نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم ...؟
یک سالی از آن آخرین باری که برایت نامه نوشتم گذشت و تو در این میانه یک دست جام باده و یک دست زلف یار به خیالت که دور شده ای از تنهایی های خانمان براندازت و آدم هایی به قاعده و اهل فضیلت پیدا کرده ای که ساعتی کنارشان بنشینی تا دل تنهایی ات تازه شود. کور خواندی برادر جان. دیدی آخرش خودت ماندی و خودم با همه دردها و ناله هایی که باید فقط در گوش هم زمزمه کنیم؟
وعده داده بودم که علت تنهایی ات را می گویم که گوش نسپردی. قشقرق راه انداختی که آدم ها ارزش دوستی بی دریغ را دارند و اگر دست محبت سوی کس یازی بالاخره دستی پیدا می شود که دستت را گرم را بفشارد. گوش نسپردی پسرک یاغی که دنیا و قیل و قالش هنوز در فهم کوچک تو نمی گنجد.نگو نگفتی، که به عهد دوستی قدیممان گفتم که بنشین در همان گوشه عزلتی که به خون جگر فراهم کردی و عادت کن به تنها ماندن که به قول خواجه« در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است/ صراحی می ناب و سفینه غزل است».بشارتت ندادم که روزی دیر یا زود بر می گردی به این کنج خلوت و عافیتی که اساسا نباید ترکش می کردی؟ عاقبت برگشتی و من می دانستم که« وگر به خشم روی صدهزار سال زمن/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم» حالا بنشین تا بگوییم که چرا تنهایی و این ناله شب گیرت برای چیست؟
اگر هنوز از شراب روزهایی رفته ات در سرخمار نداشته باشی حکما یادت مانده که گفته بودم« دوام و اساس زندگی بر پایه نوعی رذالت است.» آن روزها حسب حال جوانی و شور و حالی که داشتی در توصیف این اصل زندگی کمی اغماض کردم و خودخواسته مسامحه به خرج دادم که ای کاش این کار را نمی کردم. در واقع اگر می خواهی بهره ای از زندگی ببری باید به اصالت وجود و به آن غریزه اصلی که همه زندگی بر دایره پرگار آن می گردد بازگردی و در یک کلام باید آدمیت بیاموزی. آدم بودن یعنی اینکه به تو بچه یک لاقبای مفت خور نیامده که دیگران چه طور زندگی می کنند و چه جور روزگار می گذرانند و بهترین راه کمک به آنها چیست؟ یعنی اینکه سر در آخور خودت بندازی و چشم هایت را ببندی و در پی بیشترین لذت برای خودت باشی. تو هنوز آنقدرها متمدن نشده ای که بدانی باید تا می توانی از دیگران متنفر باشی و هیچ فرصتی را برای تخریب شخصیت و داشته هایشان از دست ندهی، که باید عقده های درونی ات را در بدگویی از دیگران رو کنی، مشتاق شنیدن خصوصی ترین لحظه های زندگی مردم باشی و چنین وانمود کنی که همه این ها از سر دلسوزی و خیرخواهی غریبی است که انسانیت نام دارد.
آدم بودن یعنی اینکه دایره دوستانت فقط برای خوشی ها باز بماند. یعنی برای لحظه های تنهایی دیگران تو هم کلی کار و زندگی داری و بی کار نیستی. آدم بودن یعنی پشت خنده های پهن و صورت گشاده و حرف های ملیح و دلنواز پنهان شدن تا کسی نفهمد چشم دیدنشان را نداری، یعنی همیشه آغوش گرمی برای دیگران باز داشته باشی تا دل آزارترین دردهایشان را نقل مجالس کنی. سیر و سلوک در مقام انسانی آنقدرها که فکر می کنی ساده نیست، باید رذالت را به نام همدردی، تفرعن را به نام نوع دوستی، خاله زنک بودن را به جای دلسوزی قالب کنی و این کار هر کسی نیست. هر چه قدر صادقانه و با صمیمیتی احمقانه و از روی سادگی دست های رنجورت را برای کمک به دیگران دراز کنی تا زمانیکه آنها را با کثافت و زشتی آرایش نکنی کسی پاسخ درخوری نخواهد داد. در این جمع همگون و سازگار انسانی اگر می خواهی کسی را از زندگی رقت بار و پر از ملالش خارج کنی، کار احمقانه ای می کنی. جمعیت خاطر جمعیت اناث که فقط با ناز و نوازش فراهم می شود و اگر سعی کنی بیشتر وارد زندگی اشان شوی و انذار کنی آنها را از تحقیرهایی که بر آنها روا می شود و بر مسند تظلم خواهی به نیابت از آنها بنشینی می شوی آدم احمق و بی شعوری که جز غر زدن کار دیگری بلد نیست. با ذکورشان هم باید به قاعده خودشان از جایگاه حماقت دهان پرکنی که دارند طرف شوی و مانند آنها عقلت را به داشته میان پایت دایورت کنی، مگر مورد پسندشان واقع شوی.
اساسا تو برای انسان شدن هنوز خیلی بچه ای. چنان در حیوانیت خودت غرق شدی که سربر نمی آوری که دنیا به کدام سمت و سو می رود. در همین کنج خلوت و بی کسی بنشین و ورق های چرک دفتر زندگی ات را سیاه کن و به نانی بساز که نه تو با آدم ها سرسازگاری داری و نه آنها از دیدن امثال تو خوشحال می شوند.


