تبليغاتX
دوسیه
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387
دلتنگی های شیرین شبانه

شب عجب فرصتی است برای دلتنگی های شیرین دائمی .زیاد برایم اتفاق می افتد. همین طور که نشسته ام و سکوت مرموز شب به زخمه سه تاری و آوازی، نرم نرم زخم برمی دارد. یا وقتی که در جذبه عظمت یک شهر تنها می توان در برابر آن سجده کرد، پشت چشم هایم بی دلیل سوزشی حس می کنم و تنم از رعشه غمی که نمی دانم از کدام پس کوچه روحم سرزده می لرزد. آماده می شوم که اشک هایم را چون می ناب نصیب مستی شبانگاهی ام کنم ولی دریغا که ناگهان گویی فتیله آن غم دل انگیز را طوفان بلا خاموش می کند و درمانده می شوم از اینکه این حال چه بود و از کجا آمد و به کجا رفت؟

دلتنگی های شبانه، شب های دلتنگی، تفکرات هرزه ی بی مقصد، حافظ، رباعیات خیام، صدای شجریان، شعر، داستان، وبلاگ رفیقان، نوشتن، خواندن، سیگار پشت سیگار، آتش در نیستان و گل صدبرگ شهرام ناظری، فیلم، مرور دوباره و دوباره زندگی رفته و چشم به راه آفتاب نشستن برای خوابیدن. میخ برای آویختن قبای ژنده ما در این شب تیره فراوان است.

شب لحظات بی ریایی دارد. شب رو راست و با صفاست. شب دروغ نمی گوید. شب برای یک لقمه نان سگ دو نمی زند. شب لحاف آرامش ما است. شب چشم های ما را در آغوش می گیرد تا مثل حلزون در خودمان فرو برویم. شب غر نمی زند. شب تنها فرصتی است که برای خودمان مانده است. شب ها را باید بیدار ماند.

این خلسه های شبانه، این رنج های طرب انگیز، این دلتنگی های بی دلیل، این عریانی بی شرم ذهن، این فراقت بی سرخر را فقط شب است که به آدم ارزانی می کند. شب برای روبرو شدن با خود دم مغتنمی است، غنیمت شمردیش صحبت.

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/ کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
جمعه 13 اردیبهشت1387
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

زندگی معشوقه خوبروی بد سیرتی است. یار گل عزاری که دلنواز و نازباز رهزن دین و دل می شود و همخوابه شب تیره امان. اما دریغا که نوحه گری خروس سحری وقتی که آدمی در جذبه شیرین همخوابگی دوشین چشمهای نیمه بازش را به خورشید می دوزد تازه به درد و گداز خبر از دمی می دهد که گذشته است و ما بی خبریم. حالا اگر این یار گیسو کمند که در پی جهد و تلاشی ناتمام، هرگز درکام ما خوش نمی نشست خود عجوزه ای باشد پرجادو، دیگر چه جای فغان و اندوه برای رخت بربستن از این ساحل. عجبا که این شاهد بازاری حتی در لحظه باشکوه جدایی لب های نیمه باز گوشتالودش از لب های بی رمق ما که در سودای بوسه دیگر نشسته است هم شیوه دل آزاری رها نمی کند. 

درست درلحظه ناب خلسه پیش از مرگ، ساعت روبرو شدن آدمی با خودش که پرده پندار دریده می شود و همه تزویرها و رندی ها چاشنی بازی های کودکانه زندگان می شود، زندگی آخرین حربه خود را برای تکمیل نگون بختی آدم به کار می گیرد. زمانی  پیش از آنکه از هستی ساقط شویم باید رنجنامه زندگی نکبت بارمان را دوباره از نظر بگذرانیم. انگار این همه سال تجربه ذره ذره این تیره بختی دائمی کافی نیست که در هنگامه وداع هم باید به یاد بیاوریم که دست روزگار از اراده ما قوی تر بوده است و افسار ما را به هر جا که خواسته کشیده. هنوز مکشوف به عمل نیامده که این DVD زندگی در ذهن ما چگونه جای می گیرد که درست دکمه  play اش ثانیه هایی پیش از مرگ فشرده می شود. نمی دانم این چه رازی است در عالم که همواره باید حسرت ها و آرزوها و خون دلها به دردناک ترین حالتی یادآوری شود که مبادا فراموش کنیم که بازیچه ای بیش نیستیم." ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز/ از روی حقیقتی نه از روی مجاز--  بازيچه همي كنيم بر نطع وجود/ افتيم به صندوق عدم يك يك باز" 

در این لوح فشرده از اولین نگاه امان از دریچه تنگی که از تهیگاه مادر به بیرون گشوده ایم تا تمامی سال هایی که به تمنای همان دریچه تنگ به طریقی دیگر در تلاش بوده ایم ثبت است. هرچه سعی می کنیم اثبات کنیم که زندگی امان سویه ها و زوایای دیگری هم داشته است در برابر استدلال بی بدیل وجدان، پای استدلالمان چوبین است و سرافکنده می پذیریم که در غایت آنچه می پنداشتیم اصالت با تن بوده است و بس.

 از آدمی که مرده است و این روزها از عالم باقی بر جهان فانی نگاهی انتقادی دارد بپذیرید که اگر دوزخی را در ذهن تصور می کنید گمان بیهوده بر آتش و سرب داغ نبرید که جهنم همان چند لحظه پایانی زندگی است که باید با سرافکندی حاصل یک عمر دریوزگی را به تماشا بنشینیم و از این همه غفلت و بی خبری حسرت بخوریم. به چشم خویش ببینیم که آن همه تلاشی که برده ایم جز به سرپنجه های شاهین قضا ختم نمی شود" دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ  / که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود" 

دوزخ ثانیه های پیش از مرگ، دیدار دوباره رنج هایی نیست که دیده ایم، تجربه دیگربار حقارت هایی نیست که به جان خریده ایم، شنیدن فریادهایی نیست که از سر استیصال در خود فرو خورده ایم و تحمل سنگینی بار گناهان و خطاهایی نیست که بر دوش کشیده ایم. دیدن دوباره این دردها در حالی که خود به چشم خویشتن می بینیم که جانمان می رود نه تنها اندوه بار نیست که مسرت بخش است.

 لحظه تولد دوباره مرگ برای انسان محتضر، دیدن روزهایی از زندگی است که می توانسته شادکام روزگار بگذراند ولی چون ابلهان بی هنر به حماقت و منزه طلبی و عارف مسلکی و روشنفکر نمایی گذرانده است و از تمامی ظرفیت زندگی برای لذت بردن استفاده نکرده است. داغی وعده سرب مذابی که از صبح ازل به ماتحت ما داده شده است را زمانی حس می کنیم که چشم باز می کنیم و می بینیم که زندگی نکردیم بلکه عمر را جملگی به خاک فنا سپرده ایم. من در این کنج نمور گور نویدتان می دهم به روزهای تنهایی سیاهی که مرور دوباره و دوباره زندگی بزرگترین عقوبت امان را می سازد. 

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387
سوگنامه ای در رثای خویش

من مرده ام. چه بسیار پیش آمده درنگاه دیگران که از شرار زندگی گرم است، در پی انعکاس چشمان خود بوده ام ولی دریغا که که هیچ یافت نکرده ام. شاید زمان زیادی از مردنم نگذشته باشد. یحتمل اگر زودتر به حال زارم پی برده بودم به ضرب و زور "شک الکتریکی" زنده می ماندم ولی یقین دارم که دیگر امروز که نور چشمهایم به تاریکی گراییده، هیچ امیدی نیست. باید زودتر از این ها می فهمیدم، حتی پیشتر از وقتیکه دیگر نگاهم بازتابی نمی یافت اما مشغله زندگی مانع شده بود. اگر درست فکر کنم می توانم سال و ماه و روز و ساعت دقیق مرگم را مشخص کنم ولی چندان حوصله ای نیست به خصوص در این سرمای بی امان مرگ. ولی احتمال قریب به یقین احتضارم از زمانی آغاز شد که گره ابروانم در هم پیچید. یادم می آید که زمانی گفته بودم" من از درون با خودم قهر کرده ام که چنین گره ابروانم درهم است." 

به هر حال آن روزها هنوز فروغ نگاهم و گرمای صدایم اندکی مهربانی به همراه داشت، آنقدر که اگر یار سیمین ساق احمقی پیدا می شد که برایش بخوانم" مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت/ خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت" دور از ذهن نیست که باور می کرد، ولی حالا عمرا کسی به چرندیات یک میت گوش نمی کند. فکر می کنم اگر همان روزها علائم احتضار را باز می یافتم می توانستم به مدد پزشکی حاذق بهبودی حاصل کنم و چه بسا امروز از دیار باقی بر روزهای رفته حسرت نمی خوردم. اما نه تنها چنین نشد بلکه دست عافیت سوز روزگار چنان در کاسه ام گذاشت که "مصداق دقیق سیر معکوس" شدم. 

در این سالیان عمر که گذشت نه از دانش بهره ای بردم، نه مکنت و مالی اندوختم، نه به سیاق عهد شباب و جوانی عشق و حالی فرمودیم، نه از حلقه رفیقان شفیق و همرهان بی مدعا تنی چند گزیدیم که گهگاهی اندوه دل با ایشان بگوییم و نه دلبر عشوه گر و غمگساری نصیب بردیم که شبی به کلبه احزان ما فرود آید و دمی انیس دل سوگوار ما باشد. از این کارگه هستی هیچ حاصل نبردیم جز اندوه و ماتم." افلاک که جز غم نفزاید دگر/ ننهد به جا تا نرباید دگر— نا آمدگان اگر بدانند که ما/ از دهر چه می کشیم نایند دگر" 

هر چه به روزهایی که خیال می کردم زنده ام فکر می کنم – و اندر عجبم که چگونه مردگان می توانند به زندگی فکر کنند – می بینم مشکل اصلی زندگیم و بلکه علت اصلی مرگم این بوده که نتوانسته ام میان زندگی کردن – به معنای خور و خواب و خشم و شهوت – و کسب فضیلت آنچنان که بزرگان می کنند رابطه ای منطقی برقرار کنم و مانند خری پای در گل ماندم و از هیچکدام بهره ای نبردم. نتوانستم خیام وار رفتار کنم که در عین حیران شدن در " پنج و چهار و شش و هفت" جام می از کف ننهاد و چنانکه آن " ابر رند همه آفاق" می کرد کنم. همان دم که دمی بر جام می  می زد، حکیمانه گوهر زندگی نیز می سفت. 

 همیشه در بدترین زمان و بدترین مکان، به رسم عهد دیرینم بدترین کار را انجام دادم و در این میان عجبا از قوانین بی در و پیکر هستی که هستی آدمی را بر باد می دهد و  یک بار هم که شده محض رضای دل ما رفتار نکرد. روزی دوستی در ملامت این روزگار غریب نوشته بود که هنوز کامی از جوانی نگرفته پیر شده است، باز هم گلی به جمال احوالات او که هنوز طعم گس مرگ را نچشیده است. پیر شدن بعد از دوران جوانی از دست رفته هم نوعی عاقیت به خیری است. 

بگذریم، غرض از این همه آه و ناله و بی تابی و بی قراری در مصیبت عمر رفته این بود که مردن خیلی هم چیز بدی نیست و اگر خود بر رفتن و مردنت واقف شوی، چه بسا که سعادتی است " تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون/ نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون". من را نه تنها کش کشان نبردند که خودم را به زور در راسته علیه مردگان جا زده ام. البته باور بفرمایید که هیچ قصد و غرض قبلی در این مرگ تدریجی متصور نبوده و شائبه هیچگونه انتحاری در میان نیست بلکه این سیر طبیعی زندگی نکبتی است که من داشتم. عزیزان! هرگز حتی لحظه ای هم فکر نمی کردم که بیتی را که به مناسبتی حسب حال و فال من شده بود به قرار نصیحت در تتمه سوگنامه ام بنویسم. اما بیت قابل توجهی است" نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی" 

در پایان نویدتان می دهم که اگر حضرت ملک الموت اجازت فرمایند و طی طریق آداب و رسوم میتی، مجالی باقی بگذارد همانند زندگی زمینی که مطبوعات از حضور نامیمون من بی نصیب نمانده بود چند خطی از عالم بالا انشا خواهم کرد. باشد که خاطر حزین من عکس رسم مالوف شعر تر انگیزد.

  

عجالتا سفره احسانی برقرار است به آدرس کامنت دونی زیر ...

 

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 28 فروردین1387
نخل جزیره های زرد

سفره را مثل همیشه رو به تلویزیون پهن کرد. همین طور که تند تند بشقاب های خالی را از برنج شفته پر می کرد زیر چشمی به پسر بزرگش که با بغض نشسته بود کنار سفره و به غذاش توک می زد نگاه کرد و سلقمه رفت تو شکمش و تشر زد "غذاتو کوفت کن. الان اخبار تموم می شه می زنیم شبکه دو سریال نیگا کنی." 

مرد روی سبیل های نازکش دستی کشید و متکای زیر دستش را جابجا کرد. با نوک پا روی کمر پسرک زد که دراز به دراز روبروی تلویزیون افتاده بود. پسر به سرعت برگشت و به چشم های پدر خیره شد. هنوز سیگار از گل نیفتاده بود که پسر با زیر سیگاری برگشت و یله داد به پشتی و آرام از خواهرش پرسید" چی شد؟" 

صدای جیرینگ جیرنگ ظرفها نگاه بی رمق مرد را به سمت سفره نیمه خالی برگرداند. زن پارچه زرد بزرگی که پشتش قسمتی از یک درخت حک شده بود را با غیظ روی سفره می کشید. زردی پارچه آرام آرام با لکه های قهوه ای خال دار شد. درخت روی آن انگار که میوه آورده است از لکه های چربی پر شد. مرد با عصبانیت دود سیگار را توی هوا فوت کرد و زیر لب زمزمه کرد" شاشیدم به این زندگی نکبت." 

تشک سنگین دو نفره را به زحمت از روی لحاف و تشک ها پایین کشید و پهن کرد.چایی سرد شده را از جلوی مرد برداشت و با چای داغ برگشت. مرد در توالت را بست و دست های خیسش را با پشت زیر شلواری راه راهش خشک کرد. چایی داغ را خورده نخورده افتاد روی تشک دو نفره و آخرین کام سیگارش را گرفت.

 

زن با وسواس خاصی ظرف های نیمه شسته را آب کشید و آنها را آرام روی هم چید تا صدای آنها مرد را بیدار نکند. دراز که کشید گرمی نفس های دود گرفته از سیگار روی صورتش نشست. بوی نفس های برادرش را می داد. چهارده سالش نشده بود که نشاندش ترک موتور برد دکتر تا ببیند هنوز دختر است یا نه. فردای همان روزی بود که پسر بیوک آقا یک گل زرد پرت کرد وسط حیاط، یک روز قبل از اینکه مدرسه رفتن را غدغن کند. مادر هم که حرفی نداشت" درس بخونی که چی؟ من سن تو بودم داداشت رو داشتم. آخرش باید بری خونه شوهر دیگه." 

دستش را زیر پتو روی تنش کشید " خاک بر سر نیگا نکرد ببینه چه جورین". یکی از تی شرت ها زرد بود با یک درخت نخل بزرگ وسط یه جزیره و چند نا پولک قشنگ به جای خرما. پشتش را به مرد کرد و توی نور کم سویی که از پنجره می تابید کاغذ یک بسته کاکائو را به آرامی باز کرد، به دقت نصفش کرد" این هم برای بچه ها " و بعد ریزریز خندید" جمه بازار که فقط لباس نداره." 

آن شب مثل همیشه گریه نکرده بود و این برایش پیروزی بزرگی بود. از اینکه جلوی اشک هایش را گرفته بود احساس غرور می کرد. فقط وقتی قیچی، جزیره تی شرت زرده را نصف کرد چیزی توی دلش فرو ریخت که یکراست رفت توی چشم و زور آورد که اشکش را روانه کند ولی نخواست آن همه افتخاری را که یک شبه به دست آورده بود نفله کند.

 سرجمع شده بود دو هزار و پونصد تومن. دو تکه تی شرت زرد و قرمز و یک بسته کاکائو . دو ماه از خرجی خانه کش رفته بود و حالا هیچی دستش را نگرفته بود. همین طور که تکه های کوچک شکلات را با نوک دندانش می کند فکرد کرد" کار خدا رو می بینی، هیچ وقت سر اون کمد نمی رفتا" و باز یک تکه از شکلات را به دندان گرفت" خوب شد اینو اونجا نذاشته بودم." 

جمعه بازار خیلی بزرگ تر آن چیزی بود که فکر می کرد. دختر همسایه بالایی اصرار کرد، وگرنه گفته بود که " آقامون اجازه نمیدن." اما دختر همسایه بالایی دستش را کشید و جیغ زد" برو گمشو بابا آقامون آقامون. بیا بریم."جمعه بازار دور بود و باید سوار اتوبوس می شدند. توی راه دختر همسایه بالایی نامه پسر بقال سرکوچه را که گذاشته بوده وسط وسایل خریدش برایش خواند و کلی با هم خندیدند. اصلا به حسین آقا بقال با آن کله کچلش نمی آمد که یک همچین پسری داشته باشد. دختر همسایه بالایی می گفت قراره با پسر حسین آقا برن بیرون و پیش خودش فکر کرد" چه دل و جراتی داره ورپریده." 

اگر شوهرش از خرید پنهانی اش بو نبرده بود و با قیچی به جان تی شرت هایش نیافتاده بود آن روز کلی کیف کرده بودند. لباس های پاره شده را دستمال سفره کرده بود. حیف بود پول بالاش رفته بود. 

صورتش را روی بالش نرم زیر سرش کشید. بوی سیگار می داد. همیشه به خودش عطر می زد ولی هیچ وقت تشک و پتوی دو نفره اشان بوی عطر نمی گرفت. همیشه بوی سیگار می داد. آخرین تکه شکلات را هم زیر دندان له کرد. از اینکه توانسته بود شکلات را برای خوش نگه دارد خوشحال بود. شوهرش روی تشک جابجا شد وبا صدای کش داری گوزید. نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و پقی زد زیر خنده. مرد چشم هایش را نیمه باز کرد. زن به شوهرش لبخند زد. چشم هایش را بست و پیش خودش فکر کرد" زندگی همینه دیگه."

 

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 14 فروردین1387
اندر احوالات تعطیلات نوروزی

به سلامتی موسوم عید نوروز هم به پایان رسید و بیست روز را به بطالت محض گذراندیم. دلمان خوش بود که از سیزده ام می رویم سرکار، زنگ زدند گفتند شانزدهم تشریف بیاورید. چه تعجبی از این همه تلاش ما مردمان این کشور برای پیشرفت و آبادانی می کنند این غربی های بی دین. با یکی اشان چند روزی باب معاشرت باز بود هرچه ریشخند عالم بود نصیب ما کرد و غرور دو هزار و پانصد ملی امان را لجن مال کرد و رفت. بازهم خدا پدرش را بیامرزد گهگداری از سر شفقت نکات مثبتی هم در زندگی ما می یافت. یکی اینکه می گفت روزنامه نگاری در ایران پرشور و حراررت تر از کشورهای دارای دول دموکرات است و چه بسا روزنامه نگاری در ایران به مثابه یک مبارزه، پرارج و منزلت است.ندانستم که این موضوع را درست درمیان تعطیلات نوروزی روزنامه های ایران برای ریشخند و تحقیر ما به زبان آورد یا واقعا چنین برداشتی داشت. ما که به روی مبارکمان هم نیاوردیم و در لزوم پیگیری مبارزات اجتماعی و سیاسی در ایران از طریق مطبوعات خطابه قرایی خواندیم. اما این نکته جای بسی تعمل دارد که با این اوضاع و احوال آشفته مطبوعات، آیا ما داریم مبارزه می کنیم؟ اگر پاسخ آری است که خوشا به حال آنان که ما با آنها مبارزه می کنیم. مطبوعاتی که در یکی از حساس ترین بزنگاه های سیاسی کشور به خواب بهاری تشریف می برند و به حاکمیت فخیمه اجازه می دهند تا منویات خود را در انتخابات به راحتی و بی دردسر اجرا کند باید آفرین گفت. در مملکتی که بیست روز در آن روزنامه در نمی آید و صدا از تنابنده ای برنمی خیزد که آخر این چه اوضاع و احوالی است واقعا که باید ما مطبوعه چی ها خود را به صفت های پرطمطراقی مثل مبارزاجتماعی و روشنفکر و... موصوف کنیم که از قضا این روزها در جامعه آنقدر خریدار دارد که هیچکس رقبت نمی کند تف کف دست دارنده این عناوین بیاندازد. البته حسب حال مطبوعات و ما که گرفتار آن شده ایم مصداق بیت دوم این رباعی است که:

لاابالی چه کند دفتر دانایی را / طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

نرود گر برود باز آید / ناگزیر است مگس دکه حلوایی را

 

اگر مطبوعات این همه روز تعطیل نمی شدند ما هم مجبور نبودیم بیست روز رحل اقامت ماتحت مبارک را روی فرش اتاق امان پهن کنیم و از این همه بی کاری و بی عاری کف بر دهان بیاوریم و از نامرادی روزگار و بی مرامی رفیقان بنالیم. شگفتا که نوروز به آدم هایی مثل من چه هنرمندانه گوشزد می کند که تنهاییم...

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1 فروردین1387
بهار آمد، دریغا از نشاطی

از میان همه شادی های دنیا، برای کودکی های ما یک چهارشنبه سوری وجود داشت و یک بوی خوش عید. هیچ چیز جای این ها را نمی توانست بگیرد. چند روز مانده به سال نو که زمستان هم هوای بهار را می کرد و بوی وایتکس و انواع و اقسام شوینده ها روی دیوارهای خانه کش می آمد مثل بهار تازه می شدیم. زخم پشت پا برای کفش تازه و لنگیدن پشت اتوبوس ها برای رسیدن به خانه فامیل، بزرگترین لذت ما بود. چقدر زندگی جفاکار و بی اعتنا است که با سنگین شدن کفه عمر شادی های کوچکمان را هم از ما دریغ می کند. نوروز ما این روزها نه به روزهای نویی ختم می شود نه به شادی. در این ویرانکده عیدی ما اتاق های بی پنجره، دارهای افراشته و دروغ های ناشیانه است. شادی ما انرژی های نمایشی، انتخابات های فرمایشی و کشیدن خط فقر روی دفترهای نقاشی است. ما تابوت زمان شده ایم، مثل گل های مصنوعی نرسته خشک شده ایم. درخت خشکیده تاریخ ما بر نمی دهد، پای عقل و فرهنگ و دانش امان لنگ است و با همه دنیا سر جنگ داریم. ایران محتضر سر برخاستن ندارد. چه بسا که شاملو هم به دردمندی از همین اوضاع و احوال سروده است که:

 

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آیینه زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند

 

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کس اش ننهاده دیری پای بر سر

 

بهار منتظر بی مصرف افتاد

 

....

به صد امید آمد، رفت نومید

بهار، آری بر او نگشود کس در

درین ویران به روی اش کس نخندید

کس اش تاجی زگل ننهاد بر سر

 

.....

غروب روز اول لیک، تنها

درین خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته ست

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک...

 

بهار آمد، نبود اما حیاتی

درین ویران سرای محنت آور

بهار آمد، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در!

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
سه شنبه 21 اسفند1386
ما به همان انتخابات نیم بند هم دلخوش بودیم

 تنها چیزی که باعث می شد بتوانیم تفاوت معناداری بین بعد از انقلاب و پیش از انقلاب پیدا کنیم انتخابات نیم بندی بود که برگزار می شد. وگرنه اساس حاکمیت که بر همان سبک و سیاق است و روش ها هم چندان تفاوتی ندارد. مشروعیت حاکم چه برگرفته از تخم و ترکه شاهی باشد چه از طرف خدا به هر حال از طرف مردم نیست و اگر دلخوش بودیم که در رده هایی از قدرت می شود کمی هم دموکراسی بازی کنیم امروز در این دکان هم تخته شده است.

 نظامی که تجربه برگزاری سی و هفت انتخابات را دارد امروز به این نتیجه رسیده که بهتر است مردم با انتخابات آزاد خداحافظی کنند غافل از اینکه که ما کلی دلمان به همین انتخابات ها خوش بود و با داد و قال و توی سر همدیگر زدن در جریان انتخابات کلی ارضا می شدیم و ادای کشورهای دموکراتیک را درمی آوردیم. در این حالت، یک سال قبل و سه سال بعد از انتخابات شرایط برگزیده شدن نامزدها را بررسی یا تحلیلی می کردیم و به فکر راه چاره بودیم تا دوباره همان نماینده محترم یا رئیس دولت فخیمه که درست سربزنگاه ها به راحتی کوتاه می آیند را دوباره راهی صندلی قدرت کنیم.

                                                                                                  

در شرایط مهیا بودن یک انتخابات نیمه آزاد همه ما در سایه قدرت گرفتن مثلا نماینده افکارمان می رفتیم کنجه خانه می نشستیم و چشم می دوختیم به گذر ایام که کی دوباره زمان عمل به تکلیف شرعی امان در انتخابات بعدی فرا می رسد. ولی حالا باید چه کار کنیم؟ جز اینکه باید راه های دیگری برای تغییر شرایط زندگی امان پیدا کنیم.جز اینکه فهمیدیم که درخانه کسی نیست و ما بیهوده بر در بسته می کوبیم سر. ما می توانستیم حالا حالا برای دریافتن این موضوع سرکار باشیم. از دوم خرداد که بدتر نمی شد. با آن همه شور و اشتیاق و همراهی افکار عمومی به راحتی ندای اصلاحات خفه شد. . تازه اگر به فرض مجلس ششمی هم به دنیا می آمد که خب شورای محترم نگهبان هست برای جلوگیری از رعشه ارکان نظام. برای چی باید از انتخابات ترسید؟

 

کدام برای نظام بهتر است، برگزاری کنترل شده یک انتخابات نیمه آزاد یا سپردن عنان فکر و برنامه به دست خود مردم؟ اگر من یک تمامیت خواه بودم که پز دموکراسی می دادم مطمئنا راه اول را انتخاب می کردم. چون به اندازه کافی ابزار برای کنترل نماینده و رئیس جمهور و هر نهاد انتخابی دیگر دارم. حالا که اینطور است چرا دلخوشی ما را که کلی برایمان اوقات خوش انتخاباتی درست می کرد از ما گرفتید؟

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب
دوشنبه 20 اسفند1386
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند...

چه بخواهیم چه نخواهیم نسخه همه ما پیچیده شده. نسخه هایی با مهرهای بزرگ دکترهایی که از بواسیر تا جراحی مغز را در تخصص دارند. برای همین همه ما باید یک پرونده داشته باشیم. این هم دل بخواهی نیست. اگر از داشتن پرونده سرپیچی کنی اونوقت برات یک پرونده درست می کنند که تمام مریضی هات را ثبت کنه. نمی دانم که واژه پرونده به معنای امروزی از کی وارد زبان فارسی شده چون قدیمی ها به جای این واژه از دوسیه استفاده می کردند که به نظر یک واژه روسی است. به هر حال در سرزمینی که اساسا حرف زدن هزینه دارد باز کردن یک فایل مجازی به مثابه پربار کردن پرونده است. وقتی حرفی را نزده باشی نیازی به دفاع از صحت و درستی اش نیست ولی وقتی زبان بازکنی هزار چشم و فکر در موردت قضاوت می کنند. حالا بعضی ها قضاوت اخلاقی، فلسفی و اجتماعی می کنند و بعضی ها قضاوت حقوقی. البته از حق نگذریم در فضایی که اصولا ما باید فقط گوش کنیم که نمی شود کلا بی دردسر حرف زد و همین موقعیت هم غنیمتی است. از امروز من هم برای خودم دوسیه ای باز می کنم باشد که زبان سرخ سر سبز ندهد بر باد.

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا ابراهیم زاده در | | لینک به این مطلب