را هم قاتی همه خرت و پرت های سربازی انداختم گوشه طویله. اما این شعر مثل طاعون بود، لجباز و خیره سر و دردناک از عصب های مغزم می گذشت و به من فرمان می داد.تمام آن سال ها صدایی در گوشم زمزمه می کرد" تمومش کن" و من که کلافه شده بودم از همه آن کابوس های شبانه و دلهره های روزانه برگشتم به شهر تا مرهمی روی این زخم ناسور بگذارم.
شهر شلوغ تر از آن بود که بشود شعر گفت. همه فریاد می زنند. مثل اینکه همه دست روی گوش هایشان گذاشته بودند و مدام داد می زدند. نوشتن ادامه شعر برای منی که سواد درست و حسابی نداشتم خیلی سخت بود با این همه صدا همیشه می گفت" تمومش کن".شروع کرده بودم به شعر گفتن. شعر گفتن کار عادی و راحتی شده بود ولی آن شعر لعنتی هیچ جور تمام نمی شد. نوعی قداست و بزرگی در وجودش بود که پایان ناپذیرش می کرد. من هم شروع کردم به فریاد زدن چون کار دیگری نمی شد کرد. انقلاب بیرونی هم برای انقلاب درونی ام کاری نکرد و شعر شاعر مرده ناتمام ماند.هر چه کردم آن شعر تمام نشد. هر چه می کنم این شعر تمام نمی شود. نفرین این شعر تمامی ندارد.
پرسیدی چرا می خواهند به خاطر یک شعر اعدام کنند؟جوابش ساده نیست. این شعر را باید زندگی کنی. کسی چه می داند شاید آن شاعر هم وارث مرده ریگ شاعر قبلی بوده است. شاید او هم بی اختیار انتخاب شد. شاید تو هم اختیاری نداری.شعر را گذاشتم زیر کاشی کنار دستشویی همین سلول. زیاد فکر نکن، همین که لباس سربازی را از تنت درآوردی پیداش خواهی کرد. یک نفر باید این شعر را تمام کند.
سلیمانیه، تهران- پاییز 87
آنچه بر اساس شواهد و قرائن در طي اين سال هاي اندك زندگي بر من حقير آشكار شده اين است كه گويا تفرعن و غرور چنان به امتزاج اين وجود بي مقدار درآمده كه جدايي از آن به ياري اين اندك بضاعت روحي ميسر نخواهد شد. البته اين كشف و شهود روحاني كه منتهي به چنين اعتراف جانكاهي شده است به دست با كفايت ناقدان اخلاق و روحيات بنده حاصل شده كه اساسا چنين تحليلي از ذهن عليل و مغز خرفت من انتظار بزرگي است.
با عنايت به اين تفرعن هميشه فكر مي كردم كه احساس هايي مانند جلوه فروشي و جاه طلبي و برتري جويي كه نشاني از سفلگي و بي مايگي است در وجود متعالي ام از بين رفته و ابن موضوعات را با جستجو در درون و پي بردن به كوچكي دانسته ها در برابر ناداني ها هضم كرده ام. اما زهي خيال باطل كه آدميزاده به سستي و بي بنيادي نفس گرفتار است و چه بسا شير كه در اين بيشه چو روباه شده است.
كشف چنين احساسي به مدد تجربه اي به دست آمد كه شاید ثانيه اي بيشتر نبود ولي مصداق دقيق نمود و تبلور برتري جويي و لذت بردن از چنين حسي بود. روزي يكي از دوستان كه كارگر خدماتي محل كارم است و الطفاتي با من دارد و به فراخور اين محبت، ارادتي ابراز مي كند در مسيري مخالف پي كاري مي رفت كه صحبت كوتاهي درگرفت. لحظه جدا شدن به روال معمول كه محبتي بيش از اندازه ابراز مي كند گفت" كاري نداريد آقا" اما اين جمله را آنچنان بيان كرد كه گويي من ارباب زاده اي اعيان و چشم و دل سيرم كه به مرافقت و دوستي دست عنايت به سر زيردستان و رعايا گشوده ام. در اين لحظه برخلاف انتظار چيزي در درونم جوشيد و مانند احساس شعف و غروري ناگهاني از منتها اليه احساسات انساني ام بر صدر نشست خاصه اينكه چند رهگذري كه از آنجا مي گذشتند نگاهي خريدار به وجنات ناموزون من كردند و چندان در التهاب اين حس برتري دميدند كه لگام از دستم گسيخت و طاقت از كف رفت.
اين موضوع فتح بابي شد تا به وضوح بفهمم آنچه تا ديروز به استهزاء و تمسخر شيوه ديكتاتوري مستور مانده مي ناميدم كه به قدرت تامل و انديشه قابل مهار است ميلي است كه به سادگي دست از سر آدمي بر نمي دارد و تا انسان بوده و هست خواهد بود. قدرت و ثروت و برتری ذاتا سر عناد و دشمنی با خوی انسانی دارند و نمی توان چون دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل بنیان چنین میلی را منکر شد که همه ما شناگران ماهری هستیم آب ندیده. غرض اینکه اگر فکر می کنیم که ما چیزی از دیکتاتورها و زورمداران عالم کم داریم سخت در اشتباهیم و شکسته نفسی بر قدرت بی محابای نفس کرده ایم.اگر روزگاری زندان ها مملو از آنهایی است که جرات کرده اند و نطق کشیده اند نه به بد ذاتی و خیره سری اشخاص که به ذات انسانی برمی گردد که قدرت بی مهار دارد و به ملتی که ثم بکم در برابر تعدی و ظلم سکوت پیشه می کند.
بالاخره اینکه همه ما دیکتاتورهای کوتوله ای هستیم که به واقع در حیطه کوچک زندگی امان خودرای و مغروریم . زمانیکه روح به شیرینی قدرت عادت کند کمتر می توان برای آن چاره ای اندیشید که"چو بنمودي بربودي ثبات از عقل و صبر از دل/ ببايد چاره اي كردن كنون اين نا شكيبا را"
استاد "ال پاچينو" در فيلم "سرپيكو" پليس كم ادعاي با عشقي است كه چارچوب انظباط پليس را برنمي تابد و بر خلاف جريان مستولي سبيلي به قاعده هيپي هاي دهه شصت و هفتاد بر پشت لب نشانده حسابي انگشت نماي خلق شده است. در صحنه اي جناب پاچينو با آن هيبت بي مثال و حركات بي قيدش وارد كلانتري مي شود كه يكي از افسران مافوق حسابي ايشان را قهوه اي مي فرمايد " او كثافتو از پشت لبت پاك كن" و البته كه وجود مبارك پليس سركش درستكاري چون سرپيكو وقعي به چنين عتابي نمي گذارد و بر همان سير و سلوك خود پايدار مي ماند.
سبیل از آن دست متعلقات مردانه است كه حجم انبوهي از مكاشفات عقل عليل ذكور عالم متوجه آن است كه چگونه از آن حالتي بسازند كه علاوه بر حفظ شان و منزلت مردانگي- كه كم چيزي نيست- بر زيبايي ايشان هم بيفزايد. طرفه اينكه سبيل گاه چنان در منظر نظر جمعيت اناث خوش مي نشيند كه در مواجه با مردان خوش سبيل دل از دست و قرار از كفشان مي رود به انگشت اشارتي اگر چيزكي از مخ داشته باشند في الفور زده مي شود. در واقع شرح مکاشفات مردانه از اين چند تار مويي كه پشت لب مي رويد نه به اين سادگي امكانپذيراست و نه ضرورت و فلسفه وجودي آن به اجمال قابل توضيح.
سبيل پيشينه تاريخي و ادبي غني دارد. هرگز در هيچ يك از تواريخ برجاي مانده از قدما نيامده است كه نگارنده كه يحتمل خودش سبيلي پروپيمان به قدر كفايت داشته"سبيل" را به قاعده امروزي" سيبيل" بنويسد.چه آنكه به ضرس قاطع مي توان گفت كه پيشينيان سبيلي به مراتب پرپشت تر داشته اند و به قولي "خر سبيل" تر بوده اند اما آنقدرها از فروتني و خضوع بهره داشته اند كه برای شمارش بیل هایشان به همان سه تا اكتفا كنند و مانند ما امروزي ها این يك دو نخ موي پي زوري را سي بيل ننامند.
سبيل در ادبيات ايران هم جايگاه درخوري دارد و از آنجا كه نشان و شاخصه مردانگي است ادبا و عرفا بر بود و نبود آن سخن ها گفته اند. مولانا عليه رحمه ارادت خاصي به اين موضوع داشته به كرات از آن در اشعار خود استفاده كرده است. براي مثال آنجا كه خواسته آيين فتوت و جوانمردي را از سبيل پت و پهن جدا كند آورده است " چون ز نامردی دل آکنده بود/ ریش و سبلت موجب خنده بود" و پا از اين فراتر گذاشته در دنياي مجاز و خيال بر پشت لب غم و شادي ريش و سبيل چسپانده و گفته است" مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم/ ريش طرب شانه كنم سبلت غم را بكنم" و از اين دست اشعار نغز كه كم نيستند.
ناگفته پیداست - و منطقا باید کپچر این عکس کذایی هم همین باشد- که اين يك دو تار موي ناقابلي كه حقير را به طايفه سبيل دارها متصل كرده علت العلل اين گزافه گويي ها است. دوستان و مرافقان كه الطاف ايشان بر بنده كم نيست - یکی اشان همین حمید میرزاده که در عکس می بینید - چنان اصراري بر نگارش يادداشتي به واسطه اين سبيل نيم بند داشتند كه فی الجمله زبان از مکالمه آنان در کشیدن قوت نداشتم و روی از نوشتن این اراجیف گردانیدن مروت ندانستم.
در باب اقتضائات با سبیل زیستن بزرگان و حکما کم نگفته اند اما آنچه حقیر بر این سیاهه می تواند افزود اینکه سبیل چند صباحی است در دنیای مدرن به نشانه تبدیل شده است و چگونگی آراستن آن نشان از تفکر و احوال ایئولوژیک اشخاص دارد. مثلا آنها که قدرتی خدا سبیل درست و حسابی دارند آن را تا نزدیکی های چانه بلند می کنند که این موضوع خود نشان از فرهیختگی ایشان و هم ذات پنداری با مرحوم نیچه است یا پیروی از سلوک راننده تریلی ها. انواع سبیل عبارتند از سبیل چپی، قرمساقی، هیتلری، معمولی و غیر معمولی.
سبيل داشتن هم البته مرارت ها و سختي هاي خاص خودش را دارد. نگهداري و رسيدگي به آن خود دفتري است كه بايد مفصلا به آن پرداخت. گير كردن اطعمه و اشربه ميان آن هم دردسري است و نمي توان با خيال راحت دو لقمه نان خورد. محاسني هم بر آن مترتب است في المثل ساعتي پس از نوشيدن آب مي توان جرعه اي ميان آن به دست آورد و گلويي خيس كرد.
اما سبیل چه کم و چه زیاد، یادآور غرور مردانه ای است که از دست رفته است. تجلی آن هیبت استوار بی کم و کاستی است که مرد شرقی در همه دوران به آن شناخته می شود که از قدیم گفته اند مرد را سبیلی اگر باشد خوش است...
این یک ماهی را که از نظر غایب و از حضور در دنیای مجازی فارغ بودم- حالا به هر دلیلی که به خودم مربوط است- مستمرا بیتی از حضرت سعدی ورد زبانم بود که ذکر دائمش باعث کشف و شهودی شد تا عوالم و احوالات جدیدی را تجربه کنم. آن بیت این است" شوقست در جدایی و جور است در نظر/هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم"
استاد هرچند آنقدر از هوش و ذکاوت بهره داشته که به انضمام تسلط بی بدیلش بر زبان تمام احوال غریب یک عاشق دلسوخته را در یک بیت بگنجاند اما از منظر حقیر اگر شیخ ما فقط به گفتن همان مصرع اول اکتفا کرده بود، "عشق" را بی کم و کاست و با تمام پیچیدگی ها و ظرافت هایش برای همیشه معنی کرده بود.
مگر نه اینکه عشق آن درد جانکاه و خانمان برانداز فراق است که روح عاشق را سرشار می کند وقتی برای نظربازی کوتاهی یا بوسه ای در آتش اشتیاق می سوزد. مگر نه اینکه عشق آن آه جانسوزی است که چون برآید بسوزاند هفت دریا را. مگر نه اینکه " در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست" پس " ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی".
همه ما شب های هجر را گذرانده ایم و زنده ایم و اگر گمانمان به این سخت جانی نبوده اشتباه کرده ایم که غایت عشق یعنی همین. برای خیلی ها عشق به وصال دائمی منتهی نشده نافرجام است اما تردید نکنید که عشق یعنی یک حادثه و اتفاق بزرگ که ردی بر زندگی می گذارد که تاثیرش همیشگی است و حکم آن است که اتفاق نمی تواند دائمی باشد و حادثه باید از جایی شروع شود و به جایی ختم شود. هیچ کس سراغی از عشق در این زوج های به ظاهر خوشبخت اطرافش یافت می کند؟ عشق یعنی گمشده ای که باید همیشه در آرزوی آن ماند تا سودای لب شکر دهانی به زندگی نکبت بار شیرینی بدهد.
اگر توقع از عشق وصال دائمی است حالا به هر طریقی که شیوه غالبش ازدواج است کمر به قتل ناجوانمردانه عشق بسته ایم.اگر فرجام عشق این است که لیلا و مجنون تمام شب های آینده خود را پشت به پشت هم روی تخت دونفره ای دراز بکشند و تامل در ایام گذشته ای کنند که در آرزوی این تخت نه دست صبر داشتند که در آستین قرار برند و نه پای عقل که در دامن قرار کشند بر من بیش از پیش ثابت می شود که نهایت عشق جدایی است.
بهترین راه برای نابود کردن زندگی آن است که به زندگی عادت کنیم و ازدواج یعنی عادت کردن به عشق. وقتی عشق را به امر روزمره ای تقلیل می دهیم و برای چوب خط های پرشده دوستی امان چرتکه می اندازیم ازدواج می کنیم.ازدواج یعنی سند نوشتن برای عشق و مهر و امضا پیش چند بالغ عادل که مبادا...
افزون بر آنها که به عرض رسید نکته ای باقی است که آن قدیم ها و یحتمل دوره حافظ علیه رحمه و سعدی جنت مکان، عاشقی شیوه رندان بلاکش بود اما دریغا که امروز هرکی از ننه محترمه اش قهر می کند زرتی عاشق می شود و به همان سرعت هم شکست عشقی می خورد و ناله زیر وزارش زارتر از هر زمان گوش فلک را جر می دهد.
پریشان احوالی ما آدمیان در این مواقع چه بسا به این علت است که فراموش کرده ایم " باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش/ بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش/ اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال/ مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش" و در این مواقع ملال آور و رقت بار زندگی که دستمان از گریبان دیگران و خاصه معشوقه عزیزمان کوتاه است کمر به آزار خود می بندیم و انتقام از خود می گیریم و هستی امان را در هوای لب لعل و نگارین رخ یار به باد فنا می سپاریم. و فراموش می کنیم که تنها این لحظات زندگی هستند که ارزش یادآوری دارند و به این سیر بی ارزش روز و شب اعتبار می دهد.
البته این نصایح و این در و گوهری که از کلام من می بارد به این معنی نیست که من هرگز چنین نکرده ام و چنین نخواهم کرد که اساسا حقیر بی جنبه تر از این اوصافم ولی باید این ها را نوشت تا آن شب هایی که خود دچار فراق خواهم شد و شاید امروز که بعضی از دوستان که در کجاوه انیس و در حجره جلیس و همدم مایند بر این احوال زار دچار شده اند کمی رجوع به مفهوم ذاتی عشق کنیم که فی الجمله درد فراق بزرگترین تلخکامی پرروش دهنده آدمی است و آن را با افسردگی و سگ اخلاقی اشتباه نگیریم.
سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
قصد و غرض از آن مطلب کذایی قبلی این بود که باب دوستی و مرافقت بین ما بسته شود و هر کدام پی کار خویش گیریم که اساسا چاره ای جز این نداریم. اما دیدم این رسم جوانمردی و فتوت نیست که ختم رفاقت، ناگفته سخن و ناشنیده پند برگزار شود.
بگذار از اینجا شروع کنیم که تو به طرز رقت آوری تنهایی. وقتی می گویم تنهایی مراد آن دلتنگی های ناگهانی ویران کننده ای است که شب ها که مثل کارتن خواب ها تا بوق سگ بی دلیل در روزنامه می مانی یقه ات را می گیرد. وقتی برای فرار از این تنهایی آخرین نفری هستی که از روزنامه خارج می شوی. وقتی همدم ات می شود یوتیوب و گشتن دنبال تصنیف های شجریان. وقتی تمام دلخوشی ات می شود نشستن پشت مانیتور و خواندن چند کامنتی که نمی دانی چه کسی و از کجا بر این دفتر مجازی نشانده است.
وقتی می گویم تنهایی مراد آن زاویه تنگ و تاریک میان جمع شاد و سرخوش رفیقان است که برای جام های تو که از پی هم می روند می شود یکسری پای متحرک به نغمه یک موسیقی جلف کوچه بازاری. برای آنها فرصت آشنایی با کیس های جدیدی که می شود در همین چند ساعت رقص و مستی، چشم رضا و مرحمتشان را متوجه خود کرد و برای تو یادآوری رخوت بی حاصل زندگی نامراد. برای آنها می شود کراوات های اتو کشیده هماهنگ با کت و شلوارهای خوش دوخت چشم نواز و برای تو یقه چروکیده زیر کروات وارفته نیمه باز. برای آنها چشم های دریده از شادی و برای تو بغض فروخورده. برای آنها خودنمایی و برای تو پنهان شدن در پستوی خاک گرفته درون. برای آنها " با من برقص و خودت بهم بچسبون" و برای تو" ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان". برای آنها نظربازی و برای تو حیرانی و بی خبری. برای آنها چشم های عشوه گر و برای تو خیره شدن به سرامیک های رنگ پریده کف سالن. برای آنها ...
وقتی می گویم تنهایی مراد بی بهره ماندنت از توانایی رذالت است. می گویم توانایی و بر آن تاکید می کنم که ریا و تزویر از طلوع صبح ازل تا غروب خورشید ابد یگانه مفر آدمیزاد از این زندگی نکبت است. دنیای به اصطلاح انسانی ما تمایل غریبی به رذالت و پستی و تزویر و نیرنگ دارد. ترجمه سادگی احمقانه و پخمگی ابلهانه آدم هایی از جنس تو می شود تنهایی. وقتی به این آدم های خوب خورده و خوب پوشیده و پروار دروغ نمی گویی، وقتی تحقیرشان نمی کنی، وقتی رازهایشان را فاش نمی کنی، ضعف هایشان را توی صورتشان تف نمی کنی، تفرعن طلبکارانه ات را برای به زانو در آوردنشان به کار نمی گیری،به چشم ابزار ترقی و لذت به آنها نگاه نمی کنی، شایسته احترام و رفاقت و دوستی نیستی.
وقتی می گویم تنهایی مراد آن قامت شکسته ناسازی است که سعی می کنی راستش نگه داری. آن دایره بی ارزش ارزشهایت که به کاسه گدایی می ماند. آن تصور از دست رفته آرزوهایت که فروریخته و تو زیر آوارش نفس های احتضارت را می شماری.آن دنیای بی نقص درونت که هستی بر مدار آن می گشت و حالا امروز این تویی که سرگشته دور" چه دانم؟" های بسیارت می گردی مگر روزی طریق صلاح و آرامش را پیدا کنی.
وقتی می گویم تنهایی مراد بی بهره ماندن از آدم هایی نیست که نیششان به بدخلقی های همواره ات باز است و دردها و رنج هایت ملعبه شوخی های حقیرانه اشان.غرض دوستان اندک و کم شمارت نیست که صادقانه-حداقل در ظاهر- دوستت دارند بلکه آن "آه" خاموشی است که حتی در گرمای تابستان که از گرمگاه سینه می خیزد ابری می شود در برابر چشم های بی رمقت.
وقتی می گویم تنهایی مراد همان واژه تنهایی است بی کم و کاست که سنگین و باوقار جزئی از وجودت شده. و اینکه چرا تنهایی؟ باشد تا بعد...
بیست و هفت سال و چند ماهی گذشته از دوستی امان ولی من حتی تصویر روشنی از تو در ذهن ندارم. صورتت اصلا یادم نیست. هنوز همان بچه تپل سفیدرویی هستی که به رسم آن روزها دور موهایت را آلمانی زدی تا شلوار خمره ای مخملت را با پیراهن سفید و کراوات قرمز تو تولد خواهرت بپوشی؟بعید می دانم خیلی از آن سال ها گذشته. هنوز هم مثل آن سال ها بزدل و ترسویی؟ یک بار، نه خیلی بیشتر از یک بار وقتی خرپلیس بازی می کردیم بچه ها انگشتت کردند و تو از ترس حتی جرات نکردی به روی خودت بیاری. فقط شب ها که چشم هایت را می بستی خیال برت می داشت که داری بچه های محل رو زیر مشت و لگد لت و پار می کنی. اَه پسر از همون بچگی حال به هم زن بودی. چی می شد اگر سینه سپر می کردی و با مشت می کوبیدی پای چشمشون. فوقش یه کتک مفصل می خوردی دیگه.
چند تا تصویر دیگه از تو یادم مونده. یک زمانی عارف شده بودی، با بهزاد پسرخاله ات سیر معانی الهی می کردید. تا اونجا که می دونم حالا کلا بی خیال این حرفا شدی. راستی شنیدم بهزاد مرد. خدا بیامرزدش، بچه خوبی بود. خل بازی هات تقریبا از همان موقع شروع شد. زدی تو کار موسیقی اول تنبور زدی، بعد رفتی سراغ گیتار، چند سال گیتار الکتریک زدی، شنیدم جدیدا دف و سه تار هم می زنی. با حالیش به اینه که تو هیچ کدوم هیچ پخی نشدی.
آخرین تصویر روشنی که از تو یادم می آد مربوط به پنج سال پیشه. آخرین روزهای خدمت، توی دشت های کنار دریاچه ارومیه، مانور گردان 364 توپخانه لشکر 21 حمزه، شلیک تیر ناگهانی با توپ های 155 میلیمتری آمریکایی. هدایت آتش بودی و باید زاویه توپ رو به دست می آوردی. مثل همیشه گند کاشتی. زاویه تیر را اشتباه حساب کردی. اگر مانور با نیروهای پیاده بود گلوله صاف می خورد وسط نیروهای خودی و از دشمن فرضی شکست می خوردی. چرا هیچ وقت نمی تونی هیچ کاری رو درست انجام بدی؟
تو این پنج سال گذشته ازت بی خبرم. قبلا می شناختمت. کل شق بودی و در عین حال ترسو و بزدل. هیچ وقت نتونستی از حق خودت دفاع کنی. همیشه مثل دخترها اشکت دم مشکت بود. ولی با این احوال می شناختمت. می دونستم به چی اعتقاد داری و پای چه چیزهایی می ایستی. ولی پنج ساله که دیگه هیچی نیستی. تصویر نداری. ذهنت خالیه. تمام بدیهیات زندگی دود شدن و رفتن هوا ولی هنوز بعضی چیزها رو ازدست ندادی. آفرین. هنوز ترسویی و بچه ننه. هنوز صبح تا شب به خودت دروغ می گی و برای خودت دل می سوزونی. هنوز هم هیچ دوستی نداری. هنوز برای تایید شدن از طرف دیگران مثل سگ دنبالشون می دویی. هنوز هم هیچ کس آدم حسابت نمی کنه. اگه ده بار تو یک جمع شروع به حرف زدن کنی هر ده بار کسی حرفت رو قطع می کنه. انگار اصلا دیده نمی شی. هنوز هم مثل بچگی ها که توی دروازه همیشه گل می خوردی و فحش می شنیدی یه شکست خورده ای.
همه این ها را برات نوشتم که بگم اون پسره اون شب راست می گفت که تو یه ترسوی محافظه کاری. فقط ادای شجاعت رو در می آری. و در آخر اینکه احتمالا من آخرین دوست تو هستم ولی می خواستم بگم که از این به بعد روی دوستی من حساب نکن چون خیلی وقته که دیگه همدیگر رو نمی شناسیم.


